یا زهرا



هرکس می خواست او را پیدا کند، می رفت ته خاکریز.
جبهه که آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هرکس می افتاد، داد می زد «امدادگر...! امدادگر...».
اگر هم خودش نمی توانست، دیگرانی که اطرافش بودند داد می زدند:
«امدادگر...! امدادگر...».
خمپاره منفجر شد؛ او که افتاد،
دیگران نمی دانستند چه کسی را صدا بزنند.

وقتی خودش ترکش خورد گفت:یازهرا

حسن سر طلا

                                         به نام خدا

افسران - حسن سر طلا






شهید حسن فتاحی معروف به حسن امریکایی یا حسن سر طلا...بیسیم چی گردان غواص لشکر امام حسین .... معروف به حسن سر طلا... منطقه نهر خین عملیات کربلای چهار به شهادت رسید ... پیکر مطهرش هنوز هم برنگشته .... این اخرین عکس حسن هست ... بیسیم چی ها بی سیم و زر بودند....

بیسیم چی ها بی سیم سیمشان وصل بود ... "                             


برای شادی روحش صلوات


اطمینان به خدا

به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است



شهید مصطفی چمران

عشق.....


عشق هدف حیات است و محرک زندگی من است، و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام، و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام، عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد.

(شهدای مرصاد)

شهیدامیر سپهبدعلی صیادشیرازی

خاطره از شهید صیاد شیرازی در مورد عملیات مرصاد

http://vista.ir/include/articles/images/ac7688350c698e455bcfe15abe6cfd95.jpg

خبر سقوط اسلام‌آباد غرب در تهران مردان شورای عالی دفاع را سردرگم کرده بود. آنان هنوز گمان می کردند با ارتش عراق طرفند و لذا آغاز این حمله با دانسته‌های آنان از توانایی ارتش عراق نمی‌خواند. همان شب تیمسار شهید صیاد شیرازی، مرد روزهای سرنوشت ساز عازم منطقه شد.

متن زیر قسمتی از خاطرات این امیر سرافراز سپاه اسلام در مورد عملیات مرصاد است:
«شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.
چنان جو پریشانی و اضطراب در مردم ایجاد شده بود که سراسیمه از خانه بیرون آمده بودند. از طرفی جاده کرمانشاه به بیستون از خوردوهایی که در انتظار جابه جایی بودند، مملو بود و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.
بر این اساس با یک فروند هلی کوپتر از فرودگاه به سمت یکی از قرارگاههای تاکتیکی سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کردیم.

نیمه شب چهارم تیر ماه بود و تا ساعت یک ونیم نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم که چه کسی است که همین طور در حال پیشروی است. ساعت 5 به پایگاه رفتم. همه را آماده و مهیا برای توجیه دیدم. پس از توجیه خلبانان تاکید کردم وضعیت خیلی اضطراری است. چاره‌ای نداریم هلی‌کوپترهای کبری باید آماده باشند. یک تیم آتش آماده شد ابتدا خودم با یک هلی کوپتر 214 برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حرکت کردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز کردیم.

صبح روزپنج مرداد عملیات با رمز یا علی (ع) آغاز شد. در تنگه چهارزبر چنان جهنمی برای یاران صدام برپا شد که زمانی برای پشیمانی نمانده بود.

جاده به زودی انباشته از ادوات سوخته شد.

همزمان با عملیات هوانیروز علاوه بر گروه‌های مردمی، تعدادی از لشکرهای سپاه نیز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عملیات شدند. راه از هر سو به روی بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختی می‌توانستند به عقب برگردند. بعضی از آنها به روستاها پناه بردند و بعضی هایشان با خوردن قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داده بودند.

عملیات که تمام شد در جاده کرمانشاه - اسلام آباد غرب هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دخترانی که با ملت خود بسیار ناجوانمردانه رفتارکرده بودند. کسانی که روز تنهایی میهن به یاری اردوی خصم شتافته بودند.

حالا من از این عملیات نتیجه می گیرم که چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد که در هرزمان طوری مقدر می کند که بسیاری از مشکلات ما باید با حالت سرافرازانه حل شود.

خداوند می فرماید: بجنگید تا آن کفار که من می خواهم به دست شما عذابشان بدهم و به ما قول و وعده می دهد تا آنها را خوار کند و به شما پیروزی وعده می دهد و قلبهای شما را شفا بخشد. کدام قلب ها؟ قلبهایی که قبل از این عملیات گرفته و غم زده بود.

رزمندگان اسلام قلب و دلشان با امامشان برای همیشه گره خورده بود. امام اشاره‌ای دارند که پذیرش قطعنامه مثل نوشیدن زهر بود برای رزمندگان اسلام که سالها فداکاری کرده بودند. در حالی که هشت سال تلاش شده بود بعد از آن ما دلمان می خواست به صورتی دیگر نبرد تمام می شد. دلمان گرفته بود. اما خداوند با این پیروزی بزرگ و با این کشتار دسته جمعی بدترین و خبیث ترین دشمنانمان به دست ما ، موجب رضایت خاطر رزمندگان اسلام شد و پایان نبرد هشت ساله دفاع مقدس با این عملیات درخشان مرصاد انجام گرفت.»

سردار حاج قاسم سلیمانی

Soldier's casket_suleimani

هرچتر بازی که قرار است از هواپیما هلی برن شود

هر تفنگداری که قرار است از ناوها پیاده شود

هرکماندویی که قرار است با نفربر وارد شود

یادش باشد که قبلا تابوتش را سفارش داده باشد

شامات(سوریه)خط قرمز انقلاب اسلامی است

همانجایی که میتواند معراج ما و گورستان شما باشد.

(بسم رب الشهدا الصدیقین)


                                    مقدمه                                                

اَلسَّلامُ عَلَیک یا ابا عَبُدِالله وَعَلی الاَرواحِ التَی حَلَت بِفِنائکَ

عَلَیکَ مِنی سَلامُ اللهِ اَبَدًا مابَقیتُ وَ بقِیَّ اللَیلُ وَ النَهارُ

وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهدُ مِنّی لِزیارَتِکُم

اَلسّلامُ عَلَی الحُسَینِ وَعَلَی عَلیِ بنِ اَلحُسَینِ وَعَلی اَولادِ اَلحُسَینِ وَعَلی اَصحابِ اَلحُسَینِ

رنگ شهدا



عشق یعنی تابوت رنگی شهدا

 

 

حــواسمــون هست یــا نــه؟ اگــه شــهید نشیم بایــد بمیریــم.....

عاشقان شهادت


بیاد آنها که رفتن تا ما بمانیم ...

هم قد گلوله توپ بود !
گفتم: چه جـوری آمـدی اینـجا ؟!
گفت: با التـماس !
- چه جـوری گلوله را بلـند می کنی میـاری ؟
- با التـماس !
به شوخـی گفتم: میدونـی آدم چجوری شهید میـشه ؟
لبخـندی زد و گفت : با التمــاس !
                                   .....تکه های بدنش رو که جمــع می کــردم
                                                            فهـمـیدم خیلــی الـتـماس کـرده !!

شهیدسعیدطوقانی


وصیت‌نامه‌ی یک شهید چهارده ساله

جسمم رو به خـــاک،
روحـــــــــــــم رو به خـــدا
و راهم رو به شمـــا می‌سپارم...والسلام

شهید ابراهیم هادی

خمس...

کتاب سلام بر ابراهیم ص188
خاطرات اطرافیان شهید ابراهیم هادی

ثامن تم:خمس...


خمس - مصطفی هرندی
از علمائی که ابراهیم به او ارادت خاصی داشت مرحوم حاج آقا هرندی بود. این عالم بزرگوار غیر از ساعات نماز مشغول شغل پارچه فروشی بود.اواخر تابستان 61 بود. به همراه ابراهیم خدمت حاج آقا رفتیم. مقداری پارچه به اندازه دو دست پیراهن گرفت.هفته بعد موقع نماز دیدم که ابراهیم آمده مسجد. رفت پیش حاج آقا. من هم رفتم ببینم چی شده. ابراهیم مشغول حساب سال بود. خمس اموالش را حساب می کرد! خنده ام گرفت. او برای خودش چیزی نگه نمی داشت. هرچه داشت خرج دیگران می کرد. پس می خواهد خمس چه چیزی را حساب کند! حاج آقا حساب سال را انجام داد. گفت 400 تومان خمس شما می شود. بعد ادامه داد: من با اجازه هایی که از آقایان مراجع دارم و با شناختی که از شما دارم آن را می بخشم. اما ابراهیم اصرار داشت که این واجب دینی را پرداخت کند. بالاخره خمس را پرداخت.
کار ابراهیم مرا به یاد حدیثی از امام صادق (ع) انداخت که می فرماید: کسی که حق خداوند (مانند خمس) را نپردازد دو برابر آن را در راه باطل صرف خواهد کرد. (آثار الصادقین ج5 ص466) / بعد از نماز با ابراهیم به مغازه حاج آقا رفتیم. به حاجی گفت: دوتا پارچه پراهنی مثل دفعه قبل می خواهم.حاجی با تعجب نگاهی کرد و گفت: پسرم تو تازه از من پارچه گرفتی. اینها پارچه دولتیه. ما اجازه نداریم بیش از اندازه به کسی پارچه بدهیم.ابراهیم چیزی نگفت. ولی من قضیه را می دانستم. گفتم حاج آقا، آقا ابراهیم پارچه های قبلی را انفاق کرده! بعضی از بچه های زورخانه هستند که لباس آستین کوتاه می پوشند یا وضع مالیشان خوب نیست. ابراهیم برای همین پیراهن را به آنها می بخشد!حاجی در حالی که با تعجب به حرف های من گوش می کرد. نگاه عمیقی به صورت ابراهیم انداخت و گفت:
این دفعه برای خودت پارچه را می بُرم. حق نداری به کسی ببخشی. هرکسی که خواست بفرستش اینجا.


مادر چهارشهید

اشک......



عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است.

عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت.

عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم.. سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد..امام(ره) گریه اش گرفته بود..
فوری عکسها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت:
چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم…

 

ثامن تم:اشک...



شهید حسن تهرانی مقدم


پدرموشکی ایران

ثامن تم:پدر موشکی ایرانوسردار تهرانی مقدم، بزرگ مرد ایران زمین، پدر موشکی ایران ...
او که بود که ناشناخته به شهادت رسید!! تهرانی مقدم به آلمان* می رود، و از آنها در خواست میکند یک نمونه ازموشک های نقطه ای خود را در اختیار ایران بگذارند بدون راهنما آنها با تکبر به مقدم میگویند محال است همچین کاری را انجام دهند!! احمدی مقدم بزرگ مرد روزهای سخت بر غرور ایرانیش بر میخورد و به آنها می گوید ما خودمان میسازیم،سردان حاظر در آنجا پوز خندی تمسخر آمیز به مقدم میزنند و می گویند ایران هرگز نمیتواند این کار را انجام ده.این مرد بزرگ با خدا با قلبی شکته به کشور باز میگردد و دست زن و فرزند را میگرد و به حرم ضامن قلبها می رود در آنجااز امام غریب طلب کمک میکند و همان جا لطفی به او میشود و طرح موشک نقطه ای در ذهن سردار شکل میگرد و به تهران بازمیگردد و در کمال تعجب همگان موشکی را که آلمان ها طی 25 سال ساخته اند سردار طی 5 سال میسازدو ایران عزیزما را به جمع دارندگانش اضافه میکند.
سردار عزیز ایران آسوده باش،جوانان ایران راهت را ادامه خواهند دادو برای سر فرازی این مرزوبوم از جان مایه میگذارند...
روحش شاد و یاد خاطراتش گرامی باد



شهید برونــسی



ثامن تم:توسل شهید برونــسی به حضرت فاطــمه (س)

هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که که کار گره خورد. گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه هاُ حال وهوای دیگری .تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت . نمی دانم چه شان شده بود که حرف شنوی نداشتند همان بچه هایی که می گفتی برو توی آتش با جان و دل می رفتند!به چهره بعضی ها دقیق نگاه می کردم . جور خاصی شده بودند . نه می شد بگویی ضعف دارند نه می شد بگویی ترسیدند ُ هیچ حدسی نمی شد بزنی.هرچه براشان صحبت کردم فایده ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضی شان کنم راه بیفتند نشد.اگر ما توی گود نمی رفتیم احتمال شکست محور های دیگر هم زیاد بود آن هم با کلی شهید . پاک در مانده شدم . نا امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود . با خودم گفتم ُ چه کار کنم؟سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که : خدایا خودت کمک کن . از بچه ها فاصله گرفتم؟اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم : خانمُ خودتون کمک کنین منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم ُ وضع ما رو خودتون بهتر می دونین.چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها . یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارند اصلا منتظر عنایت بودم ُ توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد . رو کردم به بچه ها . محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم ! هیچ کدومتون رو نمی خوام ُ فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد دیگه هیچی نمی خوام.زل زدم به شان . لحضه شماری می کردم یکی بلند شود. یکی بلند شد یکی از بچه های آرپی جی زن . بلند گفت : من میام.پشت بندش یکی دیگر ایستاد . تا به خودم آمدم همه ی گردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم بقیه هم پشت سرم.پیروزی مان توی آن عملیات چشم همه را خیره کرد . اگر با همان وضع قبل می خواستیم برویم کارمان این جور گل نمی کرد . عنایت ام ابیها (س) باز هم به دادمان رسید بود.

شهیدطلائیه


                                                        به نام خدا





به کجا رسیدید؟ (معجزه ای از شهدای طلائیه برای دانشجویان دختر در راهیان نور )


چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند...

به کجا رسیدید؟ (معجزه ای از شهدای طلائیه برای دانشجویان دختر در راهیان نور ) چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود. اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که... از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود... دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست! باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد... سپردم به خودشان و شروع کردم. گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم! خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟ گفتم: آره!!! گفتند: حالا چه شرطی؟ گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید. گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟ گفتم: هرچه شما بگویید. گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!! اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم. دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و... در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم... می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است... از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!! به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند. کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه... برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد. آب را روی قبور مطهر پاشیدم و... تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد... همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ... به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند. هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند... پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند. سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند

شهیدعلی بلورچی

شهیدی با 101 گناه +تصاویر

از روز پنج شنبه 22 آذر ماه سال 1363، شروع كرده بود به محاسبه نفس و نوشتن گناهانش! گناهان كه چه عرض كنم... بعضی هایش ... بگذریم، خودتان باید بخوانید تا بفهمید. نمی دانم وقتی این 101 گناه یا لغزش را می خوانید چه حسی به تان دست می دهد و عكس العملتان چیست اما راستش را بخواهید، من خندیدم! حسابی هم خندیدم! به خودم خندیدم چون دیدم كاری از گریه ساخته نیست.
شناسنامه اش می گفت اسمش مهران است اما وقتی رفت جبهه گفت صدایم كنید علی.

نامه هایش را اینطور امضاء می كرد؛ الاحقر علی بلورچی. در برخی نامه ها هم نوشته علیرضا.

خطش آن قدر زیبا هست كه بتوان یكی از نامه هایش را قاب كرد.


وصیتنامه اش دو خط هم نمی شود! نوشته؛

ولا تكونوا كالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم

تنها یك چیز برایتان بنویسم كه خیلی زحمت كشیدم و ناله كردم و شب زنده داری(به اصطلاح شما) كردم اگر شهید شدم باید بگویم: «فزت و رب الكعبه»
شاید بپرسی چرا علی بلورچی؟ زندگی پرفراز و نشیب شخصی و خانوادگی، رتبه پنج كنكور، دانشجوی الكترونیك دانشگاه شریف، شاگرد خاص آیت الله حق شناس و گمنام بودن عمدی وی برای انتخابش كافی بود.

ادامه نوشته

شهید گمنام


می خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…
… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...
خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند
دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد.

شهید عباس دوران


آپلود عکس رایگان و دائمی

صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت: به هر جوجه کلاغ (خلبان ) ایرانی که بتواند به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد.

تنها 150 دقیقه پس از این مصاحبه صدام ، عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی به فرماندهی عباس دوران ، نیروگاه بصره را بمباران کردند.

♥♥ روحشان شاد ♥♥

شهیدمحمدحسین علم الهدی

                                                          به نام خدا


آپلود عکس رایگان و دائمی


حسین پشت خاکریز خوابیده بود . تانک به چند متری او رسیده بود ، حسین از خاکریز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانک به آتش کشیده شد و چهار تانک دیگر به ده متری حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شد و آخرین گلوله را رها کرد . سه تانک باقیمانده در یک زمان به طرف حسین شلیک کردند. گلوله ها خاکریزش را به هوا بردند و گرد وخاک کمی فرو نشست ، توانستیم آر. پی . جی و سپس حسین را ببینیم . پیکر مطهر حسین پشت خاکریز افتاده بود و چفیه صورتش را پوشانده بود
شهید محمد حسین علم الهدی


شهیدسهراب صادقی


با نام خدا

ضمن عرض سلام و ادب خدمت شما خوانندگان وبلاگ شهدای مدار شمالغرب
امروز تصمیم داریم در مورد یکی از شهدایی که جان خود را برای اسلام در شمالغرب کشور تقدیم نمود بپردازیم:

شهید: سهراب صادقی دهکردی (مهدی صدقی)

بخشی از اطلاعات فردی این شهید بدین شرح می باشد :
تاریخ تولد:1/7/1361
شغل:سرباز گمنام امام زمان(عج)
 تاریخ شهادت: 5/7/1388 
نحوه شهادت: حمله مسلحانه به دست عمال فرقه ضاله وهابیت 
مکان شهادت:شهر سنندج 
محل تولد:چهارمحال و بختیاری

خلاصه ای از بیوگرافی سرباز گمنام امام زمان(عج) شهید سهراب صادقی (مهدی صدقی) :

شهید سهراب صادقی در تاریخ یکم مهر ماه 1361 در شهرکرد چشم به جهان گشود و تحصیلات ابتدایی تا پایان دوره متوسطه در همین شهر به پایان رسانید.
 شهید فعالیت های بسیجی خود را از دوره راهنمایی شروع کرد و در دوره متوسطه آموزش تکمیلی خود را طی کرد و با دو برادر خویش به عضویت گردان101 عاشورای شهرکرد در آمد و با توجه به علاقه در ورزش های رزمی از جمله کاراته،جودو،آی کی دو، رزم آوران و دفاع شخصی فعالیت کرد و به فنون این ورزش ها تسلط پیدا کرد و در سن 20 سالگی به مربیگری در رشته کاراته نایل گردید.
شهید صادقی دوران خدمت سربازی را در تیپ 44 قمر بنی هاشم (ع) شهر کرد سپری کرد و پس از پایان خدمت با توجه به مهارت در کارهای فنی و نرم افزاری در کامپیوتر مدتی را در شرکت خدماتی پلیس 10+ مشغول به کار شد ، ولی این کار و امثال این کارها نتوانست به خواسته درونی وی که خدمت خالصانه در عرصه های سخت برای نظام و انقلاب بود را برآورده کند تا اینکه به آرزوی خویش رسید و به استخدام در محل مورد علاقه اش در آمد و این را از عنایت خدا و لطف امام حسین(ع) می دانست .
از خصوصیات این شهید شجاعت، صداقت در گفتار و عمل و دایم الوضو بودن ایشان است.
شهید از بانیان تشکیل هیئت عاشقان ولایت در پایگاه بسیج سید الشهدا (ع) مسجدالرضای شهر کرد بود.

در پایان جملاتی از زبان دوستان و همرزمانش که گویای رسیدن به وصال معبود در روز های پایانی عمر ایشان است:
به یکی از همرزمان مداحش در کردستان گفته بود که من شهید می شوم بر سر جنازه ام زیارت عاشورا بخوانید و دوست طلبه اش در قم نقل کرده که شهید گفته بود من به شهادت میرسم برای مراسم هفتم در حرم حضرت معصومه(س) زیارت عاشورا بخوانید . یک روز قبل از شهادتش پیامکی فرستاده بود که به مادر بگویید التماس دعا و مجدداَ چند ساعت بعد پیامی دیگر فرستاده که دعای مادر برایش مستجاب شده است و آخرین پیام را برای برادر بزرگترش ساعت ۵ عصر روز یکشنبه5/7/1388 فرستاده که به مادر بگویید برایم زیاد دعا کند نیاز دارم به خواسته ام برسم . در تاریخ 5/7/1388 مصادف با ۸ شوال ۱۴۳۰ برابر با سال روز تخریب قبرستان بقیع به دست وهابیون عربستانی، نام برده نیز به دست فرقه ی ضاله ی وهابیت در سنندج به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد.
          شادی روح این شهید عزیز صلوات


******************
****************************
تهیه و تنظیم : عبدالزهرا(س)

شهید محمد غفاری


رد و دل یکی از همرزمان ...

بانام خدا


چون صابر گشته ام در وادی حیرت هنوز/ تا بجویم در این صحرا گرد و غبار خویش را


محمدجان برادرم هر چند که از لحاظ سن و سال از من کوچکتر بودی ولی از لحاظ سیره و منش الگو هستی و راه وصل را زودتر یافتی ... دستم را بگیر...

محمدجان برادرم: در آن لحظاتی که همه زمین گیر شده بودیم و باران گلوله و نارنجک بسمت ما باریدن گرفته بود و ما جواب می دادیم، شما پرواز را و آسمان را انتخاب نموده بودی و من زمین را، شما از ارتفاعات جاسوسان بسمت خداوند پر گشودی و من از ارتفاعات توسط همرزمانت بسمت پایین کشیده شدم، راضی ام به رضای خدا که تقدیر بهترین تدبیر است هم برای شما و هم برای این بنده ی حقیر، شما با کلمه ی زیبای شهید پیوند خوردی و من با کلمه ی زیبای جانباز...

محمدجان برادرم: در شب های قدر قبل از عملیات دعای همه جز شهادت نبود، شما اجابت شدی بخاطر اینکه خلوص نیت داشتی، ما ماندیم بخاطر اینکه ناخالصیهای وجودمان را برطرف نماییم... در میان زمینیان غریب بودی تا در میان آسمانیان قریب شوی، دست ما را بگیر تا راه شما و هم شهدا را ادامه دهیم و منتظر ما باش. « یاد باد آن روزگاران یاد باد! »

برادرم محمدجان!

زمانی غفار.. غفار.. آیت را پشت بی سیم جواب می دادی؟! حال چه شده است با اینکه می دانم زنده ای و نزد پروردگار روزی می گیری « ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا... » نه به خوابم می آیی و نه غفار.. غفارها را جواب می دهی، محتاج جواب توام.

" شک ندارم که بر سر سفره امام حسین (ع) مهمانی «من هم از سینه زنان امام حسینمـ » سفارش ما را هم پیش ثارالله بنما و شفاعت ما را پیش خدا...


شادی روح شهدای صابرین صلوات


تهیه و تنظیم از خادم الزهرا (غفاری)




صابرین یعنی مردان مجاهدی که دارای سه بعد ایمان، توان

علمی و تخصصی و توان جسمی بالا هستند.


به یاری خدا و به همت گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، کتاب زندگی نامه و

خاطرات شهید محمد غفاری با نام "پرواز در سحرگاه" به چاپ رسید و

هم اکنون در بیست و ششمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بفروش می رسد.



1. تهران، مصلی امام خمینی(ره) نمایشگاه بین المللی کتاب، نشر امینان

2. تهران، انقلاب، پاساژ مهستان

3. همدان، کتابخانه دانشگاه علوم پزشکی ،بنیاد حفظ آثار، نشر سوره مهر

مرکز پخش و ارتباط با گروه فرهنگی و انتشارات شهید ابراهیم هادی

021 33030147
912 7761641




به نام خدای غدیر

در ابتدای آشنایی ام با شهدای عزیز صابرین یکی از دلایلی که برایم بسیار جالب بود و باعث شد بیشتر در مورد شهدای عزیز نسل سوم تحقیق کنم داشتن وصیت نامه های پر محتوایشان بود . در زمان هشت سال دفاع مقدس شاهد بودیم ایمان رزمندگان اسلام و
حضور پر رنگ رهبری و ولایت فقیه در میان مردم و وحدت آنان باعث پیروزی شد . در ماجرای 18 تیر سال 78 و فتنه سال 88 نیز شاهد بودیم که یکی از ستونهای حفظ اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران و ایمان هایمان پشتیبانی از ولایت فقیه است ، در سال 88 دیدیم چطور افرادی که اعتقادی به ولایت فقیه نداشتند در غربال فتنه الک شدند . در اکثر وصیت نامه های شهدای 8 سال دفاع مقدس اطاعت از ولی فقیه ذکر شده است ، جالب اینجاست که در وصیت نامه شهدای عزیزمان در سال 90 هم می بینیم این عزیزان به ما تذکر داده اند که این اصل مهم را به خاطر داشته باشیم .

در اینجا به بخشی از وصیت نامه چند نفر از شهدای عزیز صابرین در رابطه با ولایت فقیه اشاره مینمائیم :

شهید صمد امیدپور در وصیت نامه خود رمز پیروزی را پشتیبانی از ولایت فقیه می دانند :

همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید تا پیروزی همیشه در دستتان باشد .


شهید مجتبی بابایی زاده هم ثمره فراموشی ولایت را اسارت و ذلت می دانند :

خداوندا عمر من همزمان شد با شروع حکومت الهی و اسلامی از وقتی که خوب و بد را از هم تشخیص دادم تمام عشقم به این انقلاب بود در زمان حیات خمینی کبیر کودکی بیش نبودم. البته حسرت نمی خورم چون بعد از آن پیر بزرگ سایه ولی و امامی دیگر بر سر این ملت ماند خدایا خودت خوب می دانی که از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد که البته از شیعه اثنی عشری غیر از این مقبول نیست که البته خانواده ام بخصوص برادران بزرگترم در انتخاب این واقعیت بی تأثیر نبودند که انشاءالله هم من و هم آنان تا آخر عهد نشکنیم و ثابت قدم باشیم.


ملت عزیز ولایت و شهداء را فراموش نکنید که فراموشی این ثروتها برای شما اسارت و ذلت می آورد. ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهرها را در پیش خود دارید و خودتان خوب می شناسید، که در ادعا خدا و پیامبر دارند ولی در ذلت هستند می دانید چرا؟ چون ولایت ندارند واقعا که مکمل بعثت جهاد بود و مکمل جهاد غدیر بود و اگر غدیر نبود بعثت هم نمی ماند. ای ملت آزاده به گوشه کنار خود نگاهی بیندازید ببینید چه خبر است. از آمریکا گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقا جایگاه خود را ببنید که هر چه دارید از این انقلاب است. اهداف انقلاب را فراموش نکنید. ولایت را تنها نگذارید که اگر نبود مبارزه شهدا با هوای نفس آزادی بدست نمی آمد.

به مدیران و خدمتگزاران نظام می گویم نگاه خمینی و خامنه ای به راه شماست مبادا لحظه ای از یاد خدا و ملت غافل شویم. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهداء فاصله ای بیفتد مبادا از آنهائی باشید که بخاطر عملتان در زمان ظهور جزء دشمنان حضرت حجت(عج) باشید. مبادا در خانه ای محکم و مستحکم زندگی کنید و در گوشه ای دیگر از شهر خانه های خشتی و سست در مقابل تندبادهای زندگی وجود داشته باشد و مبادا کم کاری شما دچار زجر و سختی شود که در این صورت وای بر شما باد و پیام آخر به کارگزاران و مدیران و مدیران نظام، نکند لحظه ای در ولایت شک کنید و حضرت امام خامنه ای را تنها بگذارید که هر چه داریم از ولایت است.

پدر و مادر و خانواده عزیزم انقلاب و ولایت را از یاد مبرید که انتظار خدا از شما بیشتراست چون شما خودتان صاحب این انقلاب هستید.




شهید محمد غفاری هم سعادت را در پیروی از ولایت فقیه می دانند :

راه ما چیزی جز پیروی از ولایت فقیه به حق نیست و چشم و گوش به فرمان ولایت فقیه باشید و پشتیبانی از آن کنید و گفته های مقام عظمای ولایت حضرت آیت ا... خامنه ای عزیز را با جان و دل گوش کنید و به آن عمل کنید که اگر در این راه قرار بگیرید و به حمد خدا سعادتمند و رو سفید خواهید بود و از تمامی ملت و مسئولین عزیز و بزرگوار می خواهم که در هر پستی و مقامی هستند حداکثر تلاش و سعی خود را برای پیشرفت این انقلاب و میهن عزیز انجام دهند و هرگز در کشور امام زمانی اجازه خطا و کج روی به منافقین و احزاب و گروههای بی ولایت را ندهند تا چراغ سبزی برای دشمنان داخلی و خارجی ما شود.

از برادرم و خواهرم خواستار پیروی از راه ولایت و اهل بیت می باشم.

انتظارم چنین است که سلاح به زمین افتاده ام را بردارید و همیشه از ولایت فقیه و کشور انقلاب اسلامی علیه باطل دفاع کنید.
دوستانم، من سلام شما را به شهداء خواهم رساند، و از ایثار و خودگذشتگی شماها برای آنها سخن خواهم گفت و به آنها میگویم که شما تعهد کرده اید، تا آخر قطره های خون خود چکیده بر سنگ فرش بیابان های حق علیه باطل است پیروی از اسلام و ولایت را ادامه خواهید داد.


و مطلبی در مورد شهید منتظر قائم :
محمد عاشق اهل‌بیت علیهم‌السلام بود. در درجه اول هم دلباخته مقام معظم رهبری بود. به شدت حضرت آقا را دوست داشت. زندگی‌اش بر مبنای عشق حضرت آقا پایه‌ریزی شده بود. چون معلومات و اطلاعات گسترده‌ای هم داشت، مرکز توجه حزب‌اللهی‌ها و متدینین شهرستان نکا بود. بچه‌ها هر کجا گیر می‌کردند و سوال بی‌جوابی برایشان می‌‌ماند، می‌رفتند سراغ محمد. او هم خیلی خوب و روشن و گویا جواب می‌داد.

مثلا در ماجراهای فتنه ۸۸، خیلی ذهن و فکر بچه‌ها پریشان و نگران اتفاقاتی که می‌افتاد، بود. سراغ محمد که می‌رفتند، محمد خیلی خونسرد و آرام همان تکیه کلام همیشگی‌اش را استفاده می‌کرد و می‌‌گفت: «فقط آقا» بعد اضافه می‌کرد :«ببینید حضرت آقا چه می‌فرمایند، همه اینها رفتنی‌اند، اونچه می‌مونه فقط ولایته، دل بسپارید به حضرت آقا...» با همین دو سه جمله آنچنان دل بچه‌ها را آرام و موقن می‌کرد که باور کردنی نبود...



شهید سید محمود موسوی در وصیت نامه خود به خانواده و مردم توصیه کردند برای امان بودن در سخت ترین شرایط ، فتنه های آخر الزمان پشت سر ولایت فقیه باشند:
همسر مهربانم!همیشه پشت سر رهبر قدم بردارید،چون سخنان رهبر بدون تردید حق است،پس بعد از من،همه هم و غم شما ولایت باشد. به دخترم بگوئید همواره در خط رهبری باشد و هیچگاه پشت ولایت را خالی نکند.
«کلامتان کلام رهبر باشد و از زبان او بشنوید، چون کلام و زبان رهبر،کلام وزبان آقا امام زمان(عج) است،پس همیشه حامی و پشتیبان رهبر باشید؛زیرا دل رهبر به شما خوش است و همواره برای سلامتی او دعا کنید.»

اگر می خواهید از فتنه آخرالزمان در امان باشید، فقط پشت سر ولایت فقیه باشید.


ایکاش ما هم مثل شهدا عاشق ولایت باشیم ....

تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)



بسم رب الشهدا و الصدیقین
تقدیم به لاله صابرین شهید محمد غفاری


سپاه صابرین حزب یقین  است              به روی حلقه آقا نگین است

شماها در جـهان نایاب هستید              به دور سفره ارباب هستید

محمد جان  تو  بر ما نور عینی               شـهید مخلص راه حسینی

تو در  عرش  الهی  جای  داری              به راه معرفت جاپای داری

شماها مخزن الاسرار هستید               أشدّاءٌ علی الكفّار هستید

تو  مستی از می ناب شهادت               كه هر كس را نباشد این سعادت

به پشت دشمنانت نیش بودی               تو چمران زمان خویش بودی

تو سرباز یــــــــــــل اُمّ البنینی               نماد شهر دارالمؤمنینی

فدای   ناله   و   راز  و    نیازت               فدای صوت زیبای نمازت

مزارت  قبله گاه  اهل راز است              بسان قبر پاك چیت ساز است

به كوری  دل و چشمان دشمن              پدر رخت سفیدی كرد برتن

ولی  این كار  او  تفسیر   دارد               به دشمن  ضرب صد شمشیر دارد

محمدجان تو ازجان دست شستی         به امر رهبری لبیك گفتی

تو علم آموز دانشگاه عشقی                 تسلـّی بخش بانوی دمشقی

برای  رهبرم    عمّار    بودی                 به جرأت میثم تمّار بودی

بنازم  قامت رعنا    و   نازت                  به شبها ناله و سوز و گدازت

تو كه درراه حق غرق به خونی              به حق السّابقون السّابقونی

عزیزانت به سینه  سوز دارند                ز هجرانت غمی جانسوز دارند

ز اوصاف تو و از تو شنیدن                 « شنیدن كی بود مانند دیدن »

لباس خونی تو پرچم ماست                 بسان آیه های محكم  ماست

تونوشیدی ازآب حوض كوثر                   زیارت كردی آن آقای بی سر

دلیل عزّت سردشت هستی                مقلِّد بر شه بی دست هستی

تو مصداق عباد الصالحینی                 بلی در پاسخ « هل من معینی»

به راه مملكت بی خواب بودی               برای پر زدن  بی تاب بودی

به جان خود خریدی صد بلا را                رضا كردی شه كرب و بلا را

محمد جان ببین خونت ثمر داد              پژاك آواره شد از بیخ و بنیاد

تو چون قهّاری و صیّاد و چمران             درخشیدی به خاك پاك ایران

«خداوندا بحق هشت و چارت»              بخون غلتیدگان راه پاكت

تو را سوگند بر حلقوم اصغر                  سه ساله دختر و ارباب بی سر

تو را سوگند بر بازوی نیلی                   كبودیهای جای ضرب سیلی

نگیر از ما دمی نور نگاهت                    بگیر از ما پلیدیها و ظلمت

گل اشكم شبی وا میشد ای كاش          همه دردم مداوا میشد ای كاش»

« به هر كس قسمتی دادی خدایا          شهادت قسمت ما می شد ای كاش

شعر از صفایی

شادی روح شهدای صابرین صلوات


تهیه و تنظیم : خادم الزهرا(غفاری)

شهیدعلی بریهی

بسم رب شهدا


تصاویریاز شهید بریهی



عبدالزهرا بریهی


پیکر پاک و مطهر شهیدان بریهی و جعفرخانی



محل شهادت شهدا در کوه جاسوسان
((فیلم پخش شده توسط پژاک در کوه جاسوسان متعلق به این مکان است))

گفتنی هست سال 84 جعفر خان رسماً بازنشسته شدند . سردار فرمانده آن زمان یگان به جعفرخان میگن : جعفر خان حیفه شما بازنشسته بشید ؛ باید همین جا آنقدر بمونید تا شهید بشین و جعفر خان با خوشحالی در یگان موندن.

جعفرخان همیشه به همه اتفاقات جاری در ماموریت ها بایک دید جدید نگاه می کردند و حتی در بعضی از ماموریت هایشان با اینکه گردان زمین گیر می شد با ترفند های جعفر خان بدون آسیب از مهلکه نجات پیدا می کردند .



شهید جعفر خانی و شهید حسین رضایی

از خداوند متعال می خواهیم که به حرمت خون شهید جعفر خانی ؛ در رحمت شهادت همچنان باز بماند و به برکت وجود و حضور ایشان در بین کسانی که از رشادتهای این شهید باخبر می شوند فرماندهان خوبی برای آینده نظام اسلامی تولید و گسترش پیدا کند .
ان شاء الله
 پایان

گروه فرهنگی نازعات







با نام الله پاسدار خون شهیدان

یاد میکنیم از  عبد واقعی حضرت زهرا (سلام الله علیها ) شهید عبدالزهرا بریهی
خاطره ای را برای اولین بار در اینترنت نقل میکنیم از این شهید عزیز:
   این شهید اخلاق خاص و دوستداشتنی ای داشتند . بسیار شوخ و پر جنب جوش بودند،یکی از همرزمان این شهید که بهدار بود و خودشان نیز در این علمیات به شدت مجروح شدند قبل از علمیات کلاسی رو گذاشتند جهت توجیه امداد و اینکه اگرکسی زخمی شد بداند چگونه جلوی خونریزی خود را بگیرد تا دیگر برادران او را به عقب برگردانند.


شهید بریهی سر کلاس حاضر نشد و آخر کار موقع تقسیم باند و لوازم امداد اولیه سر رسید دوست و هم رزم  شهید به آقا عبد الزهرا گفت : سرکلاس نمیایی میری بالا رب گوجه میشی نمیدونی باید چیکارکنی. شهید خندید و بعد باند رو تحویل گرفت و به شوخی (که الان معلوم میشه زیادم شوخی نبود) باند رو کفت دستش گرفت و دستش رو روی پهلوی راست خودش گذاشت و گفت : یعنی اگر اینجا تیرخورد اینجوری بگذارم ؟ بعد قه قه خندید و رفت ...


شهید همیشه خندان

شب عملیات موقعی که درگیر شدیم من سعی داشتم به کمک بچه بیام بالای سر هرکسی اومدم تلاش کردم کمکش کنم بعضی شهید شده بودند بعضی مجددا زنده شدند مثل شهید موسوی و باز شهید شدند و خیلی ها هم زنده ماندند ...
وقتی رسیدم بالای سر عبد الزهرا دیدم پهلوی راستش داره به شدت خون میاد ؛ با باند دستم رو گذاشتم روی زخم دیدم دستم توی بدنش فرو رفت یاد شوخی شهید افتادم و همونجا خیلی گریه کردم ....
بعد پیشونیشو بوسیدم چشماشو بستم و رفتم کمک دیگر بچه ها...
شهدای اون شب انتخاب شده بودند.



در ادامه هم رزم شهید تعریف میکنه : همون جور که مشغول کمک به بچه ها بودم با هر تیر اندازی برای اینکه زنده بمونم خیز بر میداشتم یا سنگر میگرفتم اما با شدت گرفتن بیشتر تیر بار پژاک مجبور شدم سنگر بگیرم . ناگهان دیدم یک نارنجک افتاد جلوی صورتم (سه یا پنج سانتی بینیم) شهادتین رو گفتم و ناگهان منفجر شد.
چند لحظه منتظر بودم ، احساس میکردم مُرده ام (( راستشو بگم دنبال حوری میگشتم)) ولی دیدم خبری نیست عجیب بود نارجک 40 تیکه جلوی سوزتم ترکید و حتی گرد باروت هم روی صورتم نشست چه برسه به ترکش . باخودم گفتم نه الان من شهید نمیشم و هرچی بشه هم شهید نمیشم و قراره زنده بمونم .
بلند شدم بدون توجه به هیچ چیزی نه تیربار نه خمپاره هایی که از روستای دولتو عوامل پژاک برسرما میریختند نه نارنجک به کارم ادامه دادم و حتی محل نارنجک هایی که جلوم می افتادند رو هم نمیگذاشتم.
شب عجیبی بود ... یاد شهدا بخیر


خندید و رفت ...


        گفتم کجا گفتا به خون ******** گفتم چه وقت گفتا کنون

        گفتم سبب گفتا جنون ******** گفتم نرو خندید و رفت

        گفتم که بود گفتا که یار ******* گفتم چه گفت گفتا قرار

        گفتم چه زد گفتا شرار ******** گفتم بمان نشنید و رفت

شعر : برادر عزیز و مجاهد کویتی پور


+++++++++++++++++++++++++++++++++++++
سلام به خوانندگان محترم این وبلاگ
امروز توی یگان این ماجرا رو تعریف کردم یکی از بچه ها درمورد شهید بابایی هم موضوع مشابهی رو تعریف کرد که خیلی هم عجیب بود. البته خدا رو شکر هر دو نفری (م.ا  و  م.ش هر دو بهداری) که منبع هر دو مطلب بودند حضور داشتند و از هر دو ماجرا رو مجدد پرسیدم و تایید کردند .

اینهم دل نوشته ای از مدیر : امروز جریانی از روزهای آخر شهید رضایی شنیدم که ... هرکاریشم میکنم نمیتونم تعریف کنم که روزهای اخر شهید رضایی چه گذشت ...
فقط یک جمله میگم : روزهای آخر ، شهید رضایی بشدت عوض شده بود. بشدت خدایی تر و ...    ...   ...

تهیه و تنظیم : گروه فرهنگی نازعاتانتشار با ذکر منبع بلامانع است

شهید صمدامیدپور


بسم الله الصمد

برادر محمد یکی از دوستان شهید صمد امید پور خاطره جالبی رو از شهید صمد امید پور بیان کردند که خدمتتون عرض میکنیم:

... شهید عبدالصمد می خواستن ازدواج کنن . بنده هم واسطه این ازدواج شدم لذا برنامه خواستگاری رو هماهنگ کردم ...
لحظه آخر نمی دانم چی شد که شهید صمد نیامد و گفت نمی تونم خواستگاری بیام !
خلاصه من خیلی ناراحت شدم ! آبروم رفت !
شهید صمد بعدا بهم گفتند من دارم میرم ماموریت ، مارو حلال کن!
گفتم : برو اگر شهید شدی حلالت میکنم!
گذشت و صمد آقا شهید شد!

بعد از شهادتشون بود که توی خواب دیدم بنده و شهید صمد باهم توی یک جای خاصی مثل حرم بودیم.
خیلی جالب بود .
سفره ای بزرگ پهن بود. همه نوع طعام توی اون سفره پیدا می شد!
عده ای هم کناری نشسته بودند و داشتند قرآن میخوندند ...

گفتم : صمد جان ، مگه تو شهید نشدی؟
گفت : چرا ، اما اومدم کارت دارم ! گفت همه بچه ها اینجا جاشون خوبه اما من گیرم !
ازم دارن سوال و جواب میکنن !
بعد ماجرای خواستگاری رو مطرح کردند و گفتند : محمد جان حلالم کن!
گفتم داداش من همون شب حلالت کردم.

بعد گفتم : صمد جان هر حقی از من به گردنت داری حلالت
تا من این حرف رو زدم دیگه صمد رو ندیدم و با صدای اذان صبح از خواب پریدم!
فردا صبحش از تهران راه افتادم رفتم گیلان سر مزار شهید . تازه نشستم که دیدم خانومی آمدند و خودشون رو معرفی نمودند و فهمیدم مادر آقا صمد هستند.
مادر شهید فرمودند من همیشه پنج شنبه ها مزار شهید میام . اما دیشب شهید صمد آمد بخوابم گفتن : ... مادر جون فردا صبح دوستم میاد گیلان بالای مزارم لطفا بروید بالای مزارم ازشون تشکر کنید!
 
درضمن صمد گفت یه امانتی پیش اون دوستم هست ازش بگیرید!!!


خیلی تعجب کردم! هرچی فکر کردم چیزی یادم نمیومد...
بعد از کلی فکر یادم اومد یک عکس یادگاری با صمد دارم توی کوه و قرار شد بهشون بدم
اون زمان با شهید قرار گذاشته بودیم که هرکی زودتر شهید شد عکس برسه به خانواده اون شهید
 معطل نکردم و تا رسیدم تهران عکس رو فرستادم برای خانواده شهید عبد الصمد امید پور



شهید صمد امید پور چهره زیبایی داشتند و توی یگان بهشون به شوخی می گفتیم یوزارسیف

روحشان شاد و راهشان که راه دفاع و تبعیت از رهبر معظم انقلاب بود همواره پر ره رو باد

شادی روح شهدای صابرین صلوات

بر گرفته شده از کتاب پرواز در سحرگاه


به نام خدای غدیر

در ابتدای آشنایی ام با شهدای عزیز صابرین یکی از دلایلی که برایم بسیار جالب بود و باعث شد بیشتر در مورد شهدای عزیز نسل سوم تحقیق کنم داشتن وصیت نامه های پر محتوایشان بود . در زمان هشت سال دفاع مقدس شاهد بودیم ایمان رزمندگان اسلام و
حضور پر رنگ رهبری و ولایت فقیه در میان مردم و وحدت آنان باعث پیروزی شد . در ماجرای 18 تیر سال 78 و فتنه سال 88 نیز شاهد بودیم که یکی از ستونهای حفظ اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران و ایمان هایمان پشتیبانی از ولایت فقیه است ، در سال 88 دیدیم چطور افرادی که اعتقادی به ولایت فقیه نداشتند در غربال فتنه الک شدند . در اکثر وصیت نامه های شهدای 8 سال دفاع مقدس اطاعت از ولی فقیه ذکر شده است ، جالب اینجاست که در وصیت نامه شهدای عزیزمان در سال 90 هم می بینیم این عزیزان به ما تذکر داده اند که این اصل مهم را به خاطر داشته باشیم .

در اینجا به بخشی از وصیت نامه چند نفر از شهدای عزیز صابرین در رابطه با ولایت فقیه اشاره مینمائیم :

شهید صمد امیدپور در وصیت نامه خود رمز پیروزی را پشتیبانی از ولایت فقیه می دانند :

همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید تا پیروزی همیشه در دستتان باشد .


شهید مجتبی بابایی زاده هم ثمره فراموشی ولایت را اسارت و ذلت می دانند :

خداوندا عمر من همزمان شد با شروع حکومت الهی و اسلامی از وقتی که خوب و بد را از هم تشخیص دادم تمام عشقم به این انقلاب بود در زمان حیات خمینی کبیر کودکی بیش نبودم. البته حسرت نمی خورم چون بعد از آن پیر بزرگ سایه ولی و امامی دیگر بر سر این ملت ماند خدایا خودت خوب می دانی که از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد که البته از شیعه اثنی عشری غیر از این مقبول نیست که البته خانواده ام بخصوص برادران بزرگترم در انتخاب این واقعیت بی تأثیر نبودند که انشاءالله هم من و هم آنان تا آخر عهد نشکنیم و ثابت قدم باشیم.


ملت عزیز ولایت و شهداء را فراموش نکنید که فراموشی این ثروتها برای شما اسارت و ذلت می آورد. ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهرها را در پیش خود دارید و خودتان خوب می شناسید، که در ادعا خدا و پیامبر دارند ولی در ذلت هستند می دانید چرا؟ چون ولایت ندارند واقعا که مکمل بعثت جهاد بود و مکمل جهاد غدیر بود و اگر غدیر نبود بعثت هم نمی ماند. ای ملت آزاده به گوشه کنار خود نگاهی بیندازید ببینید چه خبر است. از آمریکا گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقا جایگاه خود را ببنید که هر چه دارید از این انقلاب است. اهداف انقلاب را فراموش نکنید. ولایت را تنها نگذارید که اگر نبود مبارزه شهدا با هوای نفس آزادی بدست نمی آمد.

به مدیران و خدمتگزاران نظام می گویم نگاه خمینی و خامنه ای به راه شماست مبادا لحظه ای از یاد خدا و ملت غافل شویم. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهداء فاصله ای بیفتد مبادا از آنهائی باشید که بخاطر عملتان در زمان ظهور جزء دشمنان حضرت حجت(عج) باشید. مبادا در خانه ای محکم و مستحکم زندگی کنید و در گوشه ای دیگر از شهر خانه های خشتی و سست در مقابل تندبادهای زندگی وجود داشته باشد و مبادا کم کاری شما دچار زجر و سختی شود که در این صورت وای بر شما باد و پیام آخر به کارگزاران و مدیران و مدیران نظام، نکند لحظه ای در ولایت شک کنید و حضرت امام خامنه ای را تنها بگذارید که هر چه داریم از ولایت است.

پدر و مادر و خانواده عزیزم انقلاب و ولایت را از یاد مبرید که انتظار خدا از شما بیشتراست چون شما خودتان صاحب این انقلاب هستید.




شهید محمد غفاری هم سعادت را در پیروی از ولایت فقیه می دانند :

راه ما چیزی جز پیروی از ولایت فقیه به حق نیست و چشم و گوش به فرمان ولایت فقیه باشید و پشتیبانی از آن کنید و گفته های مقام عظمای ولایت حضرت آیت ا... خامنه ای عزیز را با جان و دل گوش کنید و به آن عمل کنید که اگر در این راه قرار بگیرید و به حمد خدا سعادتمند و رو سفید خواهید بود و از تمامی ملت و مسئولین عزیز و بزرگوار می خواهم که در هر پستی و مقامی هستند حداکثر تلاش و سعی خود را برای پیشرفت این انقلاب و میهن عزیز انجام دهند و هرگز در کشور امام زمانی اجازه خطا و کج روی به منافقین و احزاب و گروههای بی ولایت را ندهند تا چراغ سبزی برای دشمنان داخلی و خارجی ما شود.

از برادرم و خواهرم خواستار پیروی از راه ولایت و اهل بیت می باشم.

انتظارم چنین است که سلاح به زمین افتاده ام را بردارید و همیشه از ولایت فقیه و کشور انقلاب اسلامی علیه باطل دفاع کنید.
دوستانم، من سلام شما را به شهداء خواهم رساند، و از ایثار و خودگذشتگی شماها برای آنها سخن خواهم گفت و به آنها میگویم که شما تعهد کرده اید، تا آخر قطره های خون خود چکیده بر سنگ فرش بیابان های حق علیه باطل است پیروی از اسلام و ولایت را ادامه خواهید داد.


و مطلبی در مورد شهید منتظر قائم :
محمد عاشق اهل‌بیت علیهم‌السلام بود. در درجه اول هم دلباخته مقام معظم رهبری بود. به شدت حضرت آقا را دوست داشت. زندگی‌اش بر مبنای عشق حضرت آقا پایه‌ریزی شده بود. چون معلومات و اطلاعات گسترده‌ای هم داشت، مرکز توجه حزب‌اللهی‌ها و متدینین شهرستان نکا بود. بچه‌ها هر کجا گیر می‌کردند و سوال بی‌جوابی برایشان می‌‌ماند، می‌رفتند سراغ محمد. او هم خیلی خوب و روشن و گویا جواب می‌داد.

مثلا در ماجراهای فتنه ۸۸، خیلی ذهن و فکر بچه‌ها پریشان و نگران اتفاقاتی که می‌افتاد، بود. سراغ محمد که می‌رفتند، محمد خیلی خونسرد و آرام همان تکیه کلام همیشگی‌اش را استفاده می‌کرد و می‌‌گفت: «فقط آقا» بعد اضافه می‌کرد :«ببینید حضرت آقا چه می‌فرمایند، همه اینها رفتنی‌اند، اونچه می‌مونه فقط ولایته، دل بسپارید به حضرت آقا...» با همین دو سه جمله آنچنان دل بچه‌ها را آرام و موقن می‌کرد که باور کردنی نبود...



شهید سید محمود موسوی در وصیت نامه خود به خانواده و مردم توصیه کردند برای امان بودن در سخت ترین شرایط ، فتنه های آخر الزمان پشت سر ولایت فقیه باشند:
همسر مهربانم!همیشه پشت سر رهبر قدم بردارید،چون سخنان رهبر بدون تردید حق است،پس بعد از من،همه هم و غم شما ولایت باشد. به دخترم بگوئید همواره در خط رهبری باشد و هیچگاه پشت ولایت را خالی نکند.
«کلامتان کلام رهبر باشد و از زبان او بشنوید، چون کلام و زبان رهبر،کلام وزبان آقا امام زمان(عج) است،پس همیشه حامی و پشتیبان رهبر باشید؛زیرا دل رهبر به شما خوش است و همواره برای سلامتی او دعا کنید.»

اگر می خواهید از فتنه آخرالزمان در امان باشید، فقط پشت سر ولایت فقیه باشید.


ایکاش ما هم مثل شهدا عاشق ولایت باشیم ....

تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)


شهیدیوسف فدائی نژاد


بانام خدا

صابرین یعنی مردان مجاهدی که دارای سه بعد ایمان، توان علمی و

تخصصی و توان جسمی بالا هستند.




شهید یوسف فدایی نژاد

تولد: 1362/10/29

محل تولد: سنگر گیلان

شهادت: سردشت، جاسوسان

گلزار: شهدای آقا سید ابراهیم سراوان سنگر



تلاوت قرآن توسط شهید یوسف فدایی نژاد
در مراسم جشن عید غدیر سال 1388

جهت دریافت کلیپ صوتی روی عکس کلیک کنید


تهیه و تنظیم : خادم الزهرا (غفاری)







شهید یوسف فدایی نژاد




شادی روحشان صلوات

شهید محمد محرابی پناه


بسم رب الشهدا
یاد میکنیم از شهید والا مقام محمد محرابی  پناه که انشاءالله خداوند به برکت این ایام ایشان و دیگر شهدای گرانقدر اسلام را سر سفره ابوالفضل العباس (علیه السلام) همواره قرار دهد.

شادی روح شریفشان صلوات بفرستید


شهید محمد محرابی از دوران کودکی ارادت ویژه ای به حضرات معصومین داشتند و در سالهای اخیر شدت این ارادت موجب شد تا آنگونه که پدر بزرگوار شان نقل میکنند : محمد خود را به عنوان خادم افتخاری به مسجد مقدس جمکران معرفی نموده و از فرصت های تعطیلی خود جهت خدمتگزاری به دلباختگان امام عصر (عج) استفاده میکرد .

ایشان در ماه یکی 2 بار حتما به عنوان خادمی در مسجد جمکران حضور داشتند ولی در تعطیلات عید 3 تا 5 روز به نیت زیارت حتما به مسجد جمکران می رفتند ...


[البته هر عملی از بزرگوارانی چون این شهدای گرانقدر میتواند حاوی معنی دیگری نیز باشد و در مورد مطلب فوق توسل به امام عصر (عج) و نشست درب مسجد ایشان و خادمی علاقه مندان حضرتشان خود دارای مسائل قابل تأملی است که این شهید از امام عصر (عج) چه درخواستی داشتند که این سماجت و پیگیری ، نتیجه این درخواست بوده ... !]

(همین جا در پاسخ به سوال یکی از خوانندگان محترم وبلاگ که پرسیده بودند این شهدا یعنی هیچ وقت گناهی مرتکب نشده اند ؟ عرض میکنیم اینکه دل ما با گناه باشد و یا از روی غفلت عملی را مرتکب شویم خیلی باهم متفاوت هست و آن چیزی که در نهایت جریان برای خداوند ارزشمند هست خداخواهی و پوزش از هرگونه بدی و غفلت هست مثل شب آخر زندگی این شهدا و دانسته به قربانگاه رفتنشان ... ! )

پدر بزرگوار شهید در ادامه می فرمودند : با شروع ماه محرم محمد حال دیگری پیدا میکرد و با تعصب و تقید شدید ضمن پوشیدن لباس مشکی ، از صبح تا شب در مراسم های عزاداری شرکت می نمودند به طوری که صبحهای محرم در مجالس زیارت عاشورای سپاه آران و بیدگل میرفتند و بعد از ظهر در هیئت های مذهبی و شب در مجالس روزه خوانی حضور داشتند.

علاقه این شهید به ابا عبدالله الحسین (ع) به قدری بود که ضمن حضور در آشپز خانه و کمک به پخت غذا برای عزاداران ، هر ساله گوسفندی را نیز نذر مراسم می کردند .


در ادامه برادر شهید نقل میکنند

آقا محمد در روزهای هفتم ، نهم و دهم ماه محرم از زمان شروع حرکت هیئت حضرت علی اصغر (ع) تا امامزاده هلال بن علی (ع) از روی شوق و نذری که داشتند با پای برهنه حرکت می کردند . من و ایشان هر سال با هم بودیم و صد افسوس که امسال باهم نیستیم . البته حضور محمد را در مراسم عزاداری در کنار خودم همواره حس می کنم .

بله عزیزان

اینگونه بود که این شهید والا مقام با توسل و سماجت خود در عشق به حضرات معصومین (علیه السلام) توانستند به حاجت قلبی خودشان که همانا قرب ( نزدیکی ) به اباعبدالله (ع) و امام عصر(عج) بود دست یابند.


در نتیجه در روز 13/6/1390 حدود ساعت 6 الی 7 صبح بعد از نبردی سخت براثر اصابت گلوله زخمی شدند و برادرعزیزشون شهید صفری با نگرانی زیاد برای نجات برادر میان و پای شهید محرابی رو میگیرند و به پائین میکشند ولی ناگهان تیری به شهید صفری اصابت میکند و ایشان هم بر زمین میخورند و همان لحظه بر اثر اصابت خمپاره بین این دو شهید هر دو به درجه رفیع شهادت نائل میشوند.

روحشان شاد و راهشان پاینده باد

تهیه تنظیم: خادم الشهدا (شهیده)




به نام خدای شهیدان

محمد همیشه تابع اوامر رهبر بودن ، هدفشون را معلوم کرده بودن و پایبند تصمیم شون بودن و هیچی نمیتونست ایشون را منصرف بکنه.

محمد تو این مدت به تمامی قول هایی که به من داده بودن عمل کردن. در جلسه خواستگاری بهم گفتن افراد را در سفر باید شناخت، ایشون واقعا مردی خوش سفر بودند و در این مدت که عقد بودیم وقتی از ماموریت برمیگشتند بلافاصله برنامه سفر را هماهنگ میکردند و بیشترین سفرها را در این مدت کم رفتیم.

اگه در مجلسی غیبت میشد اونجا را ترک میکردن. وقتی صدای اذان به گوش میرسید سعی میکردن نمازشون را اول وقت بخونن. موقعی که نماز شب میخوندن اصلا انگار در این دنیا نبودن و وقتی ازشون سوال میکردم هنگام قنوت اولین نامی که بر زبان می آوری کیست ؟ در جواب نام من را میگفتن.

همیشه دائم الوضو بودن و به منم تأکید میکردن.

همیشه میگفتن باید به پدر و مادر احترام گذاشت و دستان آنها را بوسید که هر چقدر هم به آن ها خوبی کنیم بازهم جزیی از زحمات آنها را جبران نمیکند و هر وقت از موردی ناراحت میشدن ، چند لحظه سکوت میکردن تا رفتار تند ازشون سر نزند.

محمد خیلی عاشق حضرت زهرا (س) بودن

محمد واقعا مرد عمل و اهل وفا بود و حتی روزای آخر به تمامی حساباشون رسیدگی کردن و حساب سالشون را هم پرداختند. و سعی میکردن سر موقع محل کار باشن.

صحبتاش همیشه به من آرامش خاصی میداد حتی در زمینه درسی مشوق من بود، واقعا باعث ترقی و انگیزه در من شد. از لحاظ اخلاقی واقعا نمیدونم چی بگم، همیشه بهشون میگفتم محمد تو بهترینی. هرکاری میخواست انجام بده با فکر انجام می داد و عواقب اون را در نظر میگرفت .

شهید محمد محرابی پناه

بیشتر اوقات حس میکردم با بقیه خیلی فرق داره ، فردی آسمونی بود و تمام کاراش خدایی، واقعا بهش غبطه میخوردم، یه بار ازشون خواستم تا به منم کارایی که انجام میدادن را یاد بدن که واقعا همیشه همیشه مدیونشم . درسته که زیاد وقت نشد از وجودشون بهره مند بشم ولی خدایش بعد از شهادتشون هیچ وقت تنهام نذاشتن و مثل همیشه باعث آرامش من بودن و حتی با کوچکترین هدیه آرزوی خوشحال کردن بنده را داشتند.و دقیقا عین جمله ای که به بنده میگفتن این بود "فقط و فقط از خدا بترس همین و بس"

هیچ وقت کاری نکردن که باعث ناراحتی و دلخوری من بشن ولی هر وقت میخواستن به ماموریت برن طلب حلالیت میکردن و بهم میگفتن ببخش که همیشه باید چشم براه من باشی و تنها باشی.

 

شادی روح شهدای عزت و امنیت صلوات


شهید علی صیادی


بسم رب الشهداء و الصدیقین

سلام عرض میکنیم خدمت شما خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین
امروز تلاش داریم به بخشی از زندگی شهید علی صیادی بپردازیم.

شهید علی صیادی در 18 رمضان (شهریور) 1357 در خانواده مذهبی در شهر لنگرود به دنیا آمدند . از همان ابتدای نوجوانی با اسلام و قرآن مأنوس بود تا اینکه با ورود به فضای بزرگتر جامعه در جهت تکامل و اهداف مقدس که یکی از آنها شهادت بود تلاش می کرد . در تاریخ 74/4/1 وارد سپاه پاسداران شد و در لشکر 16 قدس گیلان مشغول به خدمت گردید و سپس در تاریخ 78/12/13 به صورت داوطلب وارد یگان ویژه صابرین نیروی زمینی سپاه پاسداران تهران شدند و پس از گذراندن دوره های ویژه خلبانی پاراگلایدر ، پاراموتور و کایت موتوردار در مجموعه هوایی این یگان مشغول به تدریس و خدمت شدند.
 

شهید صیادی خصوصیات ویژه و پسندیده ای داشتند که در اینجا به برخی از آنها اشاره خواهیم نمود :

1- هر کسی چند روز با ایشان معاشرت می کرد خیلی زود متوجه می شد که ایشان اهل این دنیا نیست و بزودی رفتنی هست و این رفتن نه به مرگ طبیعی بلکه به صورت شهادت خواهد بود ...

2- ایشان اعتقاد عجیبی به دعای عهد داشتند و نه هر هفته بلکه هر روز این دعا را با توسل و توجه میخواندند...

3- احادیث بسیاری در مورد غسل جمعه میباشد که به برخی از آنها اینجا اشاره میکنیم :
حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند :

هر کس غسل جمعه کند گناهانش آمرزیده میشود تماماً و به هر قدمی که بر می دارد از برای غسل جمعه ، بیست حسنه برایش نوشته می شود و در جایی دیگر می فرمایند:
هر کس موفق شود چهل جمعه پشت سر هم غسل کند بدنش در قبر نخواهد پوسید.حضرت امام علی (علیه السلام ) فرمودند :

اگر کسی غسل جمعه را ترک کند او در هم و غم خواهد بود تا جمعه دیگر.

ونیز فرموده اند : غسل جمعه واجب است بر هر مسلمان.حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) نیز درچند منبر فرمودند :

× غسل جمعه پاک کننده وکفارۀ گناهان است میان دو جمعه.

× غسل کن روز جمعه، مگر آن که مریض باشی که بترسی بر خودت.× هر کس عمداً غسل جمعه را ترک کند باید استغفار نماید.

×
غسل جمعه بر هر مرد و زنی چه آزاد باشد چه بنده ، واجب است .× وقت غسل جمعه قبل از ظهر بهتر است وهر چه به زوال ظهر نزدیکتر باشد افضل تر است.

×
اگر روز جمعه گذشت روز شنبه قضاء کند واگر روز پنج شنبه رسید ومی ترسد روز جمعه دسترسی به آب پیدا نکند،روز پنج شنبه غسل را بجا آورد ....

این شهید والا مقام نیز باتوجه به فضیلتهای بسیار زیاد این عمل ، باتوجه به انجام غسل جمعه مکررا دقت می ورزیدند که به گفته بعضی حتی در مهمانی هم این عملشان ترک نمی شد .

4- شهید صیادی به امر به معروف بسیار توجه داشتند لیکن ا
مر به معروف و نهی از منکر را مستقیما انجام نمی دادند بلکه با مثالها و انجام عمل صحیح توسط خودشان آن معروف و ترک منکر را توصیه می نمودند ....

5- همیشه در همه احوال شکرگزار خداوند بود و جلوی کفرگویی را به هر نحوی می گرفت

6- از غیبت کردن به شدت تنفر داشت و به نماز اول وقت نیز بسیار اهمیت می داد .

7- ایشان به خانواده خیلی اهمیت می داد در همین رابطه یکی ازهمکارانشان تعریف میکند : ایشان وقتی به خواستگاری رفتند کاملا باصداقت و دقیق داشته ها و نداشته هایشان را بیان کردند و به هیچ وجه از چیزی نگفتند که شاید روزی به آن برسند...
بطور کلی باهمسر کاملا صادق و با خانواده خود نیز بسیار مهربان بودند.

8- ایشان با دوستان نیز مهربان و صمیمی بود البته در کارهایشان بسیار جدی و مصمم بودند ولی این باعث عدم خوشرو و خوش اخلاقیشان نمیشد

9- علی آقا همیشه در کارها به ائمه ی اطهار (ع) متوسل می شدند و همواره به دوستان سفارش می کرد که کارتان برای خدا باشد .

10 - بعضی مواقع امام جماعت گردان بود و همه بچه ها هم ایشان رو قبولش داشتند .

11- همواره الگوی زندگیشان را حضرت علی (ع) ، شهید همت ، شهید چمران و دیگر بزرگان قرار داده بودند .

12- چهره شهید علی صیادی نورانیت خاصی همراه با آرامش و محبت داشتند

13- صبر بسیار عجیبی داشتند بقول بعضی از همکاران صبر ایشان بعضی وقتها مارا هم خسته میکرد او نه تنها صبور بود بلکه سنگ صبور بسیاری خوبی نیز برای دوستان و همکارانشان بودند .

14- شاگردانشان می گویند : ایشان به گونه ای رفتار نمی کردند که ما احساس کنیم او استاد است و ما شاگرد !
بسیار با ما صمیمی بودند و ما فقط اصول خلبانی را از او یاد نگرفتیم . بلکه درس زندگی را هم به ما می داد .

15- همسر ایشان که خود خواهر شهید احمد رضا رنجبر هستند اینگونه تعریف می کند که ماه رمضان کمی زودتر از سحری خوردن بر می خواست و به نماز خواندن می پرداخت و جو خانه طوری می شد که ما هم پشت سر او نماز می خواندیم و چه فضای روحانی و لذت بخشی بود ...

16- ایشان وقتی سوره حمد را می خواند اغلب اشک از چشمانش سرازیر می شد و همیشه به همسرشان می گفتند : خوشا به حال شما که خواهر شهید هستی . می توانی او را واسطه قرار دهی و حوائج قلبی ات را از خدا بخواهی .

17- علی آقا چند صباحی در خود فرو رفته بودند . یکی از دوستان از علی پرسیده بود : از ما ناراحتی ؟ از ما دلگیری ؟ او در جواب گفته بود : اگر در خواب به تو بگویند که نمی خواهی خودت را آماده کنی ، وقت رفتن است ، برای آماده شدن شب زنده داری نیاز است چه حالی داشتی ؟

18- شهید صیادی همیشه بر سر سفره غذا دعای سفره را میخواندند ؛ نه تنها آرام بلکه بلند به گونه ای که دیگران نیز خودبه خود این دعا را هم با ایشان زمزمه میکردند ... !

19- نماز شب این شهید در سالهای آخر به ندرت ترک میشد

20- دوستی تعریف میکنند این شهید بسیار به حضرت زهرا (سلام الله علیها) ارادت داشتند بطوری که بعضی وقتها که شهید باخودشان تنها میشدند دست به پهلو میگرفتند و روضه هایی را زمزمه میکردند .

21- اغلب دوستان علی صیادی اذعان میکنند همواره اینشان دائم الذکر بودند .

22- ایشان در ماموریتها نه تنها بار خودشون اعم از کوله و جلیقه و سلاح و... رو به دوش میکشیدند ؛ بلکه به دیگران هم کمک میکردند و بار دیگر همرزمانشان را نیز درصورت لزوم بر می داشتند ... !

23- ایشان بشدت درمورد بیت المال سخت گیر بودند و بسیار این موضوع را رعایت میکردند ...

24- شهید علی صیادی نه تنها خلبان بسیار خوبی بود بلکه در عرصه عملیاتهای زمینی نیز تکاور نترس و دلیری بودند ...

خوانندگان گرامی !
اینهمه صفات نیک از یک انسان به ظاهر معمولی کافی نیست تا خداوند متعال او را به آغوش خود ببرد؟

(قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ)

چند خاطره

یکی از دوستان و هم رزمان شهید میگوید :
ایشان بسیار آرزوی شهادت داشتند ؛ چند روز قبل از شهادتشان ، علی آقا پیش سید (یکی از خدام جمکران) رفته بود و گفته بودند: آقا سید این هفته که قم رفتی برام دعا کن . دعا کن تا شهید بشوم . سید به او گفته بود: تو هنوز جوانی. اول خدمت، بعد شهادت. ولی علی آقا جواب داده بود که از حضرت معصومه (ص) و امام زمان (ص) بخواه تا شهید شوم. از این دنیا خسته شده ام!

شهید سید محمود موسوی
در زمان شهادت این شهید به یکی از اقوام و همکارانشان گفته بودند:
... علی وقتی میخواست بره سوار وسیله بشه آمد پیش من و ازم خداحافظی کرد ، گفتم کجا به سلامتی؟ گفت پرواز دارم !
گفتم خوب میری انشالله به سلامتی میای و برمیگردی . گفت نه من برم بالا شهید میشم برنمیگردم .
شهید موسوی گفت : نه ایشان الله برمیگردی و ایشان رو بدرقه کردند و طولی نگذشت که خبر دادند علی صیادی شهید شده ...

یکی دیگر از همکاران این شهید والا مقام نیز تعریف میکنند :
دریکی از اردوها که به مجموعه حیدر کرار رفته بودیم ، تویوتای ما بسیار کثیف شده بود . با علی آقا قرار گذاشتیم بریم بالای رودخانه ماشین رو بشوریم. اونجا که رسیدیم من از یک درخت سیبی ک مال ظاهرا یک باغ بود یک سیب کندم و اصلا والبته سهوا به این موضوع توجه نداشتم که شاید صاحب باغ راضی نباشد ، به علی آقا تعارف کردم ولی ایشان نگرفت من هم آن زمان متوجه نشدم جریان چه بود و بعدا فهمیدم ...      علی آقا خیلی به حلال و حرام دقت داشتند .

همرزمان شهید علی صیادی تعداد کل ساعات پرواز ایشان را جمع بسته اند و به عدد (110) رسیده اند که در حروف ابجد برابر با نام مقدس امام علی (علیه السلام ) است.

ایشان به همسرشان گفته بودند که شهادت من در آسمان خواهد بود چرا که در آنجا احساس می کنم به خدا نزدیک ترم

و به خودمون نگاه کنیم و از خودمون بپرسیم که آیا انسان میتواند نحوه شهادت را از خدا بخواهد و به همان هم برسد؟

آری وقتی روح انسانی بزرگ و بزرگتر می شود و به کمال نیز نزدیکتر می گردد ، این دنیای فانی دیگر تحمل چنین فرد آسمانی را ندارد و زمین احساس سنگینی می کند و او را تحویل ملکوت اعلا می دهد چرا که تمامی اشرف مخلوقات اصل جایگاهش آنجاست.بدین گونه شهید علی صیادی پس از سی سال نجوای خدا خواهی که شش سال آن با خدمت صادقانه هم همراه بود در صبح روز پنجشنبه 87/3/23 به همراه هم رزم خود شهید مهدی ایثاری در هنگام تمرین قبل از عملیات با وسیله پاراگلایدر به دلیل گیر کردن چتر فرود با موتور وسیله شربت شهادت را نوشید و به دیدار مادر خلقت حضرت زهرا (سلام الله علیها ) شتافت .

«اللهم الرزقنا توفیق الشهادة »

تهیه و تنظیم : خادم الشهدا (شهیده)


-----------------------------------

ضمن عرض ادب و احترام خدمت شما خوانندگان محترم وبلاگ ، به دلیل نقص فنی در هارد محتوی عکس شهدا متاسفانه عکسهای بیشتری رو که برای این مطلب آماده کرده بودیم  فعلا در دسترس نیست که انشالله در فرصت بعدی خدمتتان ارائه خواهیم نمود.
به همین جهت در انتشار این مطلب تاخیری پیش آمد که بدین وسیله از شما خواهران و برادران عزیز پوزش میطلبیم.

انشالله موفق باشید
مدیر گروه





طبقه بندی: شهید علی صیادی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 دی 1391 توسط گروه عقیدتی فرهنگی سیاسی کمال
بانام خداوند بخشنده مهربان

سلام علیکم


انشاء الله به یاری امام عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) امروز مطلب جدیدی را درمورد شهید خلبان علی صیادی منتشر خواهیم نمود.

به دلیل نقص فنی در قرار دادن عکس بر روی مطلب این تاخیر پیش آمده که از شما عزیزان پوزش میطلبیمامید است ضمن مشاهده این مطلب ، با پیشنهاد نمودن به دیگر دوستانتان و اشاعه فرهنگ مقاومت و شهادت ما را در این راه یاری بفرمایید .


بسیار متشکریم
گروه فرهنگی نازعات




بانام خدا

درسال جدید مطلبی را همزمان با ایام فاطمی بیان میکنیم با موضوع شهید صیادی ، علت این موضوع هم ارادت شدید این شهید به حضرت زهرا (سلام الله علیها) است .
این مطلب توسط خانم شهیده از همسر محترم شهید علی صیادی تهیه شده است.
امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد:

همسر شهید صیادی :
... من با شهید صیادی خیلی کم زندگی کردم . سال 82 بود که وارد زندگی ایشون شدم  یعنی نیمه شعبان سال 82 عقد کنان ما بود و بهمن (عید غدیر خم) عروسی ما ،  یعنی فواصل چهار ماه بین عقد و عروسی  . بعد اون اومدیم تهران ، جایی که  زندگی می کردیم یه خونه اجاره ای داشتیم ، اونجا زندگی خیلی ساده ای داشتیم، عروسی ما هم خیلی ساده بود ، همراه با مولودی خوانی بود ، یک سری  از دوستان علی آقا از کربلا اومده بودن و مولودی خوندن، گفتیم چون عید غدیر خم ، ولایت و برادری حضرت علی (ع) است ما این عروسی رو برگزار کنیم . ایشون متولد 1/6/1357 بودند . ما اومدیم تهران و زندگی مشترکمان را  شروع کردیم .
یک هفته بعد از عروسی خواب دیدم برادرم که شهید شدن ، اومدن به خوابم ، من لباس عروسی تنم بود ، آقای صیادی لباس دامادی ، برادرم لباس رزم تنش بود  و وسط ایستاده بود، دقیقا این خواب رو سه شب پشت سر هم می دیدم ، این  خواب هم یکی دو ساعت به طول می انجامید ، طولانی بود این خوابم . حرفی  نمی زدند ، انگار ما سه تامون داخل یه عکس بودیم . عروسی ما که یه هفته  پیش بود ، ما خودمون رو همونطور می دیدیم . به آقای صیادی گفتم نمی دونم  چرا خواب داداش احمدم رو هی پشت سر هم می بینم  . برگشت گفت خوب ما چون اومدیم تهران ، عکس شهید رو نیاوردیم ، این سری که رفتیم عکس داداش احمد رو می یاریم به دیوار خونه مون می چسبونیم . دو هفته بعد رفتم شمال . عکس داداش احمد رو آوردم . انگار دیگه همون بود . این یک نشونه  بود ، می خواست به من بفهمونه این هم بعد یه چند سال دیگه باید بیاد پیش من .

 الان ما هستیم که این نشونه ها رو متوجه میشیم ...

از همون روز اول که اومدن خواستگاری ، ما دو سه ساعت با همدیگه صحبت کردیم ، گفته بودن که شغلم مأموریتیه ، ما ماموریت زیاد می ریم ، سی روزه داریم ، تمام ریز ریز کارهاشو به من گفت ، گفت کارهام سخته در کنارش راحتی هم داره ، یعنی اون اوایل ، همه کارهای سختش رو به من گفت که این فلانه و بهمانه ، چجوری هست ، ما پرواز داریم ، به همه اینها اون روز اشاره کرد.

شهید صیادی گفت : من پرواز رو خیلی دوست دارم. طوریکه وقتی کوچیک بودم روی صندوقی ،( مامانم صندوق قدیمی داشت )، چادر مامانم رو مینداختم روی دوشم می گفتم دارم پرواز می کنم. من عشق پرواز رو از همون دوران کودکی داشتم . بزرگ که شدم وارد سپاه شدم ، دیدم در سپاه میخوان عضوگیری کنن برای یه نیرویی به نام نیروی یگان ویژه صابرین و البته جایی هم داشت به نام هوابرد ، که کارشون پرواز و اینها بود ، منم این شغل رو انتخاب کردم و عشق من هم پروازه .
وقتی آدم بالاتر میره به خدا نزدیکتر میشه . منم جز شهادت تو آسمون چیز دیگه ای از خدا نمی خوام . ((عین همین رو روز اول به من گفت )) اتفاقا همون لحظه اول که داشت صحبتش رو می کرد - منم یه دختر 21 ساله بودم ، چون ما خودمون تو خانواده شهید بودیم - وقتی این حرفها رو می زد با خودم گفتم بگذارید این حرفهاشو بزنه می خوام بهش جواب نه بگم ، نمیشه که از همین اول داره صحبت از شهادت میکنه .


 وقتی علی آقا اولین بار اومد خونه مون بیست دقیقه اول اصلا حرف نزد فقط خونه ما رو نگاه می کرد، یک هفته بعد از عقدمون بهم گفت ببین خانم من یک شبی ، یعنی زمانی که وارد سپاه شدم از خدا خواستم گفتم خدایا همسر آینده ام رو به من نشون بده ، چجوریه ، چه شکلیه ، کجاست ؟ میگه خوابیدم دقیقا همین شما رو ، ولی شما اون موقع شانزده سالتون بود ، تو همین اتاق جایی که ما الان داریم صحبت می کنیم ، (اتاق خیلی کوچیکی بود . یه تاقچه ای داشت . روی تاقچه اش ضبط و اینها بود) همه این نشونه ها رو به من گفت دقیقا همین اتاق بود که ما داشتیم با هم حرف می زدیم . ولی چهار سال پیش وقتی وارد سپاه شدم یه شب داشتم می خوابیدم همین طوری از خدام خواستم گفتم خدایا همسر آینده ام رو نشونم بده، دقیقا همین صورتتون ، همین تیپ ، همین قد ، همین خودتون بودید . من گفتم خدایا این زن کیه ؟ یعنی زمانیکه شما رو دیدم همون لحظه ذهنم رفت گفتم خدایا ...
من خجالتی داشتم خیس عرق می شدم . نگو تو ذهنش داشت همون رو تداعی می کرد .


شهید صیادی در حال اورهال پاراماتور

 کسی که با شهید زندگی می کنه لحظه لحظه های زندگی خاطره میشه ، گوشه گوشه های زندگی خاطره میشه ...
روز اولی که ایشون اومدن خواستگاری ، ماه رجب بود . شناخت آقای صیادی مربوط به شناخت شوهر خواهر من بودند ، ایشون و شهید هفت هشت سال با هم در کردستان بودند ، اونجا با هم دوست بودند . از این طریق شناخت ما صورت گرفت. یعنی ما کاملا که شوهر خواهرمون رو قبول داشتیم اجازه دادیم که ایشون بیان خواستگاری . به این صورت ، وقتی اومدن پدرم گفتن درسته من داماد خودم رو قبول دارم ولی بالاخره پدرم ، برم یه تحقیقاتی انجام بدم. روز دوم اعتکاف بود روحانی شهر آقای صیادی توی مسجدی که آقای صیادی هم اونجا معتکف بودند ؛ گفتن : (... به این خونه خدا که من الان روز دوم اعتکافم قسم می خورم که جوانی مثل علی صیادی تو استان گیلان رو اگر بگم اولی نداره دومیش هم بعیده پیدا بشه.
یعنی شهید واقعا تایید شد . ولی باز هم بالاخره پدره ، یکی دو جای دیگه هم تحقیقات کرد . دیدم خیلی خوشحاله . اومد خونه گفت دخترم من تحقیقات خودم رو کردم و حالا دیگه همه چیز با خودت ...

در روز خواستگاری مثل فیلمها دو نفر آمده بودند! علی صیادی توی یک اتاق و شخص دیگر هم در اتاق دیگر !
و خوب البته به لطف خدا در این جریان مقایسه شهید صیادی بهتر بود


 - خانم صیادی چطور شد جواب مثبت دادید ؟

 خودم هم نمی دونم . پدرم وقتی گفت اون روحانی شهر به خونه خدا قسم خورد و ایشون رو تأیید کرد دیگه قانع شدم ،البته گفتم بابا آخه شغلش خیلی سخته . گفت همه اختیار دست خودته . بعد آقای صیادی دوباره زنگ زدن به شوهر خواهرم . گفتن اون روز من زیاد صحبت نکردن اگر اجازه بدین ، یک بار دیگه ما باهم صحبت کنیم که در مرحله دوم بود که منم همه صحبتهای خودم رو کردم و دیدم هر صحبتی که من می کنم با شرایط منطقی و عقلی قبول می کنه . اون روز ایشون هیچی رو پشت پرده نگذاشت حتی گفت که من حقوقم 99 هزار تومانه ! صاف و ساده ؛ و نگفت که من خونه دارم ، زمین دارم ، ماشین دارم و... ، هیچی !
 همه چیز هایی که داشت رو صاف و ساده گفت ، خیلی ساده ، خیلی صادقانه . حرفاشو زد . حتی اون روز در مورد شهادتش هم برای من گفت . حتی گفت چند چیز خیلی برای من مهمه . گفت تو زندگی سه چیز خانواده ، شغل و دوستام خیلی برای من مهمن . اینها رو واقعا همون روزهای اول بهم گفت .




شهید صیادی و شهید ایثاری
 
ادامه فرمایشات همسر محترم شهید صیادی را فرداشب خدمتتان عرض خواهیم نمود ...

شادی روح این شهید بزرگوار فاتحه و صلوات بفرستید
تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)




بانام خدا

در قسمت پیش به این موضوع پرداختیم که شهید صیادی انسان صادق و ساده دلی بودند و از ابتدای زندگی مشترکشان به شهادت خودشون واقف بودند .
حال به ادامه این مصاحبه خواهیم پرداخت :

در نهایت زندگی ما بعد از چهار ماه از عقد و عروسیمون صورت گرفت ، اومدیم تهران . از نعمت این زندگی خدا دو تا فرزند بهمون داد همون اوایل عقدمون بهم  گفت خانم من که اسمم علی هست شما هم که اسمتون از القاب حضرت فاطمه زهرا هست از خدا خواستم که دو تا فرزند پسر بهمون بده که اسماش رو بذارم حسن و حسین . عین همین ها رو بهم گفت .
البته آقاحسن که دو سال و دو ماهش بود و حسین سه ماهش بود که آقای صیادی به شهادت رسیدند .
فرزندان شهید صیادی در غرفه صابرین نمایشگاه دفاع مقدس در موزه کاخ نیاوران

 از سال 82 تا 87 ما با همدیگه زندگی کردیم که حدودا چهار سال ، چهار سال و نیم ما با هم زندگی کردیم . همه این زندگی درس بود  البته یک سال و نیم این زندگی رو بزنیم چون ایشون همش مأموریت بود ، مأموریتشون هم متنوع :سی روزه ، ده روزه ، پنج روزه بود ، سه روزه بود و...

- مأموریتهای طولانی ایشون براتون سخت نبود؟

 من همش گریه می کردم . ایشون یه کیف کوچیکی داشت . بعد وسایل شخصیشون ، ناخنگیرش ، مسواکش ، وسایل شخصی اش رو داخلش می گذاشت. من های های گریه می کردم . می گفت خانم اینقدر به من وابسته نشو . با زبون بی زبونی به من می گفت . اینقدر به من وابسته نشو . شما اول و آخرش تنها هستی . تو این دنیا فقط تنها کسی که آدم رو تنها نمی گذاره خداست . اینقدر به من وابسته نشو !
من نمی دونستم علی آقا چی داره میگه .

زمانی که حسن شش ماهه بود به من گفت خانم بیا برو رانندگی یاد بگیر . گفتم نه من نمی تونم حسن کوچیکه واقعا مراقبت می خواد با حسن می اومد پشت می نشست سوپ درست می کردم ، پشت به حسن سوپ می داد که گریه نکنه تا من بتونم رانندگی یاد بگیرم . ایشون همه چی رو داشت تند تند به من یاد می داد ولی خودم نمی دونستم به خاطر چی بود ولی الان به این نتیجه می رسم که می خواست همه چیز رو به من یاد بده . بعضی مواقع که ماموریت می رفت پول ، برق ، گاز ، همه اینها می موند می گفتم علی آقا خودش می یاد پرداخت می کنه .می گفت خانم همش منو نگاه نکن یه موقع تفریحی برو بیرون ، یه هوایی بخور ، اینها را هم پرداخت کن . نمی دونستم برای چی این حرفها رو می زنه ولی یادمه زمانی که یک ماه قبل از شهادت ایشون بود خیلی نسبت به زندگی سرد شده بود هم نسبت به بچه ها ، هم نسبت به زندگی !
قبل از این جریان ما در اتوبان قزوین تصادف خیلی خیلی بدی کردیم

- چیزی هم شده بود ؟

خیر حتی باید بگم این چند سالی که با آقای صیادی زندگی کردم ایشون همیشه عادت داشتند پیراهن سفید بپوشن . اگه هم تو عکسهاش نگاه کنید همیشه با لباس سفید بودند ، اون روز هم پیراهن سفید تنش بود ، در آن تصادف که ماشینشون به کلی داغون هم شده بود بطوریکه هرکسی میدید ، میگفت این راننده اش قطعا مرده ولی هیچ چیزیش نشده بود و پیراهن سفیدشون یه لکه خالی هم بر نداشته بود... !
نگو خدا باز هم داشت به من تلنگری می زد !

لباس سفید شهید صیادی
- آیا شهید صیادی قبل شهادت خوابی هم دیده بودند ؟

شش ماه قبل از شهادتشون تو منطقه مأموریت بودند چادر زده بودند ، بلند میشه از خواب ، میاد بیرون ، نگهبان یکی دیگه از دوستانش بود .
دوستشون گفت علی چرا نمی خوابی ؟ علی گفت نمی دونم خوابم نمی گیره ، فردا شب دوباره همین اتفاق براش می افته ، می یاد بیرون دور می زنه ، یکی دیگه از دوستاش می گه بابا بگیر بخواب دیگه . ما اگه جای تو بودیم الان می گرفتیم می خوابیدیم ...
می گه اگه یکی دو شب ، سه شب مرتب به خوابت مدام بیاد بگه می خواهی بری علی این طرز رفتن نیست ، خودت رو آماده کن تو چکار می کنی ؟

...
یعنی این جوری بگم بهتون بارها بود ساعت 11 از مأموریت می اومد ، خدای من گواهه . آقای صیادی یه دوش می گرفت ، یک حال و احوالی ، چی شد و چی نشد ، بهر حال من خسته بودم ، باید هم منتظر این می بودم که بیاد و هم بچه و اینها ، سخت بود .  تا من بگیرم بخوابم ، ایشون داشت نماز شب می خوند ، می رفتم می گفتم شما تازه از مأموریت اومدی بیا بگیر بخواب . می گفت بگذار این رو بخونم ، بالاخره ما که هیچی نداریم تو اون دنیا ببریم شاید این به دردمون خورد ، می گفت خانم شما هنوز نخوابیدی می گفتم نه ، می گفت اگه شما هم خوابتون نمی گیره بیایید شما هم نماز شب بخونید...

روزهای جمعه همش می گفت خانم تا 11 من دربست در خدمت شمام چه کار دارید ؟ امر کنید انجام بدم ... می خواهید حسن رو نگه دارم ، حسین رو نگه دارم ؟ چکار داری برات انجام بدم ؟ از 11 به بعد اگه کاری نداری من برم تو اتاق خودم !
ایشون نماز جعفر طیار ، دعای امام زمان (عج)، غسل جمعه  همه رو انجام می داد ، یعنی به هیچ وجه اینها رو ترک نمی کرد ، حتی اگر مهمانی هم جایی می رفتیم حتی اگه خانه خواهر خودم هم بود ؛ غسل جمعه اش را بدون هیچ خجالتی انجام میداد .
علی آقا می گفت تکلیف الهی به هیچ وجه خجالت نداره !

اولین شهدای صابرین آقای صیادی و شهید ایثاری بودند که در سال 87 شهید شدن ، ما بعد اونها شهدای دیگری هم دادیم ولی همه دوستاشون میگن داغ همه این شهیدان خیلی سنگین بود ولی داغ دوری از علی صیادی یه چیز دیگه است .
دوست و آشنا و فک و فامیل همشون این رو میگن ، خیلی سنگین بود ، حتی الان من حدود 5 ساله که آقای صیادی شهید شدند ، هر روزش احساس می کنم که برای من تازه است .
فرزندان شهید صیادی در غرفه صابرین نمایشگاه دفاع مقدس در موزه کاخ نیاوران

الان 25 ساله که داداشم شهید شده ، یه موقع هایی مامانم میگه امروز همرزم شهید احمد رضا اومده ، اینقدر مامانم خوشحال میشه ...
الان می فهمم مادرم چی میگن ...

                                                    شهید احمد رضا رنجبر

اتفاقا شهید صیادی اوایل هر شب ، یعنی به شما بگم 2 سال مرتب به خوابم می اومد. کاملا می دیدمش ، احساسش می کردم ، سایه اش رو می دیدم . اما دوری ایشون برام خیلی سخت بود و ازشون خواستم کمتر بیان به خوابم ...
از اخلاق و رفتارهای شهید در زندگیتون بفرمایید :من همیشه می گفتم : خدایا میگن زن و شوهر با هم دعوا می کنن . خدایا چرا این موضوع یکبار هم تو زندگی ما اتفاق نیفتاده ؟
یعنی هر زمان هم عصبانی می شد ساکت میماند ! اصلا حرف نمی زد ! صبور بود

می گفتم علی آقا بالاخره عصبانی میشی یه جور خودتو بریز بیرون دیگه . اینطوری من بیشتر داغون میشم . می گفت میترسم خدای ناکرده یه حرفی بزنم ، اطرافیان ناراحت بشن . همون بهتر سکوت اختیار کنم ، بهتره دیگه ، چی بگم ؟. همین ! تمام !


کافیه اون لحظه فقط می دیدش که فقط آدم چشم بزنه می فهمه آدم اون طرف چی گفته .

الان مامانم چند تا بچه داره ، واقعا میگه احمد رضای ما رو خدا برد ، خدا گلچین کرده ، راست میگه . الان مادرشوهرم ، 9 تا بچه داره . می گفت علی یه چیز دیگه بوده من اینو صبح تا شب پشت کولم می ذاشتم تو باغ مزرعه این ور اون ور کارامو می رسیدم این جیک نمی زد نه می گفت غذا می خوام یا چیزی می خوام ...
خدا همه بنده های خوبش رو می بره پیش خودش و بازماندگان را با صبر امتحان میکنه

هر چیزی هم که ازش می گفتم انگار حرفای منو می شنید ، هر شب ازش می پرسیدم چه جوری رفتی ؟ وقتی که داشتی می رفتی چی گفتی ؟ همه رو تو می اومد تو خواب بهم می گفت ، نمی ذاشت به فردا موکول بشه ...
در همان ایام یک شب به خوابم اومدن و می گفتن که الان کجا هستن ، جاشو بهم نشون می داد ...
نیروهای دوره اول صابرین تعداد نفر زیادی بودند ، این شهید هم جزو گروهای اول بودند . سال 78 چند نفر بودند ، خیلی دوره های سختی را گذروندند ، نمی دونم بیابان گردی ، کوه نوردی ، صخره نوردی ، زندگی در شرایط سخت ، چتربازی و ...
اینا رو گذروندن ، از اون تعداد زیاد تعداد ویژه ای برای مرحله بعد باقی موندن ؛ دوباره ازشون یه سری آزمون های خیلی سخت گرفتن مثل پاراگلایدر ، پاراموتور ، سقوط آزاد و... و البته بهترین ها ماندند ... یکیش شهید صیادی و دیگر نفرات کارآزموده ای که جای شهید رو به سختی ولی به لطف خدا و یاری شهید پر نمودند
.

من خیلی دوست دارم صحبت کنم ولی صحبت می کنم خیلی بهم می ریزم . زندگی با یک شهید همه گوشه گوشه های زندگی براش میشه خاطره .
فرزندان شهید صیادی در غرفه صابرین نمایشگاه دفاع مقدس در موزه کاخ نیاوران


ما یه موقع می نشستیم با هم صحبت می کردیم از ساعت 11 تا 5 بعد از ظهر ، باورتون میشه بدون این که بگیم گشنمونه یا تشنمونه ، فقط یه نقطه پیدا می کردیم برای رسیدن به خدا . شاید 7 ساعت . یعنی واقعا ناهار نمی خوردیم خدا سر شاهده ، خدا رو من گواه می گیرم ، اصلا نه شام ، نه ناهار ، هیچی . هفت ساعت صحبت می کردیم بعضی مواقع به هشت ساعت هم می رسید . بعد نگاه می کردیم میدیدم ساعتها چقدر زود گذشت و نفهمیدیم ؛بارها در روز این موضوع اتفاق می افتاد

اون موقع که بچه نداشتیم می تونستیم با همدیگه حرف بزنیم ، بچه ها که اومدن ، یک خورده بالاخره به دلیل سختی شغلشون و این موضوع ها صحبتمون کمتر شد . و البته هر روز هم داشت سخت تر می شد .
یک روز از مأموریت می اومدن ، شب ساعت 10 دوباره زنگ می زدن می گفتند یک لحظه بیایید پادگان ، می رفتند که می رفتند ، چهار روز پنج روز دیگر می اومدن
همه بچه های صابرین حتی الان هم همینطوری هستند
شغل اینا اینجوریه دیگه معلوم نبود چه جوریه ، یک بار بودن ، و صدبار نبودن  ...
همه برای امنیت جامعه
وقتی آدم یک فتنه فساد اغتشاش و ... میبینه دلش میسوزه
آتیش میگیره
چون اینا جونشون رو برای برخی از مردم ایران میدن که در کمال نامردی فساد کنن یا بخاطر امنیت گران فروشی و به مردم خیانت کنن
...
پایان

سخن گروه نازعات:
مطلع شدیم مادر همسر شهید صیادی 19 بهمن 91 به رحمت خدا رفتند و میهمان
شهیدان عزیز علی صیادی و احمد رضا رنجبر شدند

شادی روح ایشان هم صلوات بفرستید

========================
خوانندگان محترم وبلاگ به هوش باشید:

تیم های بسیار آماده اطلاعاتی سپاه در اکثر گروهکها و تیمهای فساد و ضد نظام جمهوری اسلامی نفوذ کردند و همه اینها گزارش دادند که فتنه جدیدی در راه است
اغتشاش جدید
نا امنی جدید و شاید حتی ترور و یا فساد ها و ضربه های اقتصادی جدید
با هوش باشید
با درایت باشید
هرموضوعی که مطلع شدید
هر اتفاقی که افتاد
هر همسایه ای را دیدید که برنامه خیانت به نظام جمهوری اسلامی دارد
میهمانی ویا پارتی میگیرید
الان هم این موضوع شدید تر شده و تعداد پارتی هاش بیشتر شده
سریعا (حتما با تلفن ثابت یا تلفن عمومی) به دلیل نبود امنیت سیستم تلفنهای همراه به اطلاعات سپاه به شماره 114 یا به وزارت اطلاعات 113 اطلاع بدید
البته مطمئن باشید بقدری آنها حرفه ای و مجهز هستند که کسی متوجه به گزارش شما نخواهد شد.
به نیروهای اطلاعاتی نظام اعتماد کنید و همه باهم کمک کنید فتنه جدید با کمترین آسیب به پایان برسد .
انشالله موفق باشید

شادی روح همه شهدای اسلام
شهدای اطلاعات
شهدای صابرین
سربازان گمنام امام عصر (عج)
مرزبانان جان برکف ارتش و ناجا
و ...
فاتحه و صلوات بفرستید

تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)