خاطرات یک عکاس از شهید همت

 اباصلت بیات گفت : دوربین در دستم بود؛ حاج همت ادامه داد «خبرنگار هستی؟» گفتم «بله؛ اگر اجازه بدهید یک عکس هم از شما بگیرم» حاج همت گفت «این همه بچه‌های خوش تیپ و خوب در این جبهه است؛ چرا از من می‌خواهی عکس بگیری؟» در حالی که حاج همت تبسمی زدند آن عکس بسیار زیبا را از وی گرفتم که جزو تصاویر برجسته تاریخ دفاع مقدس است.




 

خدا کند که پیش شهدا شرمنده نباشیم........


حمید دانایی


دقت کن .....

نگاهشان به منو توست.......

نکند گناهی از ما سر زده که اینگونه به ما مینگرند ؟!!!

و شایدم بخاطر ......

 

فردا باید به این بزررگواران جواب دهیم..........





حمید



الامام علی (علیه السّلام):
مَن غَضَّ طَرفَهُ قَلَّ أسَفُهُ و أمِنَ تَلَفَهُ


امام علی (علیه السّلام):
هركه چشم خود را پایین اندازد، تأسف كمتر خورد و از نابودى در امان ماند...
میزان الحکمه / محمدی ری شهری / ح 20259


شهدا برای چه سبقت مگرفتم وما برای چه ...........


سابقون



والسابقون الســابقــــون

اولئــک المـــقربــــــــــون


مادر شهید مگوید ........


مادر شهید

سال ها منتظر بوی شهیدت ماندی

 انتظار از در و دیوار خجالت بکشد


ربع قرن است که تقویم ورق خورده ی سال

 زدل لحظه شمار تو خجالت بکشد


پسرت در پی لالایی تو برگشته

عقده بُگشا که دل زار، خجالت بکشد


استخوانی و پلاکی به تو برگرداندند

 مدعی زین همه ایثار، خجالت بکشد


گل پر پر شده،دامان تو را خوشبو کرد

 در هوایت گل و گلزار خجالت بکشد


رگ غیرت قلم دست چروکیده ی توست

 بنویس عشق، که انکار، خجالت بکشد



خیلی نامردیم ....




شهید

                                          کلبه بهترین انتظار                                                                                    

این روزها ، بوی فراموشی می آید
و وضعیت زرد است
و کس نمی داند که عزت،
چه بهایی داده است،
که رهایی زاده است


خیلی نامــردیم

راه را گم کــردیم
آتش سرد شدیم
از وفا طرد شدیم
معدن درد شدیم

یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید.



چقدر ساده .....



آپلود عکس رایگان و دائمی



ای کسانی که ایمان اوردید!!
در برابر مشکلات و هوس ها استقامت کنید
و در برابر دشمنان نیز پایدار باشید
و از مرزهای خود مراقبت کنید!!
و.. شاید رستگار شوید...!!

دغدغه ......


راقی‌ها گشته بودند، پیدایش کرده بودند. آورده بودند جلوی دوربین برای مصاحبه.
قد و قواره‌اش، صورت بدون مویش، صدای بچه‌گانه‌اش، همه چیز جور بود.
پرسیدند: کی تو را به زور فرستاده جبهه؟
گفت: نمی‌آوردنم. به زور آمدم، با گریه و التماس
گفتند: اگر صدام آزادت کنه چی کار می‌کنی؟
گفت: ما رهبر داریم هر چی رهبرمون بگه.
فقط همین دو تا سوال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!!!!

حمید دانایی

آب بابا ............


گفتی : بنویسید آب ...

همه نوشتیم ...

گفتی : بنویسید بابا آمد ...

همه .... همه نوشتند به جز من ! یادت می آید خانم معلم ؟؟!!

همه نوشتند بابا آمد اما من نوشتم بابا رفت ...

همیشه از همان اول که اسم بابا می آمد بغضم می ترکید و گریه می کردم .

مثل روزی که تو دیکته می گفتی و من نبود بابا را آه می کشیدم .

خانم یادت می آید وقتی بغلم کردی چقدر اشک ریختم ؟!


آ شهادت



صمیمیت......


ده و صمیمی ....



آحمید دانایی



هزار هزار شور و شوق

هزار هزارلبان پر از خنده

هزار هزار بسیجی

هزار هزار پرنده

هزار هزار پهلوون

هزار هزار همخونه

رفتند که ما بمونیم

رفتند که دین بمونه

شهدا را یاد کنیم اگرچه با یک صلوات:

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



عماد مغنیه


معما، شبح، استراتژیست، مغز متفکر نظامی و شخصیت شماره دو حزب الله لبنان خطابش می‏کردند.
FBI جایزه ۵ میلیون دلاری برای تحویل مرده یا زنده او را به ۲۵ میلیون افزایش داد؛
شاید ۲۰ سال تعقیب و گریزش توسط دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی امریکا و اسرائیل ادامه داشت.
آپلود عکس رایگان و دائمی

شهدای والا مقام صابرین

بسم رب الشهداء  

در امتداد دفاع مقدس.....   

سردشت، ارتفاعات جاسوسان، تابستان 90   

  

عملیات رمضان


عملیات رمضان

 ورود به خاک عراق
نام عملیات : رمضان زمان اجرا : ۱۳۶۱/۴/۲۳
مکان اجرا : منطقه عملیاتی شلمچه ( شمال غربی خرمشهر و شرق بصره ) رمز عملیات : یا صاحب الزمان ادرکنی
تلفات دشمن : ۸۷۱۵ نفر کشته ، زخمی و اسیر ارگان‌های عمل کننده : سپاه و ارتش اهداف عملیات : فتح منطقه ای از خاک عراق و گرفتن امتیاز ارضی برای پایان عادلانه به جنگ دو ساله در طی ۵ مرحله

ورود جانبازان ممنوع!

بالاخره بعد از 20 دقیقه اومد. در حالی که برای امتحان خیلی دیرم شده بود، با التهاب از پله های اتوبوس رفتم بالا و خودمو رسوندم به صندلی های آخر اتوبوس . اتوبس خیلی تند می رفت و تعادلم رو به هم می زد . به سختی رفتم بالا و نشستم . فکرم مشغول امتحان بود و دعا می کردم تو ترافیک نمونم و زود برسم دانشگاه .

به ایستگاه بعدی که رسیدیم ، چند تا نوجوون دبیرستانی 15-16 ساله که معلوم بود از امتحان برگشتن و کتاباشونو نو دستشون لوله کرده بودن ، سوار اتوبوس شدن . تو سر و کله هم می زدن و می خندیدن . من بی توجه به اونا جزوه ام رو جلوم باز کرده بودم و با نگرانی تند و تند ، می خوندم .

داشت کم کم حواسم جمع قسمت مهمی می شد که برامم خیلی سخت بود ، که یه دفعه صدای بلند یکی از اون پسرا تمرکزم رو به هم زد و وادارم کرد ، سرمو بلند کنم .نگاه کردم دیدم ، اون پسر داره به قسمت خانوما نگاه می کنه و با چشمائی براق و لحنی تمسخر آمیز ، می خنده و می گه :

بچه ها اون جا رو نگاه کنید ! زده جایگاه ویژه جانبازا ! ... آخه مسخره ! از این جا دو چرخه بچه گونه هم رد نمی شه ! چه برسه به ویلچر ...!!! ... بعدم دوستش برگشت طرفش و نگاهی به اون کرد و گفت:... اونم وسط صندلی زَنا ! ... و همگی با هم خندیدن .

با حرف اون ، من که حواسم به پنجره نبود ، رومو برگردوندم طرف پنجره طرف خانوما ... دیدم راست میگه . روی پنجره طرف ما ، یه برچسب چسبونده بودن با علامت یه ویلچر که روش نوشته بود ... جایگاه ویژه جانبازان ...! اول که اون پسرخندید ، خوشم نیومد . ولی تو دلم بهش حق دادم . کمی مسخره به نظر می رسید . رو پنجره خانوما !... بالای سر صندلی هائی که کیپ هم چیده شده بودن ! ... ته اتوبوس ! ...

تا اون برچسبو دیدم ، یاد یه جمله افتادم . جمله ای که مدت ها بود تمام فروشگاه ها و مراکز تجاری موظف شده بودن ، اونو بالای سر در ورودی شون بزنن ... از پذیرش بانوان بد حجاب معذوریم ... یا ورود بانوان بد حجاب ممنوع ...! ولی اگه سرکی داخل مثلا" بعضی از اون مغازه ها یا فست فود ... یا هر جائی بکشی ، چیزی که نظرتو جلب می کنه ، متأسفانه خانم های بد حجابه ! ... که آدمو تو فکر فرو می بره که ...

... خیره شده بودم به اون برچسب و دلم خیلی گرفته بود . اونا حق داشتن بخندن و مسخره کنن ... با خودم فکر کردم اونا که نسل چهارم بعد از جنگن ، با دیدن چنین کارائی با خودشون چی فکر می کنن؟! ... کار هم نسلای جنگو که برای هم دوره ای هاشون می بینن، چی از ارج و قرب جانبازا می فهمن ؟! ... نگاهمو به نور خورشید که پشت برچسب می تابید و اونو روشن می کرد ، دوختم وفکر کردم به امکاناتی که گفتیم برای جانبازا تهیه کردیم ... و نکردیم !

شهید مجید پازوکی

                التماس به شهدا


یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم؛ یعنی راستش، شهدا ما را پیدا نکرده بودند. گرفته و خسته بودیم. گرما هم بد جوری اذیتمان می کرد.

همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه، که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی انجا رخ داده بود، رد می شدیم. ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد. متوجه نشدم چیست ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند. ایستادم. نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد. همراهم تعجب کرد که کجا می روم.

فقط گفتم: بیا تا بگویم. دست خودم نبود انگار مرا می بردند. پاهایم جلوتر می رفتند. به پشت بوته که رسیدیم، جا خوردم. صحنه خیلی تکان دهنده و عجیبی بود. همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود. ارام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به «سبحان الله» چرخید. همراهم که متوجه حالتم شد، سریع جلو امد، او هم در جا میخکوب شد.

شخصی که لباس بسیجی به تن داشت، به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود. یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود. پانزده سال بود که خوابیده بودند. ادم یاد اصحاب کهف می افتاد، ولی اینها«اصحاب رمل»بودند. اصحاب فکه، اصحاب قتلگاه، اصحاب والفجر و اصحاب روح الله.

بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود، تا کمر زیر خاک بود. باد و طوفان ماسه ها و رملها را اورده بود رویش. بدن هر دویشان کاملا اسکلت شده بود. ارام در کنار یکدیگر خفته بودند. ظواهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همان طور به شهادت رسیده بودند.

ارام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان را هم کنارشان قرار دادیم.

 بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم

راوی : شهید مجید پازوکی