امام زمان


این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار (هزار بار ، میلیونها بار ) اگر توبه شکستی باز آی



















بسم رب النور
مقدمه :
مطالبی رو امروز، در آستانه انتشار قسمت اول مطلب (وحدت به قیمت خون)خدمتتون عرض میکنیم که تامل بر روی این مطالب از نشانه های خردمندی است ...
در آموزه های دینی مان روایتی داریم از امیر المومنین امام علی (علیه السلام) که فرمودند : «الفُرصَه تمُّر مرِّ السَحاب فانتَهِزوا فُرَصَ الخَیّر» (نهجالبلاغه فیض، ص 1086)
یعنی :فرصت مانند ابر از افق زندگی میگذرد، مواقعی كه فرصتهای خیری پیش میآید غنیمت بشمارید و از آنها استفاده كنید.به طوری که می گویند دو سال آخر زندگیشان آرامش درونی نداشتند...
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم ×××××× چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
سعدی شیرازی (غزل 494)
میدانید آن اشتباه چه بود؟ . . .
در سال 88 شهید پرورش نیز همچون دیگر دوستان خود در معاونت اطلاعات یعنی شهید شفیع پور ، شهید زلفی و ... جهت بررسی و کمک به برقراری آرامش و اتحاد در زاهدان به این استان سفر کردند و بصورت تمام وقت جسم وجان و زندگی خودشون رو وقف این هدف بزرگ نمودند .
از چپ به راست: شهید شفیع پور ، شهید عربی ، شهید زلفی
در همان ایام نیز حزب کثیف پ.ک.ک و گروهک تا ابد رذل پژاک تحرکاتی رو در منطقه غرب انجام دادند .
بنا به تدبیر لازم بود شخصی کار آزموده و آشنا به منطقه ، سفری به غرب داشته باشد و توان رزمی و عملیاتی پژاک را بررسی نماید.
بله عزیزان ... قرعه این فال به نام شهید پرورش درآمد.
----------------------------
همینجا نکته ای رو به نقل از یکی از علما عرض میکنم که توجه به آن ضروری هست :
توفیق و سلب آن دو بعد دارد و هر بعد نیز دو بعد :
یک بعد زمانی . دو بعد مکانی
بعد زمانی یعنی : در انجام عمل خوب توفیقی برای انسان ایجاد میشود یا در انجام آن عمل خوب ، سلب توفیق مانع انجام آن عمل خوب میشود که این یا به خواست پروردگار است یا به دلیل گناه .
و بعد مکانی که ارتباط با خداوند دارد یعنی توفیق انجام عمل خوبی از انسان به خواست خدا گرفته میشود و زمان دیگری به انسان داده میشود. و این مشیت خداوند است.
---------------------------------------------
در نتیجه آن تصمیم ، شهید علی پروش به منطقه غرب کشور سفر کردند و البته موقع خدا حافظی به شهیدان شفیع پور و زلفی گفتند که من زود میام ...
اما ... آه ...
تاریخ صبح روز یکشنبه 26 مهر 1388 حسرتی را به دل علی پرورش گذاشت که تا لحظه شهادت بر دلش بود در نتیجه این شهید در دو سال آخر بشدت از درون محزون بود و در تمامی عکسها مشاهده میشود لبخندش غمناک هست . «چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»
===================================
یاد پدر خانم شهید موسوی افتادم که میگفتند وقتی که خبر شهادت شهید موسوی را دادند محکم بر سر خودشون میزدند و میگفتند این بچه دو روزه نیومده سپاه شهید شد و من که 30 سال بیشتر از اون توی موقعیتهای خطرناک و مسئولیتهای فوق العاده سخت بودم زنده ام ... «چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»
=========================
و اما سالهای آخر شهید پرورش :
همسر شهید پرورش تعریف میکنند : هر وقت می خواستیم به خرم آباد برویم از قم ، اراک و بروجرد رد می شدیم اما تعطیلات عید 90 که می خواستیم به خرم آباد برویم ، نرسیده به اراک برتابلویی نوشته بود ازنا ! و علی آقا راه رو به آن طرف کج کردند و از اونجا رفتیم .
بهشون گفتم : چرا از این طرف میری ، گفتند راهش کوتاهتره و دست اندازهاش هم کمتر .
بعد از لحظه ای ادامه دادند و گفتند : سال 65 که بسیجی بودم و چهارده-پانزده سالم بود ، دو تا دوست صمیمی داشتم که با هم مثل داداش بودیم ...
این دوتا رفیق در فاصله 10 یا 11 روز شهید شدند .
یکی از اونها که بزرگتر بود و پسری داشت ولی دیگری مجرد بود. آدرس مزارشون رو گرفتم بریم یه سری بزنیم.
«برادر ع.م که این عکس را از شهید پرورش یک ماه قبل شهادتش گرفته بود به ایشون میگه : علی وایسا اگر شهید بشی عکس ازت کم داریما ...
وشهید پروش ایستاد تا ازش عکس بگیرن ... »
شهید پرورش که از سال 65 تا حالا خبر نداشت مزارشون کجا بود ، سر یک خیابون اصلی پیچید داخل جاده خاکی
خیلی از جاده اصلی دور شدیم . روستا متروکه شده بود . همه رفته بودن شهر . مزار شهدا رو پیدا کرد . سنگ مزار شهدا شکسته و داغون شده بود اما هنوز اسم شهدا مشخص بود . نشست سر مزار دوستاش و بسیار گریه کرد . «چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»
تعطیلات تابستون 90 هم که سفر آخرش در این دنیا بود ، وقتی خواستیم به خرم آباد بریم دوباره سر مزار دوستاش رفت و نحوه شهادتشون رو برای ما تعریف کرد .
نزدیک روستا چند خانواده ای که ازشون مونده بود کنار خیابون اصلی خونه ساخته بودن . علی آقا گفتند برم از مغازه دار آدرس خانواده همون شهیدی که پسر داشت رو بپرسم و ببینم پسرش کاری داره براش انجام بدم.
فروشنده گفت خانواده اش رفتن تهران ، اون موقع پسرش یه ساله بود و الان 25 سال از اون موقع میگذره ، الان احتمالا پسرش 26 سالشه .
متأسفانه خانواده اش رو پیدا نکردیم ...
این نکته از فرمایشات همسر صبور شهید پرورش جالب هست که این شهید آنقدر به شهدا عشق و علاقه داشت که اهمیت پیگیری پیدا کردن مزار رفیقش و کمک به خانواده برادرش رو 25 سال از خاطر نبرده بود !
==========================================
نکته ها ...
حال هوای بچه های صابرین امروزه همینگونه هست .«چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»
خدایا ما از قافله این شهدا مبادا عقب بمونیم ...
«چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»
برای شادی روح این شهید عزیز صلوات
تهیه و تنظیم : خادم الشهدا (شهیده)
اولین سالگرد شهادت سرهنگ پاسدار شهید علی پرورش را خدمت امام زمان (عج) ، مقام معظم رهبری ، امت شهید پرور و خانواده بزرگوار این شهید والا مقام تبریک و تسلیت عرض میکنیم
شهید علی پرورش در سحرگاه 3/5/90 زمانی که درحال اقامه نماز شب بود متوجه تحرکاتی در محدوده پایگاه 20 نفره سپاه در شمالغرب شدند و بعد از بررسی متوجه شد که 70 نفر از نیروهای پژاک قصد تصرف پایگاه را دارند درنتیجه ضمن بیدار نمودن یکی از دوستانشان در دفاعی جانانه و دونفری تعداد زیادی از نیروهای پژاک را کشته و زخمی کردند و موجب زنده ماندن 20 نفر از یاران خود شدند

و در نهایت هنگام عقب نشینی نیروهای پژاک به ضرب گلوله قناسه نیروی تامین پژاک به درجه رفیع شهادت نائل شد .
شادی روح این شهید عزیز و گرانمایه صلوات
گروه فرهنگی نازعات
______________________________________________________

به نام الله پاسدار خون شهیدان
قسمت اول
یاد میکنیم از سردار رشید اسلام شهید محمد جعفر خانی
اون بزرگواری که بازنشستگی خود از سپاه را شهادت در راه اسلام و عزت ملی قرار دادند.
امشب تصمیم داریم خاطراتی رو از شهید جعفر خانی خدمت شما عرض کنیم که جای تامل و بررسی بیشتری داره
تامل در اینکه این شهید چه کسی بودند و چه روحیاتی داشتند .
یاد زیارت عاشورای قبل سال تحویل بخیر ... شهید غفاری ، شهید نوزاد ، جعفر خان ، شهید حسین رضایی ، شهید بابایی زاده و ... همه کنار هم
آقای (ع.م) از تکاوران یگان تعریف میکنند : « من چند سال پیش مسئول آماد گردان شهید جعفر خانی بودم تصمیم گرفتم زمان دادن چاشت ها و یا مواد خوراکی عمدا یا سهوا به جعفر خان چیزی ندم . (البته میخواستم صبر جعفر خان رو بسنجم)
یک روز جعفر خان آمد پیش من و گفتند : باوفا چاشت به من ندادی هیچ مهم نیست فقط مراقب باش و نگذار بچه ها کم و کسری داشته باشند .
مگه مسئولین جلو نمیشینند؟
با اجازه من آنقدر به بچه ها بده که سیر سیر بشن نکنه کسی بخاطره چاشت ناراضی بشه یا گشنه بمونه ... »
در ادامه ایشون تعریف میکنند : هر وقت غذا میخوردیم جعفر خان کنار ما می نشست و غذا میخورد .

بدون شرح ... !
غذای ما هرچی بود جعفر خان همون غذا رو میخورد.
اگر در جایی مثلا فرماندهی غذای دیگری بود نمیخورد و می آمد با بچه ها و همون غذایی رو میخورد که بچه ها میخوردند.
عبد واقعی الله مثل جعفر خان
خیلی حساس به این مسائل بود.
اصلا نمیگذاشت بچه ها بین اون و خودشون فرقی ببینن .
بعضی وقتها از ترس اینکه مبادا بین خودش و نیروهایی که به هر دلیلی درجه شون کم بوده یا درجه ای که باید رو ندارند تفاوتی پیش بیاد درجه نمیگذاشت .
خیلی خاکی بودند ! نه تو حرف بلکه در عمل

خاک یا افلاکی؟
دردمند نیروهاش بود این بخشی از علتهایی هست که بچه ها حاضر میشدند برای جعفر خان جون بدن !
حالا هم بخواب بچه ها میاد و توصیه هایی میکنه و بچه ها بهش گوش میدن.
شهید حسین رضایی و جعفرخان
هنوز هم فرمانده ماست و فرماندهی میکنه.
یکی دیگر از تکاوران تعریف میکنه بعد از عملیات که من بشدت مجروح شده بودم برای پیگیری بحث جانبازیم بهم زنگ زدن تا بیام پیگیر امورم بشم ؛ اول که نمیومدم بعدا به اصرار و زور یکی از بچه ها منو آوردن برای پیگیری.
آمدم دیدم از 54 ترکشی که توی بدنم هست 20 تا از اونا رو لحاظ کردن و حتی مجروحیت اعصاب و روانم رو به حساب نگرفتند و بهم جمعا 9 درصد جانبازی دادن.
خیلی ناراحت شدم برگه اعتراض گرفتم که پر کنم . آمدم یگان و رفتم آسایشگاه خوابیدم
جعفر خان آمد بخوابم گفت فلانی ولش کن اجرتو با اون چیزی که خدا برات اینجا مقدر کرده عوض نکن اصلا دیگر هم نمیخواد پیگیرش بشی.
از خواب که بیدارم شدم برگه اعتراضم رو پاره کردم و گفتم دستور جعفر خانه.... !
بدون شرح ... !
(ع.م) که همسایه شهید موسوی نیز بودند هم مطلب عجیبی رو مطرح کردند :
... چند روز پیش در اتاق کار به یکی از دوستان گفتم (البته به شوخی) این عکس شهدا رو بکن بابا اینا مردن تموم شد رفت چرا اتاق کار رو کردی موزه شهدا ...
طرف عصر بود که محل کار رو ترک کردم آمدم خونه در رو باز کردم خانومم منو که دید بهم گفت : فلانی باز چیکار کردی ؟
گفتم چی شده ؟
چطور؟
گفت خواب دیدم شهید موسوی و همه شهدا کنار هم جمع شدن شهید موسوی بهم گفت چرا فکر میکنید ما مردیم؟
ما هستیم داریم زندگی میکنیم ...
درواقع این ما هستیم که زنده ایم !
خوانندگان محترم وبلاگ :
چرا فکر بکنیم که با موضوع خاصی رو برو نیستیم؟
چرا فکر کنیم شهدا آدم های ویژه ای نبودند؟
سالگرد شهدا نزدیک هست . اگر بالای سر قبر شهدا رفتیم چه گزارش کاری داریم بهشون بگیم
یادمون باشه که اونا زنده هستند. خودشون گفتن .
چقدر من مدیرگروه فرهنگی در محل کار خودم با نیروهام ندار بودم؟
چقدر سعی کردم مثل شهید جعفر خانی باشم؟
آیا فرمانده خوبی بودم؟
آیا مدیر خوبی بودم؟
آیا معلم خوبی بودم؟
آیا دوست خوبی همون جور که اسلام ازم خواسته برای دوستانم بودم.
من که وضعم خیلی خرابه .
شما ها که پیرو شهدا هستید برای ما هم دعا کنید.
جعفر خان !
شما کمک کنید اونی بشیم که بودید.
جعفر خان قرار بود بعد از عملیات بازنشست بشه
البته سال 84 بازنشسته شدند ولی به زور خودشونو نگه داشتند .
در قسمت بعد خواهیم گفت دو هفته قبل از شهادت جعفر خان در راهروی گردان به نیروهاشون چی گفتن و در لحظات آخر به جعفر خان در کوه چه گذشت .
گروه فرهنگی نازعات
سلام بر حسین
مدتی پیش با یکی از دوستان داشتیم کلیپ شهید بابایی زاده رو میشنیدیم
دوستم به بنده گفت مثل اینکه شهید بابایی زاده هم مثل شهید سید محمود خصوصیات عارفان داشته ؛ بنده گفتم نه ! شهدای این عملیات مثل دست گل بودند (هرگلی یکی بویی داره و خلقت خدا اینگونه هست که هر کدام بوی مخصوص خودشنو دارن و شاید ۱۰۰۰ گل بویی مثل هم نداشته باشند ... ) هیچ کدام ازاین شهدا از لحاظ اخلاق و مدل فکر کردن و زندگی مثل هم نبودند . هر کدام با خدای خودشون مدلی رو ترسیم نموده بودن (راه های مختلفی برای رسیدن به خدا هست ...)
همه شهدای این عملیات اینگونه بودند البته زیاد و کمتر از زیاد داشت مثلا شهید جعفرخانی حکم پیرمیکده داره چون اولین کسی که نوید شهادت رو یک هفته قبل به این شهدا داده بود ایشان بود و بقیه شهدا هم فضیلتهای بسیار دیگری داشتند .
و این فرهنگ با خدا بودن رو باید اشاعه و گسترش بدیم
قهرمان من رمبو ، بوروسلی ، جکی چان و مرد عنکبوتی نیست
قهرمان من شهید جعفر خان است : دوستی تعریف میکرد یکروز با جعفرخان داشتیم توی کوهای غرب کشور راه میرفتیم ...
ناگهان جعفرخان ایستاد و برگشت گفت اینجا رو بکنید ... ! ما با تعجب گفتیم زمین بکنیم تو این وضعیت ؟ ایشون گفت آره بکنید ماهم شروع به کندن کردیم بعد از ۴۰ سانت کندن دیدم یا الله ! دهنه یک تونل هست رفتیم توش دیدیم یک سنگر اجتماعی پژاک بود ... !
این موضوعات بارها اتفاق می افتاد انگار خدا به شهید جعفر خانی چشم بصیریت داده بود که میفهمید کجا سنگر هست و کجا نیست؟ که این موضوع نشانه قدرت ایمان و توسل این شهید بزرگوار میباشد .

---------------------------------------------------------
روحشان شاد یادشان گرامی باد
منابع:
خانم م.ب اقوام شهید
آقای م.ص دوست شهید
سرگرد ج.س همکار شهید
به مدیران و خدمتگزاران نظام می گویم نگاه خمینی و خامنه ای به راه شماست مبادا لحظه ای از یاد خدا و ملت غافل شویم. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهداء فاصله ای بیفتد مبادا از آنهائی باشید که بخاطر عملتان در زمان ظهور جزء دشمنان حضرت حجت(عج) باشید. مبادا در خانه ای محکم و مستحکم زندگی کنید و در گوشه ای دیگر از شهر خانه های خشتی و سست در مقابل تندبادهای زندگی وجود داشته باشد و مبادا کم کاری شما دچار زجر و سختی شود که در این صورت وای بر شما باد و پیام آخر به کارگزاران و مدیران و مدیران نظام، نکند لحظه ای در ولایت شک کنید و حضرت امام خامنه ای را تنها بگذارید که هر چه داریم از ولایت است.
پدر و مادر و خانواده عزیزم انقلاب و ولایت را از یاد مبرید که انتظار خدا از شما بیشتراست چون شما خودتان صاحب این انقلاب هستید.
به حوالی نور ....
می شمارم ثانیه های زندگیم را ...
می بینم تمام شدن روحم را ....
من در مرداب گناه دنیا غرق شده ام محمدجان ...
میدانی محمد!! دلم نور می خواهد...دلم عبور می خواهد...دلم هوائی پرواز شده...
آیا با خود قرار گذاشته اید که مرا دریابید؟؟
می دانم که میدانی اینهمه نیستم محمد جان ...
من در قفس هوای نفسانی دنیا گرفتار شده ام ....فقط همین ..و این حرف کمی نیست ..
امروز در الفبای لبخند و نگاه تان مبهوت و شرمسار مانده ام ...
این روزها، بی بهانه ، بهانه گیرتان شده ام....فقط همین ...
حتی نمی دانم چرا؟؟
چگونه در افق بیکرانه ی نگاه آسمانی تان گم شده ام ؟؟؟
چرا این گونه خواسته اید برایم ؟؟
محمد جان دل من هم هوای حوالی نور به سرش زده ....فقط همین ....
گذر زمان را به نظاره می نشینم ...تو خود میدانی که اینهمه نبوده و نیستم...
توخود می دانی که کجای زندگی م مانده ام؟؟
می دانی اینجا سرزمین عبور شده ..تو از خودت ،از دنیا ،از طه ی عزیز و از همه ی بودنت گذشتی
و من هم عبور کردم ....با تفاوتی از جنس زمین تا آسمان...
من هم عبور کردم ،می دانی از چه ؟
آری عبور کردم از رضایت پروردگارم در قبال نگذشتنم از دنیا....من از ارزان فروختن زندگیم به شیطان به خود
هراسی به راه ندادم....و امروز میدانم که باخته ام ...و چه آسان باخته ام ....!!! و چه دردناک ...
هنوز فقط نشسته ام به نظاره...
می دانی ...نگاهتان را تاب تحملی عظیم نیازمند است ....
محمد جان ،هوای شهر مسموم شده ....من به ملکوت نگاه تو نیازمندم ...
برایم بگو محمد...سرّ اینهمه دلتنگی وامدار کدام لحظات زندگی مان بوده ....
این دلتنگی ها مرا به حرم شش گوشه ی ارباب پیوند داده ...
محمد جان...در محضر ارباب بخواه برای همه ی بندگان ضعیف و ناتوان پروردگار ...
بخواه تا راهی بیابیم برای پرواز روحمان از قفس تنگ دنیا....
محمد جان ...از ارباب بخواه که بخواهیم ....
از ارباب بخواه که بتوانیم ....
از ارباب بخواه ...
محمد جان حلالمان کن ....فقط همین ...
از طرف خانم ا. ت
شادی روح شهدا صلوات
تهیه و تنظیم : خادم الشهدا (شهیده)
به نام خدای شهید
تقدیم به کمیل عزیز و دوستش محمد

رهگذری در صدای گرم تابستانم
و هنوز راز و رمز تو را با خودم نمی دانم
جوانیست هم نسل ما ، کمیل را می گویم
شباهت ما چیست در غزلهای پریشانم
او جوانی بود دلش آیینه ای صاف
می گشت عمری با دلش در اعتکاف
کمیل و دوستش شهید محرابی پناه
می گردند یکسال دور چشمها در طواف
هر که را پیدا می کنی جوری با او آشنا شد
یکی می گفت عکسش روی تیر چراغ پیدا شد
یکی هم مثل من او را در خیابان دید
یکی هم در دنیای اینترنت با او هم نوا شد
کمیل با محرابی پناه عقد اخوت بست
دوستش که شهید شد او دلش شکست
رفت که او را ببیند از کوه بیاورد پایین
خودش هم به احترام شهادت دو زانو نشست
با تشکر از سرکار خانم خاتمی

شهید مصطفی(کمیل)صفری تبار
با سلام
عبادات شما مقبول در گاه خدای متعال قرار بگیره
امروز سر مزار شهید صفری تبار بودم. و توفیق شد دعاگوی شما باشم . و به یاد همه دوستانی که التماس دعا داشتن.
یه خاطره ای رو از شهید صفری تبار که دوستاشون تعریف کرده بودن عرض کنم که مرتبط با تذکر این پست من هست.و اون اینه که در مورد این شهید بزرگوار از اهل روستا تعدادی انگشت شمار میدونستند که ایشون سپاهی هستند و جز خانوادش احدی نمیدونست که این شهید وارد یگان نیروی مخصوص سپاه شده اند...یعنی صمیمی ترین دوستان شهید هم خبر نداشتند و تنها دلیلی که برای این مطلب میتونیم داشته باشیم (بغیر از اخلاص این شهید که بعد شهادتش دوستانش فهمیدن که شبها به مزار شهدا میرفت و نماز شب میخوند....) راز داری و تحفظ بر اطلاعات در مسائل کاری شون بوده...و همین مطلب از دوستان شهید موسوی هم نقل شده که ایشون شدیدا مراقب این نکته بودند که حتی اگر کسی عکسی از ایشون میخواست ، عکسی رو انتخاب میکردن که کسی کوچکترین مسئله اطلاعاتی و امنیتی از آن عکس نتونه در بیاره...چه برسه به اینکه عکس دوستان خود را به دیگران بده ....کما اینکه مواردی را از برخی از اشخاص میبینیم که این نکته را رعایت نکردن و بخشی از این اطلاعات را به راحتی در دست دشمن گذاشتن.
محض اطلاع عرض می کنم.دوستانی که در مورد شهدای اخیر خصوصا شهدای نیروی مخصوص مطلب مینویسند و خاطراتی رو در فضای مجازی ثبت می کنند ،کاری نکنند که با درج یک مطلب یا یک عکس خدمتی به دشمن کرده باشند زیرا تیم های اطلاعاتی و کارشناس های امنیتی بقدری دقت بخرج می دهند که از یک عکس ساده میتونن 5 برگه آچار مطلب و اطلاعات تهیه کنند...
موارد حساس این یگان به شرح زیر است:
1- شرح چگونگی عملیات ((منظور عدم انتشار مواردی در خاطره ها یا مطالب است که حاوی اطلاعات محرمانه میباشد)) در غیر اینصورت نشر توان عملیاتی بچه های سپاه خیلی هم خوب هست
2- شرح بعضی از امکانات لوجستیکی و تصاویر آن
3- شرح خاطرات شهدا و بیان مسائل امنیتی در بین موضوعات
4-انتشار مدل لباسهای سپاه مخصوصا در مواردی که بخاطر ماموریت سری برادران یگان صابرین سپاه لباس خاصی پوشیده اند.
5 -انتشار تصاویر ویا نام رزمندگانی که هنوز زنده اند و در ماموریتهای اطلاعاتی در یک جاهایی هنوز درحال فعالیت هستند
در همه موارد فوق اثرات منفی و بدی برای یگان حاصل خواهد شد.
شادی روح شهدای بزرگوارمون صلوات
تهیه و تنظیم : گروه فرهنگی نازعات
بسم رب الحسین علیه السلام
سلام خدمت خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین
امشب خاطراتی را از شهید سید محمود موسوی خدمتتون عرض میکنیم و امیدواریم که مطالبمون مورد توجه شما عزیزان و روح پرفتوح این شهید عزیز بشود .
آقا سید محمود اعتقاد شدیدی به زیارت عاشورا داشتند و کسی که زیارت عاشورا رو بسیار مطالعه کند ، چه معنی جملات را بداند چه نداند خصلتش عاشورایی می شود . سید از اول که وارد سپاه شد همه آرزویش شهادت بود . در همه فیلمهایی که از ایشان وجود دارد هم همین مطلب را می گفت . بطور مثال در یکی از فیلمها که مربوط به ابتدای ورود ایشان به سپاه است ، آقا سید می گویند: [خدایی فقط شهادت ، ما واسه شهادت اومدیم تو سپاه ... ! ]
ایشان همیشه زیارت عاشورا می خواند و نوری انگار در دلش ایجاد می شد و لازم به ذکر است به گفته دوستان شهید ، قبل از شروع عملیات درگیری با پژاک در کوه جاسوسان به پیشنهاد سید همه زیارت عاشورا خواندند و لحظه های عجیبی در آن موقع اتفاق افتاد و همه فهمیدند توی این جمع کدام افراد رفتنی هستند !
حاج سید محمود سعی کرد در خیلی از ابعاد زندگیش مثل امام حسین (ع) رفتار کند و رفتار و منش ایشان هم همین گونه شده بود و شهادت را قله رسیدن به این تشابه سازی قرار داده بود و تمام تظاهرهایش به شهادت را به حقیقت تبدیل کرد . ایمان سید بگونه ای بود که در سخت ترین عملیات ها هم ترسی نداشت . یکبار از سید پرسیدم سید اگر توسط آمریکایی ها اسیر شدی بشدت شکنجه شدی چکار می کنی؟ قرص سیانور میجوی؟ گفت : نه ! مگر میخواهند چکار کنند؟ آخر که چی : اولا هر چقدر شکنجه کنند اجرم پیش خدا بالاتر می رود بعد هم در نهایت مرا به آرزیم می رسانند و پیش امام حسین (ع) می روم .
سید محمود از شدت کثرت خواندن زیارت عاشورا آن را حفظ کرده بود و اثر و نتیجه آن این شده بود که خدا بصیرت خاصی به او داد و همانطور که گفتیم حتی از زمان مرگش اطلاع داشت و به دیگران نیز می گفت . لازم به ذکر است سید روزی 2 بار حداقل زیارت عاشورا را می خواند و به گفته همسر شهید : یکبار از شدت خستگی بر روی زمین افتاد تا بخوابد ولی بعد از چند دقیقه باز بلند شد.
پرسیدم : چی شده ؟ چرا بیدار شدی ؟ گفت زیارت عاشورای قبل خواب را نخواندم ... !
شهید سید محمود موسوی مصداق بارز إِنِّی سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَن حاربکم بودند یعنی با دوستان امام حسین (ع) دوست و با دشمن خدا و قرآن و اهل بیت دشمن
عمق این مسئله را در مراسم سخنرانی آیت الله قرهی (دامه برکاته) در مسجد قائم المنتظر شنیدیم ؛ این شهید والا مقام از مریدان این عالم ربانی بودند .
البته آیت الله قرهی در یکی از مراسم های درس اخلاق خود به این خصلت شهید موسوی اشاره نمودند و اشاره ایشان به اهمیت و نتایج این مسئله موجب شده است تعداد زیادی از شاگردان و علاقمندان ایشان نیز بعد شهادت سید قرائت روزانه زیارت عاشورا را برنامه خود بکنند .
وب سایت آیت الله قرهی (مدظله العالی)
ان شاء الله رفتار این شهدای عزیز را الگوی خودمان قرار دهیم و
، این روزها که عطر شهادت شهدای کربلا همه جا را در بر گرفته خواندن زیارت عاشورا را فراموش نکنیم . ان شاء الله آقا سید محمود و همه شهدای عزیزمان نیز در کنار اربابشان امام حسین (علیه السلام) برای ما هم دعا کنند
شادی روح شهدا صلوات
---------------------------------------------------
تهیه و تنظیم : خادم الشهدا - شهیده
















از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند



پس از مجروح شدن به
اسارت دشمن در آمد و در آن جا به شهادت رسیده است و او را دفن كرده اند و۱۶سال بعد هنگام تبادل جنازه ی شهدا با اجساد
عراقی، جنازه ی «محمدرضا شفیعی» و دیگر شهدای دفن شده را بیرون می آورند تا به
گروه تفحص شهدا تحویل دهند. اما جنازه ی محمدرضا سالم است، سالم سالم.
صدام گفته بود این جنازه
این طور نباید تحویل ایرانی ها داده شود. او را ۳ماه در آفتاب داغ می گذارند، اما تفاوتی نمی
كند. پودر مخصوص تخریب جسد می پاشند، ولی باز هم بی تأثیر است.
مادر شهید می گوید:
موقع دفن محمدرضا، حاج حسین كاشی به من گفت شما می دانید چرا بدن او سالم است؟
گفتم چرا؟
گفت:راز سالم ماندن
ایشان چهار چیز است:
هیچ وقت نماز شب
ایشان ترك نمی شد.
دائماً با وضو بود.
هیچ وقت زیارت عاشورا
یش ترك نمی شد.
مداومت بر غسل جمعه
داشت.هر وقت برای امام
حسین- علیه السلام- گریه می كرد، اشك هایش را به بدنش می مالید.
مادر شهید درباره ی
موفقیت شهید می گوید: به امام زمان- عجّل الله تعالی فرجه الشریف- ارادت خاصّی
داشت و هر وقت به قم می آمد، رفتن به جمكران را ترك نمی كرد.


دقت کن .....
نگاهشان به منو توست.......
نکند گناهی از ما سر زده که اینگونه به ما مینگرند ؟!!!
و شایدم بخاطر ......

الامام علی (علیه السّلام):
مَن غَضَّ طَرفَهُ قَلَّ أسَفُهُ و أمِنَ تَلَفَهُ
امام علی (علیه السّلام):
هركه چشم خود را پایین اندازد، تأسف كمتر خورد و از نابودى در امان
ماند...
میزان الحکمه / محمدی ری شهری / ح 20259

سال ها منتظر بوی شهیدت ماندی
انتظار از در و دیوار خجالت بکشد
ربع قرن است که تقویم ورق خورده ی سال
زدل لحظه شمار تو خجالت بکشد
پسرت در پی لالایی تو برگشته
عقده بُگشا که دل زار، خجالت بکشد
استخوانی و پلاکی به تو برگرداندند
مدعی زین همه ایثار، خجالت بکشد
گل پر پر شده،دامان تو را خوشبو کرد
در هوایت گل و گلزار خجالت بکشد
رگ غیرت قلم دست چروکیده ی توست
بنویس عشق، که انکار، خجالت بکشد
راقیها گشته بودند، پیدایش کرده
بودند. آورده بودند جلوی دوربین برای مصاحبه.
قد و قوارهاش، صورت بدون مویش، صدای
بچهگانهاش، همه چیز جور بود.
پرسیدند: کی تو را به زور فرستاده
جبهه؟
گفت: نمیآوردنم. به زور آمدم، با گریه
و التماس
گفتند: اگر صدام آزادت کنه چی کار میکنی؟
گفت: ما رهبر داریم هر چی رهبرمون بگه.
فقط همین دو تا سوال را پرسیده بودند که
یک نفر گفت:کات!!!!
گفتی : بنویسید آب ...
همه نوشتیم ...
گفتی : بنویسید بابا آمد ...
همه .... همه نوشتند به جز من ! یادت می
آید خانم معلم ؟؟!!
همه نوشتند بابا آمد اما من نوشتم بابا
رفت ...
همیشه از همان اول که اسم بابا می آمد
بغضم می ترکید و گریه می کردم .
مثل روزی که تو دیکته می گفتی و من نبود
بابا را آه می کشیدم .
خانم یادت می آید وقتی بغلم کردی چقدر
اشک ریختم ؟!


هزار هزار شور و شوق
هزار هزارلبان پر از خنده
هزار هزار بسیجی
هزار هزار پرنده
هزار هزار پهلوون
هزار هزار همخونه
رفتند که ما بمونیم
رفتند که دین بمونه
شهدا را یاد کنیم اگرچه با یک صلوات:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم