هر عقیده ای هم که داشته باشی اینها سزاوار احترام هستن
دنبال کردن راه واهداف شهدا
شهیدان حمید ومهدی باکری
شهید مفقود الاثر
شهیدمرتضی آوینی
«برادر!
دلم میخواست امروز که ایران، این پسر گم شده، بعد از قرنها میرود که به
آغوش خانواده خویش بازگردد، در کنارم بودی و با هم زیر لوای اسلام عزیز و
در کنار امام خمینی، این فرزند راستین محمد (ص) و این نشانه خدا بر زمین،
جهاد میکردیم.
گرفتار تاریکی بودیم که امام خمینی از قلب تاریخی که میرفت تا فراموش
شود، چون محمد (ص) فریاد برآورد که «و اعتصمو بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا»
همه به ریسمان خداوند چنگ بزنید و بیاویزید و پراکنده نشوید و ما که هنوز
دست و پا میزدیم تا به خویشتن خویش بازگردیم، از این سخن تازه شدیم و
دریافتیم که آن چه میجستیم، یافتهایم و به یقین رسیدیم. و حتی من که
همواره بویی از محمد در مشام داشتم، در آغاز باور نمیکردم که در این
ظلمتکده زمین بتوان نقبی به سوی نور زد که ابعاد آنچه روی داد، آن همه
گسترده بود که زمین را در بر میگرفت و خدا این تردید را که جز لمحهای به
طول نینجامید بر من ببخشاید و برق یقین بیهیچ واسطهای بر دلم نشست،
همانگونه که بر کوه سینا و ایمان آوردم.
و برادر! زمان گم شد و مکان و کویر بود و آنکه دعوت به حق میکرد محمد (ص)
بود و خدا را شکر که گوش ایمان من به آوای الله آشنا بود و نمیدانی که چه
خوش بود. با همان عشقی که اباذر با محمد (ص) بیعت کرد، ما به امام خمینی
پیوستیم. و برادر، او را ندیدهای: دست خداست بر زمین؛ آن همه به صفات
خداوندی آراسته است که هنگامی که دست محبتش را بر سر شیفتگان بالا میآورد،
سایهاش زمین و آسمان را میپوشاند و آن زمان که از حکمت و عرفان سخن
میگوید، میبینی که او خود نفس حقیقت است. من بوی خوشش را از نزدیک
شنیدهام و صورتش را دیدهام که قهر موسی را دارد و لطف عیسی را و آرامش
سنگین محمد (ص) را.
برادر!
ایران، مادر تمدن نوینی است که معیارها و مقیاسهایی دیگر دارد و حکمت و
فلسفهای دیگر و هنری دیگر و ... ادبیاتی دیگر. من هرگز نمیتوانم وسعت
مکتبی و فرهنگی این انقلاب را در این نامه تصور کنم، اما برایت باز هم
خواهم نوشت، هر چند که وقتم بسیار تنگ است.
مادر به تو گفت (در پشت تلفن) که من کار پیدا کردهام. این چنین نیست؛ من
زندگی یافتهام. عشق خمینی بزرگ و عظمت فرهنگی آنچه میگوید، مرا آن چنان
شیفته خود ساخته است که نمیتوانم جز به حکمتی که در حال تدوین آن هستیم،
بیندیشم و جز به فرهنگی که در حال احیای آن هستیم بیندیشم و جز به فرهنگی
که در حال احیای آن هستیم ... و این فرهنگ آن همه با آن فرهنگ کهنه و منحط
غرب متفاوت است و آن همه از آن فاصله دارد که نمیتوان گفت.
کارم در راه خداست (فی سبیل الله) و برای آن پولی دریافت نمیکنم. تنها
سهمی اندک از بیتالمال میبرم که خورد و خوراک را بس باشد و بس. جهادی را
که آغاز کردهایم، امام خمینی «جهاد سازندگی» نام نهاده است. شمشیرمان قلم
است و بیل و کلنگ، و در راه سازندگی ایرانی آزاد گام نهادهایم؛ ایرانی که
منشاء حرکت نوین تاریخ و خاستگاه فرهنگ نوینی است که دنیای تاریک را سراسر
در بر خواهد گرفت.
والسلام برادرت مرتضی (1358)»
شهید علی چیت سازیان
روز تولد علی (ع) به دنیا آمد؛
یعنی سیزدهم رجب 1343،به خاطر این اسمشو گذاشتند علی،از شاگردی کارخانه یخ شروع
کرد.

تا بیخ سنگر عراقیا می رفت. چهار گردان چشمشان به اشاره او بود حاج همت براش نقشه ها داشت، اما همدانی زودتر جنبید و کردش فرمانده . یه نوجوان 19 ساله شد فرمانده اطلاعات و عملیات یه لشگر! تاکی؟ تا آخر جنگ از کله قندیِ مهران شروع کرد. بالای کله اسبی حاج عمران ترکش خورد. تو سومار تیر خورد به پاهاش ، توی جزیره ی مجنون، روی برانکارد فرماندهی می کرد! توی شلمچه اول ترکش به بازوش خورد ، بعد تیر به پهلوش و توی ماووت میهمان مین والمری شد.

اطلاعات و عملیات رو کرده بود دانشگاه آدم سازی. توی کلاسش هم ((ممّد عرب عراقی)) بود که از بصره در رفته بود، هم ((شیرمحمد افغانی)) که تو مهران باهاش گشت می رفت، و هم ((علی شاه حسینی)) تکنیسین F4 که آموزش تو آمریکا رو گذاشته بود یه طرف و شده بود شاگردش! داشت یادم می رفت. توی دانشگاه علی آقا سواد ملایی و افاده های دانشگاهی هم خیلی بُرد نداشت؛ نه اینکه دانشگاهی ها در رکابش نبودند، بودند اما یه بچه صافکار روستایی زاده مثل ((مصیب مجیدی))شد معاونش، چون دل شیر می خواست با علی کار کردن. شرط و مرزی هم برای یادگیری وجود نداشت؛ سراغ قفل بُر ها توی شهر می رفت، می آوردشان جبهه ازشان شهید می ساخت!البته همه ی اینایی که اسم آوردم شهید شدند؛ به عبارت این دفتر ((دلیل)) شدند .

گشتاش شبیه یه رویاست ! در زمان خودش براش افسانه ها درست کردند؛ مثل اینکه تا کربلا می ره، تو صف غذای عراقیا وا می ایسته، اینا راست نبود اما روایت های بچه هاش توی این دفتر راسته راسته.علی همون بچه مو زرد چشم آبی برای قریب 90 نفر شد دلیل؛ یعنی راه رو نشون داد تا جایی که رسیدند .خودشم دنبال یه ((دلیل)) می گشت تا اینکه اون خواب به دادش رسید. اون خواب که از مصیب -معاونش- که توی فاو شهید شده بود، پرسید: ((از کدام راه کار به این مقام رسیدی؟)) مصیب هم جواب داد: ((راه کار اشک!)) از اینجا به بعد راه کار علی آقا به قول خودش قلف -و به قول بچه مدرسه ای ها قفل- شد. هر هفته با گریه بچه ها رو صدا می کرد، همون 90 نفر رودلش می خواست دینش کامل بشه.

اینو به دوستاش گفته بود ، زن گرفت. یه یادگاری ازش موند که هیچ وقت ندیدش؛ به اسم محمدعلی برادرش امیر هم که رفت، علی ماند با تنی زخمی که شش زخم از شش عملیات داشت.




روایت سردار حاج قاسم سلیمانی

در كنار من است
مزيد صبر من است