روایت مردی که یک تنه ناوهای فوق مدرن آمریکا را تحقیر کرد



وقتی حیثیت شیطان بزرگ در خلیج فارس بر باد رفت

روایت مردی که یک تنه ناوهای فوق مدرن آمریکا را تحقیر کرد

 جمهوری اسلامی ایران تجربه رویارویی مستقیم با ناو‌های آمریکایی در خلیج فارس در جریان جنگ تحمیلی را داشته است که از آن جمله ماموریت‌هایی است که به فرماندهی دلاور شهید «نادر مهدوی» و گروه چند نفره تحت امر وی در سال ۶۶ واگذار شد؛ شهید نادر مهدوی با همراهی اندک همرزمانش، خلیج فارس را تا ماه‌ها برای ناوگان فوق‌مدرن‌ آمریکا و متحدانش ناامن کرد و حیثیت نظامی دولتمردان این کشور را بارها به بازی گرفت و کابوسی فراموش نشدنی برای نظامیان آمریکایی به یادگار گذاشت.

 

 یکی از ماموریت‌های شهید مهدوی در مواجهه مستقیم با ناو‌های آمریکایی، هنگامی بود که نخستین کاروان نفتکش ‌هاى کویتى تحت پرچم آمریکا و با اسکورت ناوشکن ‌هاى ابرقدرت غرب، دو روز بعد از تصویب قطعنامه ۵۹۸ حرکت خود را از سواحل امارات متحده عربى در دریاى عمان آغاز کرد. کاروان اسکورت نفتکش ‌هاى “گس پرنس ” و “بریجتون ” – که نام ‌هاى عربى آنها توسط شرکت آمریکایى عوض شده بودند – با سرو صداى زیادى مأموریت خود را آغاز کرده و به سلامت از تنگه هرمز گذشتند اما، در نزدیکى جزیره فارسى با خطر جدى مواجه شده و نفتکش ۴۰۰ هزار تنى “بریجتون ” با یک مین ۲۷۰ کیلویى برخورد کرد. بازتاب این حادثه بسیار گسترده بود.

  على ‌رغم این که آمریکا سعى کرد این حادثه را بى اهمیت تلقى کند اما چنین ضربه‌اى براى حیثیت سیاسى و نظامى آمریکا جبران ‌ناپذیر بود و مهم ‌تر از همه این که عملاً ابتکار عمل در خلیج فارس را به دست ایران مى ‌داد. این رخداد سبب شد که کاروان ‌هاى بعدى بی‌سر و صدا و تبلیغات و با رعایت پنهان کارى از سواحل کویت به دریاى عمان و بالعکس حرکت کنند، در حالى که همواره خطر مین ‌ها، قایق ‌هاى تندرو و موشک ‌هاى کرم ابریشم را احساس می‌کردند.

 

نادر مهدوی، سرانجام در ۱۶ مهر ماه ۱۳۶۶ پس از آن که ناوگروهِ تحت امرش، یک فروند بالگرد آمریکایی را سرنگون ساخت، با آتش مستقیم تفنگداران دریایی آمریکایی مجروح شد و به اسارت آنان در آمد. سپس در عرشه ناو «یو اس. چندلر» مورد شکنجه قرار گرفته و به شهادت رسید.

  یاد و خاطره شهیدان نادر مهدوی و بیژن گرد گرامی باد.

منبع:فارس

هر عقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاوار احترام هستن


هر عقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاوار احترام هستن

یک قدم برای خودمان برداریم،نه برای شهدا چون

 شهدا نیازی به ماندارند

اگر درکوچه،خیابان وشهرهاهرعکس

شهیدی رادیدیم به روحش یک صلوات هدیه کنیم

کاردشواری نیست فقط کمی همت میخواهد

انشالله شفاعت شهدانصیب همه ی ماخواهدشد

پس اولین صلوات باخواندن این مطلب همه باهم به روح

همه ی شهدا،امام شهدا،علما،وذوی الحقوق بفرستیم

اگربامایی بسم الله

شادی روح شهدا صلوت


دنبال کردن راه واهداف شهدا


بیانات مقام معظم رهبری در رابطه با دنبال کردن راه واهداف شهدا


منبع:کتاب دفاع مقدس به روایط رهبر معظم انقلاب اسلامی

 

عزیزان!اگر شهدا عزیزند _که عزیزترینند_اگر برای ما گرامیند _که

گرامیترینند_گرامیداشت آنها به معنای این است که ما راهشان را ادامه بدهیم

واهدافشان را دنبال کنیم .دنبال کردن راه انها یعنی بایستی اهداف جمهوری

اسلامی وارزشهای اسلامی_این پایه های مستحکم واین شاخصهای نمایان که

میتواند این ملت را به اوج افتخار دنیوی واخروی برساند _در نظر داشته باشیم

ودنبال کنیم.زون مرد در این جهت یکسانند ؛پسران ودختران شهید ،برادران

وخواهران شهید وانهائی که نسبتی با این شهید دارند یکسانند.هر چه به شهید

نزدیک ترید ،افتخارتان بیشتر ومسئولیتتان سنگینتر است. کشور مال شماست

؛منو شما که ماندیم باید از این راهای گشوده حرکت کنیم وپیش برویم .والا اگر آنها

راه را با کنند وما بنشینیم  ودست روی دست بگذاریم وتماشا کنیم ،این قدر

نشناسی نمک نشناسی است .نمک شناسی در قبال شهدا این است که وقتی

آنها راه را باز کرده اند،ما از این راه حرکت کنیم وپیش برویم .این امروز وظیفه ی

مات وملت ایران این وظیفه را انجام میدهند ومسئولین کشور بحمدالله به این

وظیفه متعهد وپایبند شعارها ی اسلامی ومبانی واصول اسلامی برای آنها اصلی

ترین پرچمها وشعارهاست ،انشاالله این ملت با این عزم ،با این روحیه ،با این جوان

وبا این مشعلهادرخشانی که از خون شهید برافروخته شده وفضا را روشن کرده

،خواهد توانست به بلندترین ودورترین آرزوهای خودش برسد.


شهیدان حمید ومهدی باکری



روایت سردار حاج قاسم سلیمانی

دردناکترین شهادت دو فرمانده لشکر

سردار قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه در ایام شهادت شهیدان «حمید و مهدی باکری» و «محمدابراهیم همت» زیباترین و دردناکترین لحظه شهادت این فرماندهان جنگ را روایت کرد:


                                                            ***

 

یکی از قصه‌های دردناک شهادت فرماندهان، شهادت شهید «محمدابراهیم همت» است و یکی از زیباترین شهادت‌ها هم قصه شهادت شهید «مهدی باکری» است؛ فرماندهی در دوران جنگ اینها نمونه بازر و مهم بود. اگر این قله‌ها نبودند، این دامنه‌ها سرسبز نمی‌شدند. هوایی که در دامنه وجود داشت و لذتی که در دامنه می‌بردیم، به دلیل بلندی قله‌ها بود؛ به همین دلیل آنها این قدر محبوب بودند، هزاران مهدی در لشکر 31 عاشورا بود اما محبوبیت فرمانده لشکر طوری بود که اگر می‌گفتند: «آقا مهدی»، یک مهدی در آن لشکر وجود داشت، آن هم مهدی باکری بود؛ اگر می‌گفتند: «حاج همت»، چهره او ترسیم می‌شد، انگار عکس او را در قلب‌ها حک کرده بودند.

 

در سنگر کوچکی در جزیره جنوبی نشسته بودیم، آن روز حمید باکری شهید شده بود، ما هم نمی‌دانستیم، آنجا فهمیدیم که حمید باکری شهید شده، مهدی آنجا خم به ابرو نیاورد؛ آن هم برادر باوفای مانند حمید نسبت به مهدی؛ طوری که  هیچ وقت در لشکر حمید باکری به مهدی باکری نگفت برادر و همه‌اش می‌گفت: «آقا مهدی».

 

آن روز شهید عباس کریمی فرمانده 35 ـ 40 نفر در پد شرقی جزیزه جنوبی در خط بود و شهید حاج همت در جمع ما در سنگر نشسته بود؛ به خط کریمی حمله کردند، شهید کریمی با شهید همت تماس گرفت و وضعیت را شرح داد.

 

شهید همت به من گفت: «می‌توانی یک دسته نیرو به من غرض بدهی؟!»؛ به شهید میرافضلی گفتم: «برو از گردانی که در چاه نفت در جزیره جنوب داریم، یک گروهان نیرو به شهید همت بده» میرافضلی و شهید همت هر دور در مسیر رفتن به سمت گردان و نرسیده به گردان شهید شدند و شاید نزدیک به 2 ـ 3 ساعت هم کسی نمی‌دانست، این دو شهید شده‌اند.

 

رفاقت بسیار صمیمی بین شهید مهدی باکری و شهید کاظمی وجود داشت؛ مهدی رفت در غرب رودخانه دجله و در کنار یک گروهان ماند، شهید باکری در محاصره دشمن، بدون نیرو و مجروح بود، آرامش او در کمتر از 20 دقیقه به زمان شهادتش در صدایش مشهود است، صدایی که باید همه ایران آن را بشنوند.

 

شهید کاظمی در آن لحظات به شهید باکری اصرار می‌کند که به عقب برگردد؛ اما شهید باکری به شهید کاظمی می‌گوید: «احمد! بیا اینجا اگر اینجا بیایی، من چیزی می‌بینیم که اگر ما باهم باشیم تا ابد از هم جدا نخواهیم شد». باکری به شهادت رسید و تا کنون هم مفقودالجسد است.

 

منطقه عملیاتی «بدر» تخلیه شده بود؛ همه به عقب برمی‌گشتند، شهید کاظمی حاضر نبود به عقب برگردد؛ 3 ـ 4 نفر مانده بودند و اصرار داشتند تا احمد را به عقب برگردانند اما کاظمی نمی‌توانست خودش را از سرزمین بدر جدا کند.

شهید مفقود الاثر



خدا كند كه از اين هم شهيدتر بشوم ܓ❀ اگر می توانید گمنام بمانید ...

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر می توانید گمنام بمانید پس چنین کنید.
امام علی




دعا كنيد كه من ناپديدتر بشوم
كه در حضور خدا روسپيدتر بشوم

بريده‌هاي من آن‌سوي عشق گم شده‌اند
خدا كند كه از اين هم شهيدتر بشوم

كه ذره‌هاي مرا باد با خودش ببرد
كه بي‌نهايت باشم مديدتر بشوم

به جست‌وجوي من و پاره‌هاي من نرويد
براي گم شده تن پي كفن نرويد

به مادرم بنويسيد جاي من خوب است
كه بي‌نشانه شدن، در همين وطن خوب است

در اين حدود، من پاره پاره خوشبختم
در آستان خدا بي‌كفن شدن خوب است

هميشه مهدي موعود در كنار من است
و دست‌هاي اباالفضل سايه‌سار من است

خدا قبول كند اينكه تشنه جان دادم
و كربلاي جديدي نشانتان دادم

به جست‌وجوي من و پاره من نرويد
براي گم شده تن پي كفن نرويد

ميان غربت تابوت‌ها نخواهيدم
به زير سنگ مزار ـ اي خدا! ـ نخواهيدم

منم و خار بيابان كه سنگ قبر من است
دعاي حضرت زهرا مزيد صبر من است

خدا كه خواست ز دنيا بعيدتر بشوم
كه زير بارش سرب و اسيد، تر بشوم

خودش به فكر من و تكه‌هاي من است
دعا كنيد از اين هم شهيدتر بشوم

از زبان یک مفقودالاثر

شهیدمرتضی آوینی


یکی از برادران «شهید سید مرتضی آوینی» دیربازی است که در آمریکا سکونت دارد. آنچه در ادامه می‌آید، خلاصه یکی از نامه‌های مرتضی به این برادر است.

نامه آوینی به برادرش در آمریکا

«برادر!

دلم می‌خواست امروز که ایران، این پسر گم شده، بعد از قرن‌ها می‌رود که به آغوش خانواده‌ خویش بازگردد، در کنارم بودی و با هم زیر لوای اسلام عزیز و در کنار امام خمینی، این فرزند راستین محمد (ص) و این نشانه‌ خدا بر زمین، جهاد می‌کردیم.

گرفتار تاریکی بودیم که امام خمینی از قلب تاریخی که می‌رفت تا فراموش شود، چون محمد (ص) فریاد برآورد که «و اعتصمو بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا» همه به ریسمان خداوند چنگ بزنید و بیاویزید و پراکنده نشوید و ما که هنوز دست و پا می‌زدیم تا به خویشتن خویش بازگردیم، از این سخن تازه شدیم و دریافتیم که آن چه می‌جستیم، یافته‌ایم و به یقین رسیدیم. و حتی من که همواره بویی از محمد در مشام داشتم، در آغاز باور نمی‌کردم که در این ظلمتکده‌ زمین بتوان نقبی به سوی نور زد که ابعاد آنچه روی داد، آن همه گسترده بود که زمین را در بر می‌گرفت و خدا این تردید را که جز لمحه‌ای به طول نینجامید بر من ببخشاید و برق یقین بی‌هیچ واسطه‌ای بر دلم نشست، همان‌گونه که بر کوه سینا و ایمان آوردم.

و برادر! زمان گم شد و مکان و کویر بود و آنکه دعوت به حق می‌کرد محمد (ص) بود و خدا را شکر که گوش ایمان من به آوای الله آشنا بود و نمی‌دانی که چه خوش بود. با همان عشقی که اباذر با محمد (ص) بیعت کرد، ما به امام خمینی پیوستیم. و برادر، او را ندیده‌ای: دست خداست بر زمین؛ آن همه به صفات خداوندی آراسته است که هنگامی که دست محبتش را بر سر شیفتگان بالا می‌آورد، سایه‌اش زمین و آسمان را می‌پوشاند و آن زمان که از حکمت و عرفان سخن می‌گوید، می‌بینی که او خود نفس حقیقت است. من بوی خوشش را از نزدیک شنیده‌ام و صورتش را دیده‌ام که قهر موسی را دارد و لطف عیسی را و آرامش سنگین محمد (ص) را.

برادر!

ایران، مادر تمدن نوینی است که معیارها و مقیاس‌هایی دیگر دارد و حکمت و فلسفه‌ای دیگر و هنری دیگر و ... ادبیاتی دیگر. من هرگز نمی‌توانم وسعت مکتبی و فرهنگی این انقلاب را در این نامه تصور کنم،‌ اما برایت باز هم خواهم نوشت، هر چند که وقتم بسیار تنگ است.

مادر به تو گفت (در پشت تلفن) که من کار پیدا کرده‌ام. این چنین نیست؛ من زندگی یافته‌ام. عشق خمینی بزرگ و عظمت فرهنگی آنچه می‌گوید، مرا آن چنان شیفته‌ خود ساخته است که نمی‌توانم جز به حکمتی که در حال تدوین آن هستیم، بیندیشم و جز به فرهنگی که در حال احیای آن هستیم بیندیشم و جز به فرهنگی که در حال احیای آن هستیم ... و این فرهنگ آن همه با آن فرهنگ کهنه و منحط غرب متفاوت است و آن همه از آن فاصله دارد که نمی‌توان گفت.

کارم در راه خداست (فی سبیل الله) و برای آن پولی دریافت نمی‌کنم. تنها سهمی اندک از بیت‌المال می‌برم که خورد و خوراک را بس باشد و بس. جهادی را که آغاز کرده‌ایم، امام خمینی «جهاد سازندگی» نام نهاده است. شمشیرمان قلم است و بیل و کلنگ، و در راه سازندگی ایرانی آزاد گام نهاده‌ایم؛ ایرانی که منشاء حرکت نوین تاریخ و خاستگاه فرهنگ نوینی است که دنیای تاریک را سراسر در بر خواهد گرفت.

والسلام برادرت مرتضی (1358)»

شهید علی چیت سازیان



روز تولد علی (ع) به دنیا آمد؛ یعنی سیزدهم رجب 1343،به خاطر این اسمشو گذاشتند علی،از شاگردی کارخانه یخ شروع کرد.

شهید علی چیت سازیان

باباش نذر کرده بود سقا بشه هجده سالگی شد مربی استاد آموزش های نظامی از همه جورش؛ تاکتیک رزمی، اسلحه شناسی، اطلاعات و عملیات اولین بار رفت جبهه مهران ، نبوغ و خلاقیت بی مثالِ او را علی شادمانی کشف کرد .

تا بیخ سنگر عراقیا می رفت. چهار گردان چشمشان به اشاره او بود حاج همت براش نقشه ها داشت، اما همدانی زودتر جنبید و کردش فرمانده  . یه نوجوان 19 ساله شد فرمانده اطلاعات و عملیات یه لشگر! تاکی؟ تا آخر جنگ از کله قندیِ مهران شروع کرد. بالای کله اسبی حاج عمران ترکش خورد. تو سومار تیر خورد به پاهاش ، توی جزیره ی مجنون، روی برانکارد فرماندهی می کرد! توی شلمچه اول ترکش به بازوش خورد ، بعد تیر به پهلوش و توی ماووت میهمان مین والمری شد.

شهید علی چیت سازیان

اطلاعات و عملیات رو کرده بود دانشگاه آدم سازی. توی کلاسش هم ((ممّد عرب عراقی
)) بود که از بصره در رفته بود، هم ((شیرمحمد افغانی)) که تو مهران باهاش گشت می رفت، و هم ((علی شاه حسینی)) تکنیسین F4 که آموزش تو آمریکا رو گذاشته بود یه طرف و شده بود شاگردش! داشت یادم می رفت. توی دانشگاه علی آقا سواد ملایی و افاده های دانشگاهی هم خیلی بُرد نداشت؛ نه اینکه دانشگاهی ها در رکابش نبودند، بودند اما یه بچه صافکار روستایی زاده مثل ((مصیب مجیدی))شد معاونش، چون دل شیر می خواست با علی کار کردن. شرط و مرزی هم برای یادگیری وجود نداشت؛ سراغ قفل بُر ها توی شهر می رفت، می آوردشان جبهه ازشان شهید می ساخت!البته همه ی اینایی که اسم آوردم شهید شدند؛ به عبارت این دفتر ((دلیل)) شدند
.

گشتاش شبیه یه رویاست ! در زمان خودش براش افسانه ها درست کردند؛ مثل اینکه تا کربلا می ره، تو صف غذای عراقیا وا می ایسته، اینا راست نبود اما روایت های بچه هاش توی این دفتر راسته راسته
.علی همون بچه مو زرد چشم آبی برای قریب 90 نفر شد دلیل؛ یعنی راه رو نشون داد تا جایی که رسیدند .
خودشم دنبال یه ((دلیل)) می گشت تا اینکه اون خواب به دادش رسید. اون خواب که از مصیب -معاونش- که توی فاو شهید شده بود، پرسید: ((از کدام راه کار به این مقام رسیدی؟)) مصیب هم جواب داد: ((راه کار اشک!)) از اینجا به بعد راه کار علی آقا به قول خودش قلف -و به قول بچه مدرسه ای ها قفل- شد. هر هفته با گریه بچه ها رو صدا می کرد، همون 90 نفر رودلش می خواست دینش کامل بشه.
شهید علی چیت سازیان

اینو به دوستاش گفته بود ، زن گرفت. یه یادگاری ازش موند که هیچ وقت ندیدش
؛ به اسم محمدعلی برادرش امیر هم که رفت، علی ماند با تنی زخمی که شش زخم از شش عملیات داشت.

جنگ هم هفت ساله شده بود و علی دلتنگ همه چیز سال های آخر جنگ می گفتند که می خواد فرمانده لشگر بشه، اما عشق او اطلاعات بود و بچه های اطلاعات و شهدای اطلاعات توی شناسایی؛ یعنی دلالت آخر، همه رو گذاشت سرِ کار، یه عده رو برگردوند عقب و خودش تنها رفت به جایی که ((دلیل)) امروز و فردای ما شد !

شهید احمد رضا احدی


این نوشته ها آخرین دست نوشته شهید "احمدرضا احدی" رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364 است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است.
شهید احمد رضا احدی نفر اول کنکور
آخرین دست نوشته شهید "احمدرضا احدی" رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364
چه کسی می تواند این معادله را حل کند ؟؟؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟

چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،

به هر جا که اینجا نباشد ،یعنی اضطراب که کودکم

کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،

از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا را

چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده

به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟

کشته شده و در آنجا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند :

“نبرد تن و تانک؟!” اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟

چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز

و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود

و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،

حالا معلوم نمایید سر کجا

افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد ؟

وکدام کدام…؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید :

هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،

ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،

مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگر از

مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟

چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید ؟

چگونه باید آنها را غسل داد ؟

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم.

چگونه می توانیم در ها را به روی خود ببندیم و چون موش در

انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟ کدام مسئله را حل می کنی؟

برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت

را از چه پر می کنی؟ از خیال، از کتاب، از لقب شامخ دکتر یا از

آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟

کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس،

دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟

دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
“صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن“
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی

تو داغدار شده است؟

جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند؟

و آنان را زنده به گور کردند؟ هیچ می دانستی؟ حتما نه!…

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای

تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی با امید های

فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که

کودک دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی،

اگرعلی اکبرنیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش!

که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.

من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد