امام زمان

شهیدمحمدمهدی ایثاری




بانام خدا
روزی به منزل شهید سید محمود موسوی رفتم در طبقه دوم دیدم پارچه عزا روی در زدند از سید پرسیدم چه خبره آقا سید آهی کشید و با افسوس گفت همسایه پائینیمون علی صیادی شهید شده.
گفتم چرا گفت کایتش سقوط کرد . سکوتی کردم سید ادامه داد : روزهای آخر عمر ، شهید علی صیادی حال و هوای عجیبی داشت.
خیلی توی خودش بود و مثل همیشه نبود صبح روز شهادتش قبل از اینکه با هواپیمای کایتش پرواز کنه



شهید صیادی همیشه پیشگام ترین فرد در یگان جهت انجام ماموریتهای سخت هوایی بود

بهم گفت سید من برم بالا دیگر نمیام پائین شهید موسوی گفت این حرف رو نزن خدا نکنه گفت نه ؛ من امروز شهید میشم.
از شهید سید محمود موسوی پرسیدم شهید صیادی کی بود گفت شعر سید علی خامنه ای دلبر دلم رو شنیدی؟
گفتم آره گفت این شعر رو ایشون گفته بود ...

شادی روح این شهید عارف صلوات بفرستید




(م.ا) یکی دیگر از برادران تعریف میکنه هر هفته با شهید محمد مهدی ایثاری میرفتیم شنا. صبح روز شهادتش وقتی سانس تمام شد با شهید آمدیم بریم بیرون شهید ایثاری گفتند : برو من میام (م.ا) گفت: کجا میری گفت برم غسل کنم بیام ((غسل شهادت))
بعدش با هم رفتیم محل کار. من رفتم به سمت بهداری و اونم رفت سمت باند پرواز و کایتش .
اونها اون روز درحال تمرین ماموریت مهمی بودند.



 چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از بچه ها داد زد و گفت یه کایت سقوط کرده. پریدم توی آمبولانسم .سریع رفتم بالای کایت .دیدم علی صیادی و مهدی ایثاری سقوط کردن و شهید شدن.

روحشون شاد راهشون پر ره رو باد

گروه فرهنگی نازعات

شهیدحسین رضایی


بانام الله پاسدار خون شهدا

به دلیل اصرار یکی از خوانندگان محترم وبلاگ مبنی بر بیان خاطره از شهید حسین رضایی فعلا یک خاطره رو امشب بیان میکنیم ...

ما لباس استتار ( کامپیوتری) رو مثل تکاور ها می پوشیم و آرم های اونارو می چسبونیم و قیافه یک رنجر رو می گیریم در حالی که نمی دونیم تکاور، رنجر ، کماندو و چریک یعنی چی؟
همه اسامی ای که در بالا بیان کردیم یعنی حسین رضایی !

شهید حسین رضایی یکی از تکاوران همیشه آماده و دلسوزی بودند که برای کار خودشون ارزش قائل هستند.
ایشون به زبان انگلیسی تسلط کاملی داشتند و در این رابطه همواره اطلاعات خودشون رو درمورد جنگ افزار های روز دنیا بروز می نمودند و استدلال ایشون این بود که :
(یک تکاور نیروی مخصوص باید اطلاعاتش نسبت به تمامی جنگ افزار ها بالاترین و بروز ترین باشد)
ایشان دلسوزی خاصی نسبت به وظایف محوله شان در یگان داشتند وظایف را به نحو احسن انجام می دادند.
همیشه اگر کاری روی زمین مانده بود و انجامش مربوط به ایشان نبود ، ایشان دست بکار می شدند و انجام می دادند.
روزهای آخر عمر شهید حسین رضایی مصادف بود با ماه رمضان .
در یکی از شبهای قدر شهید حسین رضایی شب قدر خودشون رو تاصبح در میدان تیر گذراندند!
یکی از بچه ها ایشون رو می بینه و ازشون می پرسه چی شده چرا اینجایی؟
شهید رضایی گفتند : دارم دوربین های ترمال رو تنظیم میکنم ... !
دوست شهید گفت :حالا بیا باشه بعدا درست میکنی
شهید وظیفه شناس و بابصیرت گفتند : بعد از من هیچ کسی نمیتونه اینارو به این خوبی تنظیم کنه ...


و بدین ترتیب شب قدر خودشان را خدمت به سربازان امام زمان (عج) قرار دادند.

نکته اخلاقی :
افضل اعمال بندگان برای خدا در شب قدر عمل به وظیفه است ...
شادی روح شریفشان صلوات و فاتحه ای ختم بفرمایید






تکاور شهید حسین رضایی

این شهید مظلوم که کمتر ازشون توی وب گفته شده یکی از ماهر ترین تک تیر اندازان یگان بودند.
بقدری ایشون به تجهیزات نظامی آمریکایی مخصوصا جی پی اس وارد بودند که حتی شاید آمریکایی ها هم نمیدانستند میشود از این دستگاه اینقدر کارایی گرفت.
البته ایشون بیش از 20 نفر مثل خود در یگان آموزش دادند که بعد از ایشان جای خالی شون رو پر نمودند



شادی روحشان صلوات جلیل بفرستید

شهید روح الله نوزاد



بانام خدا

یاد شهید عزیزمون شهید نوزاد رو گرامی میداریم



انشاءالله بزودی مطالب و خاطراتی رو در مورد این شهید عزیز و چند نفر دیگر از شهدا ارائه خواهیم کرد

گروه فرهنگی نازعات


شهید شهرام زلفی


به نام پاسدار خون شهیدان ، الله


دراین قسمت تلاش داریم به بخشی از زندگی شهید شهرام زلفی بپردازیم :

مقدمه :یکی مباحث بسیار جذاب دین اسلام بحث توبه و برگشت انسانها از مسیر غیر خدا به مسیر الهی است.
این جریان دارای دو قسم است :
یک : انسانی که دارای فطرت خوب بوده و همیشه به دنبال خوبتر شدن هست و از تنبلی در این راه گریزان می باشد ، و درصورت  تنبلی توبه میکند.
دو  : انسانی که  خوب بودن را دوست دارد اما غفلت و گناه همواره او را از مسیر اصلی جدا میکند ولی بعد مدتی اشتباهش را میفهمد و توبه میکند.
خوب بودن انسان نیاز به الگو دارد و حضرت آیت الله العظمی بهجت (رحمه الله علیه ) که خداوند درجاتشان را در بهشت افزون سازد ، یکی از بهترین الگوها برای پیدانمودن راه خدا می باشد.
در همین مورد حضرت آیت الله بهجت می فرمودند : اگر گناه بنده ای از آسمان تا به زمین باشد و ضمن پشیمانی استغفار کند ، همه گناهانش بخاطر یک استغفار بر زمین میریزد و از بین میرود .

همه جریان یک لحظه هست ، جریان توبه و پشیمانی از گناه یا گناهان به یک لحظه فکر و پشیمانی نیاز دارد .


باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی         گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی

این درگه ما درگه نومیدی نیست           صد بار (هزار بار ، میلیونها بار ) اگر توبه شکستی باز آی


شهید شهرام زلفی جزو دسته اول این جریان بودند که در ادامه به عمق روحیه حق طلبی ایشان خواهیم پرداخت .
شهید شهرام زلفی لیسانس خودشون رو از دانشگاه تهران گرفته بودند البته ایشون جزو نفرات اول رشته خودشون در کنکور بودند .آشنایی ایشان با یگان صابرین مربوط می شود به دوران سربازیشون در سال 82 تا 84 و عشق به خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایشان را از دانشگاه تهران به یگان صابرین کشید و ایشان بعد از استخدام در سپاه با درجه سروانی مشغول به خدمت شدند .

گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده       ای عشق ، در به در به کجا میکشانیَم
شهید شهرام زلفی و شهید شفیع پور

و پس از رفتن شهید شفیع پور از یگان صابرین ، به عنوان سرپرست معاونت اطلاعات صابرین فعالیت نمودند.در این مدت فعالیتهای بسیاری رو در این مجموعه انجام دادند و یکی از بهترین هنرهای ایشان در طرح ریزی عملیاتها بود بطوری که به سختی میشد از طرح های ایشون ایراد گرفت ...

رازداری و حفاظت از اطلاعات یکی دیگر از خصوصیات این شهید بود
مطلبی رو بطور خلاصه عرض میکنم در سال 88 ایشون در یک عملیاتی علیرغم فشارهای مختلف و ضرب و شتم توسط غیر خودی و خودی کلامی رو بیان نکردند این درحالی بود که میتوانستند با یک کلمه یا حکم ماموریت ،موضوع رو فیصله بدن ...
شهید زلفی درحال شرح نقشه برای شهید شفیع پور
دقیق بودن در فعالیتها یکی دیگر از خصوصیات این شهید بود در این رابطه دوست دیگری می گفتند : یک روز شهید شفیع پور که در آن زمان مسئولیت اطلاعات یگان رو داشتند برای شناسایی توان و هوش اطلاعاتی ، سرزمینی نیروهای خودشون، همه رو یکجا جمع کردند و از همه خواستند که درمورد یک منطقه مشخص ،گزارش بررسی منطقه بنویسند از این مطلب ده دقیقه نگذشته بود که شهید زلفی 10 صفحه درمورد آن منطقه گزارش سرزمینی دادند ! رشته تحصیلی شهید زلفی در دانشگاه تهران، جغرافیا بود و یکی از دلایل جلو بودن ایشون از دیگر همکارانشون این موضوع این بود که بسرعت نقاط مهم نقشه را شناسایی و بخاطر می سپرد.
نقشه خوانی یکی از مهمترین اموری هست که یک نظامی باید به آن مسلط باشد و در عملیات سرزمینی حرف اول را میزند

بیشترین مسئله ای که بشود درمورد شهید زلفی بشه بیان کرد حجب و حیا ، توسل و اعتقادات قوی ایشون
هست .
خاطرای رو در این رابطه نقل میکنیم از یکی از همکاران شهید زلفی :

مدتی بعد ازشهادت شهید زلفی پیرمردی برای پیگیری اموری
به یگان صابرین اومد و به محض دیدن عکس شهید زلفی سر در مجموعه اطلاعات یگان ، شروع به گریه کردن کرد.
بچه ها رسیدند و ازشون علت رو جویا شدند.
بعد از کمی آرام شدن بیان کرد که : من مدیر یک چاپخانه هستم و شهرام زلفی کارگر صحافیشون بود .
توی اون چاپخونه خانوم ها و آقایون زیادی کار میکردند و البته رفتارهای خلاف ادب و اخلاق بین اونا زیاد بود ولی آقا شهرام فقط سرش بکار خودش بود و بکار خودش می پرداخت و حتی بعضی وقتها ایشون رو دست می انداختند و مورد تمسخر قرار میدادند ولی این موجب نمیشد که ایشون بقول ضرب المثل قدیمی (خواهی نشوی رسوا ...... هم رنگ جماعت شو) مثل دیگر آقایون با خانوم های اونجا رفتار و عمل خلاف شرعی انجام بده.حتی یکبار هم ندیدیم که به یکی از دخترای بد پوشش اون مجموعه چه با هوس چه معمولی نگاه کنه ... !

همیشه به محض شنیدن صدای اذان توی کارگاه جلوی چشم همه موکتی پهن میکرد و نمازش رو بدون توجه به اطراف میخوند...


یکی از مهمترین مطالبی که بشه درمورد این شهید بزرگوار بیان کرد حساسیت فوق العاده این شهید پیرامون موضوع بیت المال است.
یکی از همکاران این شهید بیان میکنند برای جلسه ای تا حدود اوایل شب در یگان مشغول بودیم ، بعد از جلسه هنگام خروج به شهید زلفی گفتم : صبر کن تا برات آژانس بگیرم شهید گفتن: نه خودم میرم
گفت: خوب با ماشین محل کار برو. گفت: اصلا به هیچ وجه، گفتم: خوب با موتور برو پولشم بده. گفت: نه .در آخر هم با اونهمه خستگی، خودشون رو به مترو رسوندند و با مترو رفتند ...

یکی دیگر از خصوصیات این شهید عزیز اخلاق خوب ایشون بود .
بطوری که اکثر دوستان ایشون خاطره ای رو که از لحظه دیدار اولشون با آقا شهرام بیان می کنند مربوط میشود به خوش اخلاقی و رفتارمثبت ایشون با دیگران .
شما خوانندگان محترم میتوانید عمق این موضوع را بدین شکل دریابید که یکی از علاقمندان ایشون سردار شوشتری بودند
بطوری که بارها از این شهید درخواست همکاری کردند و یکبار به ایشون پیشنهاد مسئول دفتری خودشون رو دادند ولی شهید زلفی از ترس اینکه مقام و مسئولیت وی رو مغرور بکنه و از راه آمده منحرف بشوند از این موضوع بشدت برحذر بودند.


چند روز قبل بمب گذاری یکی از نیروهای اطلاعات یگان به شهید شوشتری گفتند : سردار ظاهرا نیروهای ضد اطلاعات و سرویس های جاسوسی منطقه قصد حرکت خاصی را در منطقه دارند و ...
سردار شوشتری با آرامش کامل گفتند : ... فلانی از شهادت میترسی ؟ ... !
-----------------------------------

شهید زلفی در روزهای آخر عمر شریفشون کمتر فرصت حضور در یگان رو داشتند و مدام در ماموریتهای مختلف شرکت میکردند.
یک روز مانده به شهادت ایشون یک اتفاق عجیبی افتاد!

انگاری که برای شهادت انتخاب شده بودند و ایشون نمیخواستند این فرصت رو به هیچ وجهی از دست بدهند ...!ماجرا این گونه بود که : یکی از همکارانشون به ایشون تماس گرفتند و گفتند بلیط هواپیما میگیرم خودتون رو برسونید سیستان. شهید هم قرار شد با اولین پرواز ممکن بیان زاهدان اما ایشون سه بار از پرواز جا ماندند ولی به هر قیمتی بود با پرواز سوم یا چهارم خودشون رو به زاهدان رسوندند.
در نهایت در آن روز موعود صبحگاه علیرغم اینکه همه نیروها میدانستند منطقه پیشین مورد توجه عوامل سرویس های اطلاعاتی دشمنان و یکی از همسایگان قرار گرفته همه به سمت این مکان برای برقراری جلسه وحدت میان اقوام و طایفه های منطقه حرکت کردند حدودا ساعت 8 بین راه در منطقه ای توقف کردند و شهید زلفی از اتومبیل خودشون خارج شدند و رفتند وضو گرفتند و باز توی ماشین نشستند انگار که میدونن چه اتفاقی قراره بیفته
شهید شفیع پور مدام میگفتند اگر میخواهید عاقبت بخیر بشید باید هجرت کنید و مدام به دیگران توصیه میکردند : صلوات بفرستید و ذکر بگید و ...
تا اینکه حدود ساعت 8:15 دقیقه به منطقه پیشین که 6400 متر با مرز فاصله دارد رسیدند .
دقایقی پس از استقرار و نشستن همه در ساعت 8:20 دقیقه بمب منفجر شد .... ! حدود 50 نفر در این جریان شهید شدند .
چند روز بعد قرار شد تیمی متشکل از شهید جعفر خانی ، شهید صمد امیدپور و چند نفر دیگر از بچه ها برای انتقال شهدا به تهران اقدام کنند
عکس زیر گویای حال مامورین انتقال در هواپیما هست و نیازی به توضیح ما نیست


شهید صمد امیدپور درحال نجوا با هم رزمشان شهید زلفی
تابوت شهید زلفی کنار پای شهید امید پور


در تهران هم بعد از مراسم های لازم و تشییع شهدا در محل یگان و محل سکونت شهید و بهشت زهرای تهران شهید زلفی در قطعه 50 بخاک سپرده شدند.
در ادامه چند عکس درمورد مراسم تشیع و محل تدفین خدمتتان ارائه میدهیم .


مراسم تشییع شهید در محل سکونتشان (شهید سید محمود موسوی در پائین عکس)

شهید محمد غفاری درحال انتقال تاج گل در مراسم تشییع شهید زلفی


پیکر پاک شهید زلفی در بهشت زهرای تهران


وداع حزن انگیز برادر عزیز شهید زلفی


نماز بر روی پیکر شهید (شهید جعفرخانی صف اول)




قبر مطهر شهید زلفی


مزار شهید زلفی


نشانی مزار شهید زلفی در بهشت زهرای تهران


مزار شهید زلفی و دوست عزیز (شهید محمد مولایی شهید عملیات چتربازی سپاه محمد رسول الله)



روحشان شاید راهشان پر ره رو باد

شادی روح شهدای وحدت صلوات
=======================

درپایان از همه عزیزانی که مارو در تهیه این مطلب یاری کردند متشکریم.


گروه فرهنگی نازعات

بانام خدا


 
شهید راه وحدت شهید شهرام زلفی باشید .




لطفا از دیگر دوستان خود برای مشاهده این مطلب دعوت بنمایید .

متشکریم


گروه فرهنگی نازعات



بانام خدای رئوف و کریم
یاد میکنیم از سه شهید بزرگوار یگان صابرین
شهید شهرام زلفی ، شهید فرشاد (مهدی) شفیع پور و شهید روح الله نوزاد
این شهدای والامقام در بمبگذاری تروریستی گروهک جندالشیطان در کنار شهید سردار شوشتری و شهید سرادر محمد زاده به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
روحشان شاد یادشان گرامی باد


ذکر صوات برمحمد وآل محمد


شهید شهرام زلفی
شهید شهرام زلفی
شهید فرشاد شفیع پور و شهید شهرام زلفی
شهید شهرام زلفی و شهید روح الله نوزاد


شهید سردار نورعلی شوشتری ، دلیرمردان قبایل سیستان و بلوچستان و شهید مهدی شفیع پور
شهید مهدی شفیع پور


شهید شفیع پور در دوران جوانی


شادی روح شهدای وحدت برادران شیعه و سنی

صلوات
===============================================


گروه فرهنگ نازعات

شهیدعلی پرورش


بسم رب النور


مقدمه :

مطالبی رو امروز، در آستانه انتشار قسمت اول مطلب (وحدت به قیمت خون)خدمتتون عرض میکنیم که تامل بر روی این مطالب از نشانه های خردمندی است ...

در آموزه های دینی مان روایتی داریم از امیر المومنین امام علی (علیه السلام) که فرمودند :  «الفُرصَه تمُّر مرِّ السَحاب فانتَهِزوا فُرَصَ الخَیّر» (نهج‌البلاغه فیض، ص 1086)

یعنی :فرصت مانند ابر از افق زندگی می‌گذرد، مواقعی كه فرصت‌های خیری پیش می‌آید غنیمت بشمارید و از آن‌ها استفاده كنید.

این فرمایش امام علی (علیه السلام) بسیار عجیب و زیباست.

بسیاری از ما فرصتهای طلایی ای در زندگیمان داشتیم که به راحتی از دست دادیم ... و سالها افسوس این بی خردی خود را خوردیم.

اما ضرب المثلی هست که بیان میکند هرجا جلوی ضرر را بگیری منفعت است !

به زبان دیگر هر وقت از گناه یا غفلتی پشیمان شدیم و  امورمان را اصلاح کردیم پیروز میشویم ... !

شهید علی پرورش نیز در زندگی خود یک جایی غفلت کردند و چند سال حسرت خوردند . بطوری که در آن سالها علی آقا ، جان در بدن داشت ولی از روح خبری نبود ... !

به طوری که می گویند دو سال آخر زندگیشان آرامش درونی نداشتند...


بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم ××××××‌ چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

سعدی شیرازی (غزل 494)


میدانید آن اشتباه چه بود؟ . . .

در سال 88 شهید پرورش نیز همچون دیگر دوستان خود در معاونت اطلاعات یعنی شهید شفیع پور ، شهید زلفی و ... جهت بررسی و کمک به برقراری آرامش و اتحاد در زاهدان به این استان سفر کردند و بصورت تمام وقت جسم وجان و زندگی خودشون رو وقف این هدف بزرگ نمودند .


از چپ به راست: شهید شفیع پور ، شهید عربی ، شهید زلفی

در همان ایام نیز حزب کثیف پ.ک.ک و  گروهک تا ابد رذل پژاک تحرکاتی رو در منطقه غرب انجام دادند .

بنا به تدبیر لازم بود شخصی کار آزموده و آشنا به منطقه ، سفری به غرب داشته باشد و توان رزمی و عملیاتی پژاک را بررسی نماید.

بله عزیزان ... قرعه این فال به نام شهید پرورش درآمد.


----------------------------

همینجا نکته ای رو به نقل از یکی از علما عرض میکنم که توجه به آن ضروری هست :

توفیق و سلب آن دو بعد دارد و هر بعد نیز دو بعد :

یک بعد زمانی . دو بعد مکانی

بعد زمانی یعنی : در انجام عمل خوب توفیقی برای انسان ایجاد میشود یا در انجام آن عمل خوب ، سلب توفیق مانع انجام آن عمل خوب میشود که این یا به خواست پروردگار است یا به دلیل گناه .

و بعد مکانی که ارتباط با خداوند دارد یعنی توفیق انجام عمل خوبی از انسان به خواست خدا گرفته میشود و زمان دیگری به انسان داده میشود. و این مشیت خداوند است.

---------------------------------------------

در نتیجه آن تصمیم ، شهید علی پروش به منطقه غرب کشور سفر کردند و البته موقع خدا حافظی به شهیدان شفیع پور و زلفی گفتند که من زود میام ...



اما ... آه ...

تاریخ صبح روز یکشنبه 26 مهر 1388 حسرتی را به دل علی پرورش گذاشت که تا لحظه شهادت بر دلش بود در نتیجه این شهید در دو سال آخر بشدت از درون محزون بود و در تمامی عکسها مشاهده میشود لبخندش غمناک هست . «چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»


===================================

یاد پدر خانم شهید موسوی افتادم که میگفتند وقتی که خبر شهادت شهید موسوی را دادند محکم بر سر خودشون میزدند و میگفتند این بچه دو روزه نیومده سپاه شهید شد و من که 30 سال بیشتر از اون توی موقعیتهای خطرناک و مسئولیتهای فوق العاده سخت بودم زنده ام ... «چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»

=========================


و اما سالهای آخر شهید پرورش :

همسر شهید پرورش تعریف میکنند : هر وقت می خواستیم به خرم آباد برویم از قم ، اراک و بروجرد رد می شدیم اما تعطیلات عید 90 که می خواستیم به خرم آباد برویم ، نرسیده به اراک برتابلویی نوشته بود ازنا ! و علی آقا راه رو به آن طرف کج کردند و از اونجا رفتیم .

بهشون گفتم : چرا از این طرف میری ، گفتند راهش کوتاهتره و دست اندازهاش هم کمتر .

بعد از لحظه ای ادامه دادند و گفتند : سال 65 که بسیجی بودم و چهارده-پانزده سالم بود ، دو تا دوست صمیمی داشتم که با هم مثل داداش بودیم ...

این دوتا رفیق در فاصله 10 یا 11 روز شهید شدند .

یکی از اونها که بزرگتر بود و پسری داشت ولی دیگری مجرد بود. آدرس مزارشون رو گرفتم بریم یه سری بزنیم.


«برادر ع.م که این عکس را از شهید پرورش یک ماه قبل شهادتش گرفته بود به ایشون میگه : علی وایسا اگر شهید بشی عکس ازت کم داریما ...

وشهید پروش ایستاد تا ازش عکس بگیرن ... »

شهید پرورش که از سال 65 تا حالا خبر نداشت مزارشون کجا بود ، سر یک خیابون اصلی پیچید داخل جاده خاکی

خیلی از جاده اصلی دور شدیم . روستا متروکه شده بود . همه رفته بودن شهر . مزار شهدا رو پیدا کرد . سنگ مزار شهدا شکسته و داغون شده بود اما هنوز اسم شهدا مشخص بود . نشست سر مزار دوستاش و بسیار گریه کرد . «چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»

تعطیلات تابستون 90 هم که سفر آخرش در این دنیا بود ، وقتی خواستیم به خرم آباد بریم دوباره سر مزار دوستاش رفت و نحوه شهادتشون رو برای ما تعریف کرد .

نزدیک روستا چند خانواده ای که ازشون مونده بود کنار خیابون اصلی خونه ساخته بودن . علی آقا گفتند برم از مغازه دار آدرس خانواده همون شهیدی که پسر داشت رو بپرسم و ببینم پسرش کاری داره براش انجام بدم.

 فروشنده گفت خانواده اش رفتن تهران ، اون موقع پسرش یه ساله بود و الان 25 سال از اون موقع میگذره ، الان احتمالا پسرش 26 سالشه .

متأسفانه خانواده اش رو پیدا نکردیم ...

این نکته از فرمایشات همسر صبور شهید پرورش جالب هست که این شهید آنقدر به شهدا عشق و علاقه داشت که اهمیت پیگیری پیدا کردن مزار رفیقش و کمک به خانواده برادرش رو 25 سال از خاطر نبرده بود !



==========================================

نکته ها ...

حال هوای بچه های صابرین امروزه همینگونه هست .«چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»

خدایا ما از قافله این شهدا مبادا عقب بمونیم ...

«چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»


برای شادی روح این شهید عزیز صلوات


تهیه و تنظیم : خادم الشهدا (شهیده)

 





اولین سالگرد شهادت سرهنگ پاسدار شهید علی پرورش را خدمت امام زمان (عج) ، مقام معظم رهبری ، امت شهید پرور و خانواده بزرگوار این شهید والا مقام تبریک و تسلیت عرض میکنیم 

 

شهید علی پرورش در سحرگاه 3/5/90 زمانی که درحال اقامه نماز شب بود متوجه تحرکاتی در محدوده پایگاه 20 نفره سپاه در شمالغرب شدند و بعد از بررسی متوجه شد که 70 نفر از نیروهای پژاک قصد تصرف پایگاه را دارند درنتیجه ضمن بیدار نمودن یکی از دوستانشان در دفاعی جانانه و دونفری تعداد زیادی از نیروهای پژاک را کشته و زخمی کردند و موجب زنده ماندن 20 نفر از یاران خود شدند  

و در نهایت هنگام عقب نشینی نیروهای پژاک به ضرب گلوله قناسه نیروی تامین پژاک به درجه رفیع شهادت نائل شد .  

 

 

شادی روح این شهید عزیز و گرانمایه صلوات  

گروه فرهنگی نازعات

______________________________________________________

سردارشهیدمحمدجعفر خانی



به نام الله پاسدار خون شهیدان
قسمت دوم
در قسمت پیش سعی کردیم بخش کوچکی از خصائل شهید جعفر خانی رو بررسی کنیم و خودمون رو با منش این شهید والا مقام محک بزنیم.
«ما همواره در این وبلاگ سعی میکنیم مطالب خود را به نحوی بنویسیم که برای همه خوانندگان عزیز وبلاگ راه گشا و الهام آمیز باشد ، اما وقتی نظرات خوانندگان محترم رو مطالعه میکنیم و متوجه میشویم که بعضی از خوانندگان عزیز منظور و کد اصلی مطلب و عرض ما رو متوجه شدند ؛ این موضوع موجب خرسندی بسیاری برای ما میشود و به همه شما خواهران و برادران عزیزمان پیشنهاد می کنیم روی مطالبی که تاکنون ارائه شده دقت بیشتری بفرمایید ؛
چون هدف ما صرفا انتشار مطالب و خاطرات شهدا نیست بلکه دنبال یک حرکت جمعی و گروهی ای هستیم که نتیجه آن باید ستون و پایه های دشمنان اسلام رو بلرزاند .
البته خوشبختانه این لرزش در قسمت نظرات شما مشهود بوده و مقدمه ای نوید بخش از حرکت بسیار بزرگی خواهد بود که انشاءالله موجب خرسندی امام عصر (عج) خواهد شد و این به برکت جوشش و خروش خون شهدا هست که مقام معظم رهبری (دامة برکاته) در یکی از سخنانشان در مورد شهدا فرمودند
»
خیر الکلام ما قلّ و دلّ

در اکثر مواقعی که درمورد شهید جعفر خانی مطلبی بیان شده از ایشان به عنوان پیر میکده یاد می شود ...
آیا تا بحال فکر کرده اید که علت این موضوع چیست؟
در قدیم کسی که راه سلوک الی الله رو پیشتر از دیگران طی میکرد پیر میکده ، مرشد یا عارف می گفتند
از شهید جعفر خانی در روزهای آخر زندگی پر برکتشون مطالبی دیده شده که می توانیم این مطالب رو در برخی از رفتارها و گفتارهایشان ببینیم.
شهید جعفر خانی نه کلاس عرفان رفتند و نه کلاس سیر سلوک اما ایشان چگونه زندگی کردند که در پایان عمرشان به درجات عجیب معنوی رسیدند؟


شهید بریهی ، شهید موسوی ، شهید حسین رضایی و شهید جعفر خانی
شهید جعفر خانی دارای ارتباط عجیبی با ائمه معصومین بودند که درآینده انشاءالله برخی از خاطرات ایشان رو خدمت شما عرض خواهیم کرد اما برخی از توسلات و مسائل در مورد جعفرخان هست که جای بررسی بسیاری دارد .
تقریبا دو هفته قبل از شهادت شهدا شهید جعفر خانی که از جلسه ای برگشته بودند آمدند گردان ؛

بچه ها که وسط راهروی گردان جلوی اتاق شهید موسوی و شهید غفاری نشسته بودند به جعفر خان راه میدهند و ایشان بین بچه ها جلوی در اتاق فرهنگی (اتاق شهید موسوی) می نشینند .
و میخندند.
بچه ها که متوجه خنده یا تبسم های بی دلیل جعفر خان میشوند از ایشون دلیل این خنده ها رو جویا میشوند .
جعفر خان هیچی نمیگوید .
از بچه ها اصرار و از جعفر خان انکار

تا اینکه این پیر میکده بیان می کنند :
 
هفته بعد ان شاءالله زیر دهنه غار کوه جاسوسان با من یازده تا از شما ها شهید می شوید....
 
ناگهان سکوت عجیبی در راهرو برقرار میشود و همه به فکر فرومی روند و یکی از بچه ها می پرسه حاجی اون شهدا کیان؟
شهید جعفر خانی می فرمایند من میدونم کیا توی این جمع شهید و کیا زخمی میشن ولی نمیگم ...
 بار دیگر که احتمال زیاد اکثر خوانندگان عزیز وبلاگ در فیلم نماز ظهر روز عید فطر دیده اید که جعفر خان خطاب به سردار پاکپور فرمانده نزسا میگوید : حاجی اگر این بار شهید نشم دیگه نمیشم ... !


برادر (ع.م) از تکاوران یگان تعریف می کنند:شهید جعفر خانی یک آرزوی همیشگی داشتند و می گفتند:

از خدا خواستم هیچ وقت مرگ پدر و مادرم رو نبینم و زودتر از آنها بمیرم. چون اصلا توان دیدن مرگشون رو ندارم ...!

به همین جهت شهید محمد جعفرخانی را پیر میکده عشق به عشاق حضرت ابا عبد الله الحسین (ع) می نامند.


 این روزهای آخر جعفر بیشترین رفاقت رو با دیگر بچه ها داشتند.

به هیچ وجه تحکم و کاری نمیکردند که بچه ها ازشون ناراحت بشوند.

می توانستند مثل دیگر فرمانده ها یا مسئولین در سنگر بنشینند و به کار خودشون بپردازند اما جعفر خان در روزهای آخر از هرچیزی که تعلق خاطر به دنیا و پست و مقام باشد پرهیز مینمود یعنی مثل دیگران بیل دست میگرفت و سنگر درست میکرد ، به سنگر دیگر گردانها سر میزد با بچه هایشان شوخی میکرد و سر بسر میگذاشت و...



شهید جعفرخانی، شهید موسوی،شهید صمد امیدپور
اصلا حال دیگری داشت ...

قرار بود بعد از این عملیات رسما ایشون از یگان بازنشسته بشوند ؛ فرمانده بعدی هم تعیین شد .

جعفر خان بشدت تلاش می کردند خودشون رو تا پایان عملیات در منطقه نگه دارند بطوری که درمدل ماموریت نظر دیگری داشتند ولی روی نظر خود اصلا پافشاری نکردند تا مبادا اتفاقی بیفتد و برنامه و تیم ایشون از پیشرو گردان جعفر خان به تیم پدافند تبدیل بشود در نتیجه سعی کردند حالا که نمیشه نظر دیگر مسئولین رو برای عملیات تغییر داد برنامه آنها رو به بهترین شکل ممکن انجام بدهند .

که همینجا لازم میدونیم خدمت شما خوانندگان محترم عرض کنیم اگر مدیریت درست میدانی جعفر خان نبود احتمال داشت تلفات آن عملیات بشدت بالاتر از این باشد .

در نهایت ...

عملیات در ساعت 4 صبح آغاز شد و نیرو ها بیشتر از حد تعیین شده پیشروی کردند بطوری که صدای نفس کشیدن نیروهای پژاک هم شنیده می شد . جعفر خان بویژه به کسانی که دوربین مخصوص داشتند گفت هرکسی رو دیدید ، اختیار آتش دارید .

بالاخره عملیات آغاز شد .
جعفر خان در کوه نیرو ها را پخش نمود و مدام فریاد می زد که یا حسین و یازهرا بگید و بالا بروید.
جعفر خان به سمت یک سنگر پژاک می روند که متاسفانه آن سنگر با مواد منفجره و ریموت مجهز شده بود و ناگهان با یک انفجار جعفرخان از ناحیه پا مجروح می شوند .



پیکر مطهر سردار شهید محمد جعفرخانی
جعفرخان خودشون رو توی سنگر میکشن و پاهای خودشون رو برای اینکه موجب تضعیف روحیه بچه ها نشه زیر خودشون جمع می کنند(مثل دو زانو نشستن) بعد به بچه اشاره میگن :

( آماشالله بیا بالا ، برید جلو داد بزنید یا حسین (ع) و یازهرا (ع) بگید و ضمن اینکه تیراندازی می کردند بچه ها رو به جلو رفتن تشویق می کردند)


 یکی از امداد گرها که بالای سر جعفرخان رسید و فهمید جعفرخان زخمی شده گفت بیایید بریم پائین جعفر خان گفت نه من چیزیم نیست برو بالا تا بالای ارتفاع 3 متر بیشتر نمونده برو بالا .



کانال پژاک در امتداد غار
این امدادگر می گوید بالای ارتفاع که رفتم شنیدم شهید بریهی با حالت گریه و ناله و ناراحتی میگه:
 
جعفر خان... بیا خودم میبرمت پائین... ترو خدا جعفر خان ...

ناگهان با یک خمپاره صدای جعفرخان و شهید بریهی



عبدالزهرا بریهی

با هم ساکت میشه... و درنتیجه شهید جعفر خانی حدود ساعت 4:45 تا 5 صبح 2متر پائین تر از کانال و غار کوه جاسوسان به آرزوی خودشون می رسند و به درجه رفیع شهادت نائل می شوند .


پیکر پاک و مطهر شهیدان بریهی و جعفرخانی



محل شهادت شهدا در کوه جاسوسان
((فیلم پخش شده توسط پژاک در کوه جاسوسان متعلق به این مکان است))

گفتنی هست سال 84 جعفر خان رسماً بازنشسته شدند . سردار فرمانده آن زمان یگان به جعفرخان میگن : جعفر خان حیفه شما بازنشسته بشید ؛ باید همین جا آنقدر بمونید تا شهید بشین و جعفر خان با خوشحالی در یگان موندن.

جعفرخان همیشه به همه اتفاقات جاری در ماموریت ها بایک دید جدید نگاه می کردند و حتی در بعضی از ماموریت هایشان با اینکه گردان زمین گیر می شد با ترفند های جعفر خان بدون آسیب از مهلکه نجات پیدا می کردند .



شهید جعفر خانی و شهید حسین رضایی

از خداوند متعال می خواهیم که به حرمت خون شهید جعفر خانی ؛ در رحمت شهادت همچنان باز بماند و به برکت وجود و حضور ایشان در بین کسانی که از رشادتهای این شهید باخبر می شوند فرماندهان خوبی برای آینده نظام اسلامی تولید و گسترش پیدا کند .
ان شاء الله
 پایان

گروه فرهنگی نازعات




به نام الله پاسدار خون شهیدان

قسمت اول

یاد میکنیم از سردار رشید اسلام شهید محمد جعفر خانی

اون بزرگواری که بازنشستگی خود از سپاه را شهادت در راه اسلام و عزت ملی قرار دادند.

امشب تصمیم داریم خاطراتی رو از شهید جعفر خانی خدمت شما عرض کنیم که جای تامل و بررسی بیشتری داره

تامل در اینکه این شهید چه کسی بودند و چه روحیاتی داشتند .

یاد زیارت عاشورای قبل سال تحویل بخیر ...  شهید غفاری ، شهید نوزاد ، جعفر خان ، شهید حسین رضایی ، شهید بابایی زاده و ... همه کنار هم

آقای (ع.م) از تکاوران یگان تعریف میکنند : « من چند سال پیش مسئول آماد گردان شهید جعفر خانی بودم تصمیم گرفتم زمان دادن چاشت ها و یا مواد خوراکی عمدا یا سهوا به جعفر خان چیزی ندم . (البته میخواستم صبر جعفر خان رو بسنجم)

یک روز جعفر خان آمد پیش من و گفتند : باوفا چاشت به من ندادی هیچ مهم نیست فقط مراقب باش و نگذار بچه ها کم و کسری داشته باشند .

 

مگه مسئولین جلو نمیشینند؟

با اجازه من آنقدر به بچه ها بده که سیر سیر بشن نکنه کسی بخاطره چاشت ناراضی بشه یا گشنه بمونه ... »

در ادامه ایشون تعریف میکنند : هر وقت غذا میخوردیم جعفر خان کنار ما می نشست و غذا میخورد .

 

بدون شرح ... !

غذای ما هرچی بود جعفر خان همون غذا رو میخورد.

اگر در جایی مثلا فرماندهی غذای دیگری بود نمیخورد و می آمد با بچه ها و همون غذایی رو میخورد که بچه ها میخوردند.

 

عبد واقعی الله مثل جعفر خان

خیلی حساس به این مسائل بود.

اصلا نمیگذاشت بچه ها بین اون و خودشون فرقی ببینن .

بعضی وقتها از ترس اینکه مبادا بین خودش و نیروهایی که به هر دلیلی درجه شون کم بوده یا درجه ای که باید رو ندارند تفاوتی پیش بیاد درجه نمیگذاشت .

خیلی خاکی بودند  ! نه تو حرف بلکه در عمل

خاک یا افلاکی؟

دردمند نیروهاش بود این بخشی از علتهایی هست که بچه ها حاضر میشدند برای جعفر خان جون بدن !

حالا هم بخواب بچه ها میاد و توصیه هایی میکنه و بچه ها بهش گوش میدن.


شهید حسین رضایی و جعفرخان

هنوز هم فرمانده ماست و فرماندهی میکنه.

 

یکی دیگر از تکاوران تعریف میکنه بعد از عملیات که من بشدت مجروح شده بودم برای پیگیری بحث جانبازیم بهم زنگ زدن تا بیام پیگیر امورم بشم ؛ اول که نمیومدم بعدا به اصرار و زور یکی از بچه ها منو آوردن برای پیگیری.

آمدم دیدم از 54 ترکشی که توی بدنم هست 20 تا از اونا رو لحاظ کردن و حتی مجروحیت اعصاب و روانم رو به حساب نگرفتند و بهم جمعا 9 درصد جانبازی دادن.

خیلی ناراحت شدم برگه اعتراض گرفتم که پر کنم . آمدم یگان و رفتم آسایشگاه خوابیدم

جعفر خان آمد بخوابم گفت فلانی ولش کن اجرتو با اون چیزی که خدا برات اینجا مقدر کرده عوض نکن اصلا دیگر هم نمیخواد پیگیرش بشی.

از خواب که بیدارم شدم برگه اعتراضم رو پاره کردم و گفتم دستور جعفر خانه.... !

بدون شرح ... !

 

(ع.م) که همسایه شهید موسوی نیز بودند هم مطلب عجیبی رو مطرح کردند :

 

... چند روز پیش در اتاق کار به یکی از دوستان گفتم (البته به شوخی) این عکس شهدا رو بکن بابا اینا مردن تموم شد رفت چرا اتاق کار رو کردی موزه شهدا ...

طرف عصر بود که محل کار رو ترک کردم آمدم خونه در رو باز کردم خانومم منو که دید بهم گفت :  فلانی باز چیکار کردی ؟

گفتم چی شده ؟

چطور؟

گفت خواب دیدم شهید موسوی و همه شهدا کنار هم جمع شدن شهید موسوی بهم گفت چرا فکر میکنید ما مردیم؟

ما هستیم داریم زندگی میکنیم ...

درواقع این ما هستیم که زنده ایم !

 

خوانندگان محترم وبلاگ :

چرا فکر بکنیم که با موضوع خاصی رو برو نیستیم؟

چرا فکر کنیم شهدا آدم های ویژه ای نبودند؟

سالگرد شهدا نزدیک هست . اگر بالای سر قبر شهدا رفتیم چه گزارش کاری داریم بهشون بگیم

یادمون باشه که اونا زنده هستند.    خودشون گفتن .

چقدر من مدیرگروه فرهنگی در محل کار خودم با نیروهام ندار بودم؟

چقدر سعی کردم مثل شهید جعفر خانی باشم؟

آیا فرمانده خوبی بودم؟

آیا مدیر خوبی بودم؟

آیا معلم خوبی بودم؟

آیا دوست خوبی همون جور که اسلام ازم خواسته برای دوستانم بودم.

من که وضعم خیلی خرابه .

شما ها که پیرو شهدا هستید برای ما هم دعا کنید.

جعفر خان !

شما کمک کنید اونی بشیم که بودید.

 

جعفر خان قرار بود بعد از عملیات بازنشست بشه

البته سال 84 بازنشسته شدند ولی به زور خودشونو نگه داشتند .

در قسمت بعد خواهیم گفت دو هفته قبل از شهادت جعفر خان در راهروی گردان به نیروهاشون چی گفتن و در لحظات آخر به جعفر خان در کوه چه گذشت .

 

گروه فرهنگی نازعات


سلام بر حسین 

مدتی پیش با یکی از دوستان داشتیم کلیپ شهید بابایی زاده رو میشنیدیم   


دوستم به بنده گفت مثل اینکه شهید بابایی زاده هم مثل شهید سید محمود خصوصیات عارفان داشته ؛ بنده گفتم نه ! شهدای این عملیات مثل دست گل بودند (هرگلی یکی بویی داره و خلقت خدا اینگونه هست که هر کدام بوی مخصوص خودشنو دارن و شاید ۱۰۰۰ گل بویی مثل هم نداشته باشند ... ) هیچ کدام ازاین شهدا از لحاظ اخلاق و مدل فکر کردن و زندگی مثل هم نبودند . هر کدام با خدای خودشون مدلی رو ترسیم نموده بودن (راه های مختلفی برای رسیدن به خدا هست ...)

همه شهدای این عملیات اینگونه بودند البته زیاد و کمتر از زیاد داشت مثلا شهید جعفرخانی حکم پیرمیکده داره چون اولین کسی که نوید شهادت رو یک هفته قبل به این شهدا داده بود ایشان بود و بقیه شهدا هم فضیلتهای بسیار دیگری داشتند .  

 و این فرهنگ با خدا بودن  رو باید اشاعه و گسترش بدیم 

قهرمان من رمبو ، بوروسلی ، جکی چان و  مرد عنکبوتی نیست

 قهرمان من شهید جعفر خان است : دوستی تعریف میکرد یکروز با جعفرخان داشتیم توی کوهای غرب کشور راه میرفتیم ... 

ناگهان جعفرخان ایستاد و برگشت گفت اینجا رو بکنید ... ! ما با تعجب گفتیم زمین بکنیم تو این وضعیت ؟ ایشون گفت آره بکنید ماهم شروع به کندن کردیم  بعد از ۴۰ سانت  کندن دیدم یا الله ! دهنه یک تونل هست رفتیم توش دیدیم یک سنگر اجتماعی پژاک بود ... ! 

این موضوعات بارها اتفاق می افتاد انگار خدا به شهید جعفر خانی چشم بصیریت داده بود که میفهمید کجا سنگر هست و کجا نیست؟  که این موضوع نشانه قدرت ایمان و توسل این شهید بزرگوار میباشد .


 --------------------------------------------------------- 

روحشان شاد یادشان گرامی باد


منابع:

خانم م.ب                اقوام شهید

آقای م.ص              دوست شهید

سرگرد ج.س           همکار شهید

محمد منتظر قائم


در این پست مصاحبه ای را صورت دادیم با آقای علیزاده یکی از دوستان شهید منتظر قائم که خواندنش خالی از لطف نیست.

بفرمایید با این شهید از کی آشنا شدید؟:
... ( آشنایی اینجانب اویس علیزاده با شهید ایمان غلام نژاد (محمد منتظر قائم) برمیگرده به سفر زیارتیمون در مشهد مقدس که مصادف بود با سالروز شهادت امام رضا (در سال 1386) .
در حقیقت شهید منتظر قائم یکی از دوستان پسر عمویم بودند و در آن سال به لطف امام رضا (ع) از طرف هیئت قمر بنی هاشم(ع) روستای زرندین علیا که یکی از روستاهای شهرستان نکا است به مشهد رفتم .
(این هیئت هر سال به مدت 7 شبانه روز در شهادت امام رضا (ع) کاروانی را راهی مشهد مقدس می کند)

آن سال چون من کنکور داشتم مدت کمتری به همراه هیئت در مشهد ماندم ؛ یک شبی موقع نماز مغرب و عشاء وارد حسینیه هیئت شدم ، کم کم مشغول نماز بودیم که یک جوان رشید و خوش سیما با چهره ای نورانی وارد حسینیه شدند .


حقیقتش ظاهر ایشون باعث شده بود بنده تا چند لحظه محو تماشای چهره خوش سیمای ایشان (ایمان غلام نژاد) بشوم .
بعد از نماز از دوستان هیئتی پرسیدم این جوان کی بود ؟ بچه ها گفتند از دوستان حسین (پسر عمویم) است و امسال اولین سال است که وارد هیئت قمر بنی هاشم (ع) شده . بعد از نماز اتاق استراحتشون رو پیدا کردم و بعد از روبوسی و احوالپرسی با این شهید ولایتی و مومن آشنا شدم .

شهید منتظر قائم جوان بسیار خوش سیمایی بودند و ظاهری آراسته  و مومن داشتند . در روزهایی که باهم در مشهد بودیم حس غریبی بهم می گفت این جوان زمینی نیست و ایشان یکی از اولیای خداست ...

در این دو روزی که باهم بودید آیا نکته خاصی یا خاطره آموزنده ای دارید که برای ما بگید ؟
بله یه خاطره بسیار جالب از عدم دل بستگی ایشان به دنیا دارم :
یک بار وقتی می خواستیم به زیارت حضرت رضا (علیه السلام) برویم دیدم آقا ایمان عرق چین سبزی (کلاه سیدی) بر سرشون گذاشته اند ، همون ابتدا از در که بیرون اومدیم بهش گفتم (( میشه کلاه سبزتون رو بدید ؟ شک داشتم جواب مثبت بهم بدن ولی گفتن چشم ، برای شما ! و از سرشون برداشتن و به من دادن.
برایم جالب بود و به خودم گفتم : (ایول چه معرفتی داره تازه یه روزه با من آشنا شده اما کلاه شو داد به من ) ، این معرفت رو که دیدم کلاه رو بهش پس دادم .( که البته ای کاش پس نمی دادم و نگه می داشتم)

خاطره دیگری نیز از این شهید دارم که برمیگرده به سال 88 و فتنه اون روزها
درآن روزها جوانان بی ادعایی مانند شهید محمد منتظر قائم ، شبانه روز از شهر بحران دیده تهران دفاع کردند تا اینکه پرچم اسلام خواهی ملت ایران بر زمین نیفتد .
این جوان همیشه سرباز گوش به فرمان امام خامنه ای (دامه برکاته )بود ، همیشه و همه جا از ولایت دفاع میکرد و همیشه پشت سر ولایت مطلق فقیه امام خامنه ای قدم می گذاشت .
خاطره بسیار جالب عرض میکنم از این شهید در اغتشاشات 88 تهران :
حادثه دلگیر و بسیار غم انگیز 16 آذر 88 در دانشگاه تهران که در اون روز عکس امام خمینی (ره) رو آتش زدن و منافقین و مخالفان اسلام دست به اغتشاش بسیاری در شهر تهران زدن موجب شد تا فردای آن روز در دانشگاه تهران بسیجیان به آتش زدن عکس امام خمینی (ره) اعتراض کنن .
اینجانب هم بر اساس وظیفه اسلامیم حضور داشتم دراین بین نیروهای هم پشتیبانمون بودن . من چند وقت بود که از ایمان خبر نداشتم که ناگهان وسط نیروهای پشتیبانمون آقا ایمان رو دیدم . اول نشناختم و بعد از چند لحظه بجا آوردم تو همون احوال با هم روبوسی و احوال پرسی کردیم .
همزمان این جریان دوباره دانشجویان هوادار جنبش سبز در محوطه دانشگاه تهران دست به اغتشاش زدن . منم به همراه ایمان و چند نفر از دیگر بچه های بسیجی از خودمون و خانوم ها دفاع کردیم و آشوبگران را به سمت عقب فرستادیم .


البته یک خاطره دیگری هم با آقا ایمان دارم تو سال 88 :
میدان ونک نزدیک صدا و سیما هست و طرفداران جنبش سبز برای اغتشاش و حمله به آنجا و نا امن کردن رسانه ملی به خیابون های اونجا بویژه خیابان ولی عصر (عج) تهران آمده بودن ؛ یک شب که بنده به همراه یکی از گروهان های بسیج برای دفاع شهری به خیابان ها رفته بودیم ، داخل یکی از خیابانهای فرعی در میدان ونک به درگیری شدیدی برخورد کردیم و اغتشاش درآنجا به اوج خود رسیده بود در یکی از این فرعی ها ، اغتشاشگر ها مزاحم یک خانم چادری و بچه اش شدن و ماهم برای دفاع از آنها به آن خیابان رفتیم .
بعد از مدتی شروران جنبش سبز ما را محاصره کردند ، برای برگشتن ناامید شدیم . ناگهان شهید منتظر قائم با چند نفر دیگر آمدند و به آنها حمله کردند و ما را نجات دادند که اگر اینگونه نمیشد معلوم نبود چه اتفاقی برایمان می افتاد.

شهید ایمان غلام نژاد(محمد منتظر قائم) فدایی ولایت بود ، همیشه با خوش رویی روحیه جذب داشت و هر بدی رو با خوبی دفع می کردند همون جور که در آیه قرآن آمده :
قل لعبادی یقول التی هی احسن ان الشیطان ینزغ بینهم ان الشیطان کان للانسان عدوا مبینا
ایشون نیز در رفتارشون با اخلاق هی احسن(صحیح ترین رفتار) با دیگران رفتار می نمودند و با این روش همه رو به سمت خودشون و اخلاق خودشون میکشوندند.



شادی روح این شهید بزرگوار و همه شهدای اسلام صلوات



تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)





به نام خدای غدیر

در ابتدای آشنایی ام با شهدای عزیز صابرین یکی از دلایلی که برایم بسیار جالب بود و باعث شد بیشتر در مورد شهدای عزیز نسل سوم تحقیق کنم داشتن وصیت نامه های پر محتوایشان بود . در زمان هشت سال دفاع مقدس شاهد بودیم ایمان رزمندگان اسلام و
حضور پر رنگ رهبری و ولایت فقیه در میان مردم و وحدت آنان باعث پیروزی شد . در ماجرای 18 تیر سال 78 و فتنه سال 88 نیز شاهد بودیم که یکی از ستونهای حفظ اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران و ایمان هایمان پشتیبانی از ولایت فقیه است ، در سال 88 دیدیم چطور افرادی که اعتقادی به ولایت فقیه نداشتند در غربال فتنه الک شدند . در اکثر وصیت نامه های شهدای 8 سال دفاع مقدس اطاعت از ولی فقیه ذکر شده است ، جالب اینجاست که در وصیت نامه شهدای عزیزمان در سال 90 هم می بینیم این عزیزان به ما تذکر داده اند که این اصل مهم را به خاطر داشته باشیم .

در اینجا به بخشی از وصیت نامه چند نفر از شهدای عزیز صابرین در رابطه با ولایت فقیه اشاره مینمائیم :

شهید صمد امیدپور در وصیت نامه خود رمز پیروزی را پشتیبانی از ولایت فقیه می دانند :

همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید تا پیروزی همیشه در دستتان باشد .


شهید مجتبی بابایی زاده هم ثمره فراموشی ولایت را اسارت و ذلت می دانند :

خداوندا عمر من همزمان شد با شروع حکومت الهی و اسلامی از وقتی که خوب و بد را از هم تشخیص دادم تمام عشقم به این انقلاب بود در زمان حیات خمینی کبیر کودکی بیش نبودم. البته حسرت نمی خورم چون بعد از آن پیر بزرگ سایه ولی و امامی دیگر بر سر این ملت ماند خدایا خودت خوب می دانی که از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد که البته از شیعه اثنی عشری غیر از این مقبول نیست که البته خانواده ام بخصوص برادران بزرگترم در انتخاب این واقعیت بی تأثیر نبودند که انشاءالله هم من و هم آنان تا آخر عهد نشکنیم و ثابت قدم باشیم.


ملت عزیز ولایت و شهداء را فراموش نکنید که فراموشی این ثروتها برای شما اسارت و ذلت می آورد. ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهرها را در پیش خود دارید و خودتان خوب می شناسید، که در ادعا خدا و پیامبر دارند ولی در ذلت هستند می دانید چرا؟ چون ولایت ندارند واقعا که مکمل بعثت جهاد بود و مکمل جهاد غدیر بود و اگر غدیر نبود بعثت هم نمی ماند. ای ملت آزاده به گوشه کنار خود نگاهی بیندازید ببینید چه خبر است. از آمریکا گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقا جایگاه خود را ببنید که هر چه دارید از این انقلاب است. اهداف انقلاب را فراموش نکنید. ولایت را تنها نگذارید که اگر نبود مبارزه شهدا با هوای نفس آزادی بدست نمی آمد.

به مدیران و خدمتگزاران نظام می گویم نگاه خمینی و خامنه ای به راه شماست مبادا لحظه ای از یاد خدا و ملت غافل شویم. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهداء فاصله ای بیفتد مبادا از آنهائی باشید که بخاطر عملتان در زمان ظهور جزء دشمنان حضرت حجت(عج) باشید. مبادا در خانه ای محکم و مستحکم زندگی کنید و در گوشه ای دیگر از شهر خانه های خشتی و سست در مقابل تندبادهای زندگی وجود داشته باشد و مبادا کم کاری شما دچار زجر و سختی شود که در این صورت وای بر شما باد و پیام آخر به کارگزاران و مدیران و مدیران نظام، نکند لحظه ای در ولایت شک کنید و حضرت امام خامنه ای را تنها بگذارید که هر چه داریم از ولایت است.

پدر و مادر و خانواده عزیزم انقلاب و ولایت را از یاد مبرید که انتظار خدا از شما بیشتراست چون شما خودتان صاحب این انقلاب هستید.




شهید محمد غفاری هم سعادت را در پیروی از ولایت فقیه می دانند :

راه ما چیزی جز پیروی از ولایت فقیه به حق نیست و چشم و گوش به فرمان ولایت فقیه باشید و پشتیبانی از آن کنید و گفته های مقام عظمای ولایت حضرت آیت ا... خامنه ای عزیز را با جان و دل گوش کنید و به آن عمل کنید که اگر در این راه قرار بگیرید و به حمد خدا سعادتمند و رو سفید خواهید بود و از تمامی ملت و مسئولین عزیز و بزرگوار می خواهم که در هر پستی و مقامی هستند حداکثر تلاش و سعی خود را برای پیشرفت این انقلاب و میهن عزیز انجام دهند و هرگز در کشور امام زمانی اجازه خطا و کج روی به منافقین و احزاب و گروههای بی ولایت را ندهند تا چراغ سبزی برای دشمنان داخلی و خارجی ما شود.

از برادرم و خواهرم خواستار پیروی از راه ولایت و اهل بیت می باشم.

انتظارم چنین است که سلاح به زمین افتاده ام را بردارید و همیشه از ولایت فقیه و کشور انقلاب اسلامی علیه باطل دفاع کنید.
دوستانم، من سلام شما را به شهداء خواهم رساند، و از ایثار و خودگذشتگی شماها برای آنها سخن خواهم گفت و به آنها میگویم که شما تعهد کرده اید، تا آخر قطره های خون خود چکیده بر سنگ فرش بیابان های حق علیه باطل است پیروی از اسلام و ولایت را ادامه خواهید داد.


و مطلبی در مورد شهید منتظر قائم :
محمد عاشق اهل‌بیت علیهم‌السلام بود. در درجه اول هم دلباخته مقام معظم رهبری بود. به شدت حضرت آقا را دوست داشت. زندگی‌اش بر مبنای عشق حضرت آقا پایه‌ریزی شده بود. چون معلومات و اطلاعات گسترده‌ای هم داشت، مرکز توجه حزب‌اللهی‌ها و متدینین شهرستان نکا بود. بچه‌ها هر کجا گیر می‌کردند و سوال بی‌جوابی برایشان می‌‌ماند، می‌رفتند سراغ محمد. او هم خیلی خوب و روشن و گویا جواب می‌داد.

مثلا در ماجراهای فتنه ۸۸، خیلی ذهن و فکر بچه‌ها پریشان و نگران اتفاقاتی که می‌افتاد، بود. سراغ محمد که می‌رفتند، محمد خیلی خونسرد و آرام همان تکیه کلام همیشگی‌اش را استفاده می‌کرد و می‌‌گفت: «فقط آقا» بعد اضافه می‌کرد :«ببینید حضرت آقا چه می‌فرمایند، همه اینها رفتنی‌اند، اونچه می‌مونه فقط ولایته، دل بسپارید به حضرت آقا...» با همین دو سه جمله آنچنان دل بچه‌ها را آرام و موقن می‌کرد که باور کردنی نبود...



شهید سید محمود موسوی در وصیت نامه خود به خانواده و مردم توصیه کردند برای امان بودن در سخت ترین شرایط ، فتنه های آخر الزمان پشت سر ولایت فقیه باشند:
همسر مهربانم!همیشه پشت سر رهبر قدم بردارید،چون سخنان رهبر بدون تردید حق است،پس بعد از من،همه هم و غم شما ولایت باشد. به دخترم بگوئید همواره در خط رهبری باشد و هیچگاه پشت ولایت را خالی نکند.
«کلامتان کلام رهبر باشد و از زبان او بشنوید، چون کلام و زبان رهبر،کلام وزبان آقا امام زمان(عج) است،پس همیشه حامی و پشتیبان رهبر باشید؛زیرا دل رهبر به شما خوش است و همواره برای سلامتی او دعا کنید.»

اگر می خواهید از فتنه آخرالزمان در امان باشید، فقط پشت سر ولایت فقیه باشید.


ایکاش ما هم مثل شهدا عاشق ولایت باشیم ....

تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)





با نام خدا

تقدیم به شهید عزیز منتظر قائم

به حوالی نور ....

می شمارم ثانیه های زندگیم را ...

می بینم تمام شدن روحم را ....

من در مرداب گناه دنیا غرق شده ام محمدجان ...

میدانی محمد!! دلم نور می خواهد...دلم عبور می خواهد...دلم هوائی پرواز شده...

آیا با خود قرار گذاشته اید که مرا دریابید؟؟

می دانم که میدانی اینهمه نیستم محمد جان ...

من  در قفس هوای نفسانی دنیا گرفتار شده ام ....فقط همین ..و این حرف کمی نیست ..

 امروز در الفبای لبخند و نگاه تان مبهوت و شرمسار مانده ام ...

این روزها، بی بهانه ، بهانه گیرتان شده ام....فقط همین ...

حتی نمی دانم چرا؟؟

چگونه در افق بیکرانه ی نگاه آسمانی تان گم شده ام ؟؟؟

چرا این گونه خواسته اید برایم ؟؟

محمد جان دل من هم هوای حوالی نور به سرش زده ....فقط همین ....

گذر زمان را به نظاره می نشینم ...تو خود میدانی که اینهمه نبوده و نیستم...

توخود می دانی که کجای زندگی م مانده ام؟؟

می دانی اینجا سرزمین عبور شده ..تو از خودت ،از دنیا ،از طه ی عزیز و از همه ی بودنت گذشتی

و من هم عبور کردم ....با تفاوتی از جنس زمین تا آسمان...

من هم عبور کردم ،می دانی از چه ؟

 

آری عبور کردم از رضایت پروردگارم در قبال نگذشتنم از دنیا....من از ارزان فروختن زندگیم به شیطان به خود

هراسی به راه ندادم....و امروز میدانم که باخته ام ...و چه آسان باخته ام ....!!! و چه دردناک ...

هنوز فقط نشسته ام به نظاره...

می دانی ...نگاهتان را تاب تحملی عظیم نیازمند است ....

محمد جان ،هوای شهر مسموم شده ....من به ملکوت نگاه تو نیازمندم ...

برایم بگو محمد...سرّ اینهمه دلتنگی وامدار کدام لحظات زندگی مان بوده ....

این دلتنگی ها مرا به حرم شش گوشه ی ارباب پیوند داده ...

محمد جان...در محضر ارباب بخواه برای همه ی بندگان ضعیف و ناتوان پروردگار ...

بخواه تا راهی بیابیم برای پرواز روحمان از قفس تنگ دنیا....

محمد جان ...از ارباب بخواه که بخواهیم ....

از ارباب بخواه که بتوانیم ....

از ارباب بخواه ...

محمد جان حلالمان کن ....فقط همین ...

از طرف خانم ا. ت

 

شادی روح شهدا صلوات

تهیه و تنظیم : خادم الشهدا (شهیده)

 

شهیدمصطفی (کمیل )صفری تبار


به نام خدای شهید

تقدیم به کمیل عزیز و دوستش محمد

 

رهگذری در صدای گرم تابستانم

و هنوز راز و رمز تو را با خودم نمی دانم

جوانیست هم نسل ما ، کمیل را می گویم

شباهت ما چیست در غزلهای پریشانم

او جوانی بود دلش آیینه ای صاف

می گشت عمری با دلش در اعتکاف

کمیل و دوستش شهید محرابی پناه

می گردند یکسال دور چشمها در طواف

هر که را پیدا می کنی جوری با او آشنا شد

یکی می گفت عکسش روی تیر چراغ پیدا شد

یکی هم مثل من او را در خیابان دید

یکی هم در دنیای اینترنت با او هم نوا شد

کمیل با محرابی پناه عقد اخوت بست

دوستش که شهید شد او دلش شکست

رفت که او را ببیند از کوه بیاورد پایین

خودش هم به احترام شهادت دو زانو نشست

 

با تشکر از سرکار خانم خاتمی

  



بانام خدا
برادر عزیز دیگری از وبلاگ http://33-asemani.blogfa.com پستری رو برای شهید صفری تبار طراحی کرده اند که خدمتتان ارائه میشود
شادی روح اموات این برادر صلوات بفرستید.

درضمن لطفا از گذاشتن آرم بر روی عکس خودداری بفرمایید




باتشکر

گروه فرهنگی نازعات




شهید مصطفی(کمیل)صفری تبار

با سلام

عبادات شما مقبول در گاه خدای متعال قرار بگیره

امروز سر مزار شهید صفری تبار بودم. و توفیق شد دعاگوی شما باشم . و به یاد همه دوستانی که التماس دعا داشتن.

یه خاطره ای رو از شهید صفری تبار که دوستاشون تعریف کرده بودن عرض کنم که مرتبط با تذکر این پست من هست.و اون اینه که در مورد این شهید بزرگوار از اهل روستا تعدادی انگشت شمار میدونستند که ایشون سپاهی هستند و جز خانوادش احدی نمیدونست که این شهید وارد یگان نیروی مخصوص سپاه شده اند...یعنی صمیمی ترین دوستان شهید هم خبر نداشتند و تنها دلیلی که برای این مطلب میتونیم داشته باشیم (بغیر از اخلاص این شهید که بعد شهادتش دوستانش فهمیدن که شبها به مزار شهدا میرفت و نماز شب میخوند....) راز داری و تحفظ بر اطلاعات در مسائل کاری شون بوده...و همین مطلب از دوستان شهید موسوی هم نقل شده که ایشون شدیدا مراقب این نکته بودند که حتی اگر کسی عکسی از ایشون میخواست ، عکسی رو انتخاب میکردن که کسی کوچکترین مسئله اطلاعاتی و امنیتی از آن عکس نتونه در بیاره...چه برسه به اینکه عکس دوستان خود را به دیگران بده ....کما اینکه  مواردی را از برخی از اشخاص میبینیم که این نکته را رعایت نکردن و بخشی از این اطلاعات را به راحتی در دست دشمن گذاشتن.

محض اطلاع عرض می کنم.دوستانی که در مورد شهدای اخیر خصوصا شهدای نیروی مخصوص مطلب مینویسند و خاطراتی رو در فضای مجازی ثبت می کنند ،کاری نکنند که با درج یک مطلب یا یک عکس خدمتی به دشمن کرده باشند زیرا تیم های اطلاعاتی و کارشناس های امنیتی بقدری دقت بخرج می دهند که از یک عکس ساده میتونن 5 برگه آچار مطلب و اطلاعات تهیه کنند...

موارد حساس این یگان به شرح زیر است:
1- شرح چگونگی عملیات ((منظور عدم انتشار مواردی در خاطره ها یا مطالب است که حاوی اطلاعات محرمانه میباشد)) در غیر اینصورت نشر توان عملیاتی بچه های سپاه خیلی هم خوب هست
2- شرح بعضی از امکانات لوجستیکی و تصاویر آن
3- شرح خاطرات شهدا و بیان مسائل امنیتی در بین موضوعات
4-انتشار مدل لباسهای سپاه مخصوصا در مواردی که بخاطر ماموریت سری برادران یگان صابرین سپاه لباس خاصی پوشیده اند.
5 -انتشار تصاویر ویا نام رزمندگانی که هنوز زنده اند و در ماموریتهای اطلاعاتی در یک جاهایی هنوز درحال فعالیت هستند
در همه موارد فوق اثرات منفی و بدی برای یگان حاصل خواهد شد.

شادی روح شهدای بزرگوارمون صلوات


    تهیه و تنظیم : گروه فرهنگی نازعات                                            

                                                           

انتقالی یک شهید به مدرسه فکه

در این قسمت از دانش آموز شهیدی که تا کنون از وی ناگفته های فراوانی وجود دارد  اکتفا می کنیم؛ باشد که خواندن و ترویج این مطلب فرهنگ ایثار و شهادت را در دل جوانان امروز زنده کند. شهید «علیرضا کریمی» 22 شهریور سال 1345 مقارن با ایام ماه مبارک رمضان در محله سیرجان اصفهان متولد شده است؛ او در خردسالی دچار بیماری شد و پزشکان معتقد بودند که زیاد زنده نمی‌ماند، به طوری که در  4 سالگی کبد وی از بین رفت و دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود.پدرش، علیرضا را نذر آقا ابوالفضل(ع) کرد و آن روز این کودک به طور معجزه‌آسایی شفا گرفت و حتی سال‌ها بعد قهرمان ورزش‌های رزمی شد.وی که دوران تحصیل خود را با موفقیت های زیادی سپری می کرد و جز بهترین دانش آموزان مدرسه بود  همیشه حال و هوای کربلا  در سر داشت.با آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، علیرضا از درس و تحصیل خود و از بهترین دوران زندگی اش گذشت و او هم به میدان رزم شتافت و در عملیات «محرم» در اثر اصابت گلوله خمپاره سر و دست و پایش مجروح شد؛ بعد از پایان دوران مجروحیت به جبهه بازگشت و فرمانده گردان امیرالمؤمنین(ع) به خاطر شجاعت و مدیریتی که علیرضا از خود نشان داده بود، مسئولیت دسته دوم از گروهان ابوالفضل(ع) را به او داد.علیرضا در آخرین دیدار با خانواده‌اش به مادر می‌گوید: «ما مسافر کربلائیم، راه کربلا که باز شد برمی‌گردیم» و در پایان آخرین نامه‌ای هم که فرستاد، نوشته بود «به امید دیدار در کربلا».علیرضا در عملیات «والفجر یک» در منطقه فکه حضور پیدا ‌کرد؛ در این عملیات هر دو پایش مورد هدف گلوله‌ بعثی‌ها قرار گرفت؛ فرمانده‌اش تلاش می‌کرد تا او را به عقب برگرداند، اما علیرضا می‌گوید:«شما فرمانده‌ای برو بچه‌ها منتظرت هستند».علیرضا در حالی که روی زمین افتاده و به سختی می‌خواست خودش را به سمت تپه‌ها بکشاند، ناگهان یکی از تانک‌های بعث به سرعت به سمت وی رفته و از روی پاهایش رد می‌شود، علیرضایی که فقط 16 سال داشت...برادر شهید، از روزی می‌گوید که عاشق حضرت ابوالفضل(ع) برمی‌گردد: آمدم خانه، مادرم هیجان زده بود، با رنگ پریده گفت: «علیرضا برگشته! پسر من بعد 16 سال برگشته» کمی مادر را نگاه کردم و گفتم: «آخه مادر چرا نمی‌خواهی قبول کنی، پسرت شهید شده، جنازه‌اش هم توی فکه مانده»مادر گفت: «به خدا چند دقیقه پیش آمد، دست من را بوسید و گفت: خسته‌ام، بعد رفت توی اتاق و خوابید».ظهر همان روز اخبار اعلام کرد: فردا بعد نماز جمعه 3 هزار شهید در تهران تشییع خواهند شد، خبر بعدی این بود که اولین کاروان زائران ایرانی امروز به طور رسمی وارد کربلا شد!یکباره رنگم پرید، حالا علت حضور علیرضا و صحبت‌های مادر را فهمیده بودم، علی گفته بود:«من برمی‌گردم اما زمانی که راه کربلا باز شود!» حالا هم راه کربلا به طور رسمی باز شده.با بنیاد شهید تماس گرفتیم، کاملاً صحیح بود، «علیرضا کریمی» اعزامی از اصفهان یکی از شهدا بود، چند روزی تا محرم باقی مانده بود، ما هم صبر کردیم تا پیکر علیرضا بیاید بعد مراسم بگیریم اما خبری نشد!به سپاه و بنیاد شهید و....مراجعه کردم، گفتند: شاید تشابه اسمی بوده، خلاصه هر کسی چیزی گفت و ما هم نا امید شدیم؛ اما چند روز بعد پیکر علیرضا بازگشت! این مسئله عادی نبود، پیکر علیرضا درست شب تاسوعا به اصفهان آمد، شب حضرت عباس(ع)، همان شب او را به مسجد آوردند. این عاشق آقا ابوالفضل(ع) در شب تاسوعا تشییع شد، صبح روز بعد هم با مراسم با شکوهی پیکر او را به خاک سپردیم.یکی از بچه‌های تفحص آمده بود خانه ما و می‌گفت: «این شهید به خواب علیرضا غلامی مسئول گروه ما آمده  و گفته بود: وقت آن رسیده که من برگردم!» بعد هم محل حضور خودش را گفته بود!علیرضا تاکنون مشکل سفر کربلای بسیاری را حل کرده! اصلاً به همه من و شما در آنجا وعده کرده! در پایان آخرین نامه‌اش خطاب به همه ما نوشته بود:«به امید دیدار در کربلا ، برادر شما علیرضا کریمی»

شهیدسیدمحمودموسوی


بسم رب الحسین علیه السلام

سلام خدمت خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین

امشب خاطراتی را از شهید سید محمود موسوی خدمتتون عرض میکنیم و امیدواریم که مطالبمون مورد توجه شما عزیزان و روح پرفتوح این شهید عزیز بشود .


آقا سید محمود اعتقاد شدیدی به زیارت عاشورا داشتند و کسی که زیارت عاشورا رو بسیار مطالعه کند ، چه معنی جملات را بداند چه نداند خصلتش عاشورایی می شود . سید از اول که وارد سپاه شد همه آرزویش شهادت بود . در همه فیلمهایی که از ایشان وجود دارد هم همین مطلب را می گفت . بطور مثال در یکی از فیلمها که مربوط به ابتدای ورود ایشان به سپاه است ، آقا سید می گویند: [خدایی فقط شهادت ، ما واسه شهادت اومدیم تو سپاه ... ! ]

ایشان همیشه زیارت عاشورا می خواند و نوری انگار در دلش ایجاد می شد و لازم به ذکر است به گفته دوستان شهید ، قبل از شروع عملیات درگیری با پژاک در کوه جاسوسان به پیشنهاد سید همه زیارت عاشورا خواندند و لحظه های عجیبی در آن موقع اتفاق افتاد و همه فهمیدند توی این جمع کدام افراد رفتنی هستند !

حاج سید محمود سعی کرد در خیلی از ابعاد زندگیش مثل امام حسین (ع) رفتار کند و رفتار و منش ایشان هم همین گونه شده بود و شهادت را قله رسیدن به این تشابه سازی قرار داده بود و تمام تظاهرهایش به شهادت را به حقیقت تبدیل کرد . ایمان سید بگونه ای بود که در سخت ترین عملیات ها هم ترسی نداشت . یکبار از سید پرسیدم سید اگر توسط آمریکایی ها اسیر شدی بشدت شکنجه شدی چکار می کنی؟ قرص سیانور میجوی؟ گفت : نه ! مگر میخواهند چکار کنند؟ آخر که چی : اولا هر چقدر شکنجه کنند اجرم پیش خدا بالاتر می رود بعد هم در نهایت مرا به آرزیم می رسانند و پیش امام حسین (ع) می روم .

سید محمود از شدت کثرت خواندن زیارت عاشورا آن را حفظ کرده بود و اثر و نتیجه آن این شده بود که خدا بصیرت خاصی به او داد و همانطور که گفتیم حتی از زمان مرگش اطلاع داشت و به دیگران نیز می گفت . لازم به ذکر است سید روزی 2 بار حداقل زیارت عاشورا را می خواند و به گفته همسر شهید : یکبار از شدت خستگی بر روی زمین افتاد تا بخوابد ولی بعد از چند دقیقه باز بلند شد.

پرسیدم : چی شده ؟ چرا بیدار شدی ؟ گفت زیارت عاشورای قبل خواب را نخواندم ... !

شهید سید محمود موسوی مصداق بارز إِنِّی سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَن حاربکم بودند یعنی با دوستان امام حسین (ع) دوست و با دشمن خدا و قرآن و اهل بیت دشمن

عمق این مسئله را در مراسم سخنرانی آیت الله قرهی (دامه برکاته) در مسجد قائم المنتظر شنیدیم ؛ این شهید والا مقام از مریدان این عالم ربانی بودند .

البته آیت الله قرهی در یکی از مراسم های درس اخلاق خود به این خصلت شهید موسوی اشاره نمودند و اشاره ایشان به اهمیت و نتایج این مسئله موجب شده است تعداد زیادی از شاگردان و علاقمندان ایشان نیز بعد شهادت سید قرائت روزانه زیارت عاشورا را برنامه خود بکنند .

وب سایت آیت الله قرهی (مدظله العالی)


ان شاء الله رفتار این شهدای عزیز را الگوی خودمان قرار دهیم و

، این روزها که عطر شهادت شهدای کربلا همه جا را در بر گرفته خواندن زیارت عاشورا را فراموش نکنیم . ان شاء الله آقا سید محمود و همه شهدای عزیزمان نیز در کنار اربابشان امام حسین (علیه السلام) برای ما هم دعا کنند


شادی روح شهدا صلوات

---------------------------------------------------

تهیه و تنظیم : خادم الشهدا - شهیده



 

به نام خدای شهیدان

تقدیم به شهید عزیز سید محمود موسوی

نگاه ما روی تقویم ، روی شهریور مانده است

چشمها یک سال خیره بر در مانده است

ای که نام زیبای تو شد محمود

با رفتن تو سینه ها غباراندود

رفتن که نه ، رفتنت با شهادت همراه شد

نصیب دخترت خاطره ای کوتاه شد

نمی دانم چه رمزی است محرم عاشق می شوم

راهی کوه جاسوسان ، آن مناطق می شوم

روزی او با دوستانش رفت سفر

مأموریت داشتند ، نباشید بی خبر

دشمن در همین سال قدم می زد روی خاک ما

و پاسداران دلیر این وطن ، درد آشنا
جنگیدند حتی یک وجب از خاک وطن

نباشد در دستهای سرد دشمن

در همان لحظه هیاهو ، آن صداها ، باروت

پیکر ناز جوانان رو زمین ، مادری فرتوت

سالهای جنگ هنوز هم تکرار می شود

ما شهید می دهیم ، هر سال پیکار می شود

سید محمود دستم را بگیر تا خورشید شوم

مهمان سفره های بی تردید شوم

آری تقویم ما هنوز روی شهریور مانده است

چشمها یک سال خیره بر در مانده است



با تشکر از سرکار خانم خاتمی

تهیه و تنظیم: خادم الشهدا(شهیده)




بانام خدا
امروز در خبرها آمده بود اسرائیل در حمله به مردم بی دفاع غزه از بمب های حاوی فسفر سفید استفاده کرده .
یاد خاطره ای افتادیم از شهید سید محمود موسوی که خواندنش جالب و درس آموز اما غم انگیز خواهد بود .

مقدمه :تکاوران دلیر ایران
باید برای مقابله با دشمنان اسلام نسبت به تمام توان دفاعی و عملیاتی آنها اطلاع کامل داشته باشند تا بتوانند در موقع لازم بالاترین توانایی را از خودشان نشان بدهند.

خاطره:
در جریان جنگ 22 روزه و حمله اسرائیل به غزه که اسرائیل برای اولین بار از بمبهای حاوی فسفر سفید استفاده میکرد از شهید سید محمود موسوی پرسیدیم بمب فسفر سفید دیگر چیست ؟
گفتند : بمب بسیار وحشتناکی هست !
بمبی هست که در نزدیکی زمین در منطقه مشخص شده منفجر میشود و قطعات کوچکی به اندازه دانه برنج به سمت پائین می آیند و اگر حتی به اندازه یک دانه به کوچکی دانه برنج از آن ماده روی پوست بدن انسان بیفتد کل آن عضو را خاکستر میکند.



بمباران با فسفر سفید
بعد از شهید موسوی پرسیدیم آیا راه مقابله ای ندارد ؟
گفتند : نه متاسفانه یک دانه از آن ماده که روی پوست بیفتد غذایش خود گوشت و پوست هست و تازمانی که بتواند به آرامی روی بدن پیشروی دارد.
پرسیدیم یعنی هیچ راهی نیست ؟ نمیشود با آب یا کپسول یا پماد جلوی سوختن را گرفت ؟
گفتند : نه اینها جلوی پیشرفت را نمیتوانند بگیرند.


پیشنهاد میکنیم این عکس دلخراش را باز ننمائید

گفتم هیچ راه دیگری واقعا ندارد؟ شهید موسوی گفتند : چرا، ماده سوختنی فسفر سفید عضو پوست و گوشت هست ، آن قسمت را با چاقو باید کند.       (یازهرا)
اما درد این است که وقتی بمباران میشود بعیده که فقط یک قطعه کوچک روی یک قسمت مشخص بیفتد ...!
گفتیم : پس اگر در جنگ با ایران اسرائیل این بمب را استفاده کند نسخه ما پیچیده میشود .

گفتند : متاسفانه غزه الان توی محاصره اعراب و اسرائیل هست وگر نه راه پیشگیری از تماس این ماده با پوست وجود دارد و ما از آن بهره مند هستیم ... :-)
شهید سید محمود موسوی

پاورقی !
رفع شبهه :وظیفه عماری ای که رهبری معظم انقلاب بر گردن تک تک ما گذاشته اند ؛ روشنگری فضای کشور است و درجواب یاوه گویی های دشمنان فتنه گر داخلی بویژه در فیس بوک و به یاد روشنگری های عمار شهید ، بابایی زاده عرض میکنیم :در پشت صحنه آرامش ظاهری جامعه فتنه بزرگی در راه هست و مباحث اخیر مجلس و دولت بخشی از این جریان فتنه میباشد .اینجا برای اولین و آخرین بار مطلبی را از اطلاع یکی از بخشهای سیستم اطلاعاتی کشور از پشت صحنه آماده باش فتنه جویان عرض میکنیم .یکی از خدعه های اخیر آنها ماجرای مجلس و سوال از رئیس جمهور بود که قرار بود بهانه خیلی از اتفاقات بشود !با این روشنگری و دستور ولایت فقیه الحمد لله طرحشان قبل از آماده شدن نابود شد .والبته برای برگردادن آب ریخته شده شاید چند روزی تلاش بکنند و ضربه مستقیم به رهبری بزنند ولی مطمئن باشید خط رهبری خط نجات است (درس و یادی از وصیت شهید موسوی به دخترش ) و همه باید پشت سر رهبری ایستاده از این اقدام پیشگیرانه ؛ دلیرانه و عمار گونه دفاع کنیم.
موفق و مؤید باشید





بانام خدا
مدتی پیش بعد از شهادت شهیدان صیادی و مهدی ایثاری از شهید موسوی شنیدم که شهید صیادی دو فرزند خردسال داشتند که یکی از آنها موقع شهادت شهید صیادی دوماهه بود. . .


شهید مهدی ایثاری                                 شهید علی صیادی

خیلی ناراحت شدم.        خیلی زیاد ...

چند روزی گذشت و یکروز با سید قرار گذاشتم به منزلشون بروم تا باهم باشیم.
توی مسیر دختران بد پوشش زیادی دیدم و اوج این فساد های اجتماعی زمانی بود که یک موتوری از کنار دختری رد شد و جسارتی کرد...

اگر آنروز کارد بهم میزدند از شدت عصبانیت خونم بر زمین نمیریخت و از اینکه مردم نمیدانند برای همین آرامش شان چه کسانی جانشان را فدا کردند خیلی ناراحت بودم ...

شهید سید محمود در روزهای آخر عمرش بخاطر فساد جامعه بشدت از زندگی خسته شده بود
با شدت عصبانیتی که داشتم آمدم دم در منزل شهید سید محمود و رفتم داخل خواستم بهانه ای برای خالی کردن عصبانیتم پیدا کنم؛
شروع به حرف زدن کردم و گفتم سید یعنی چی ؛  شماها دارید برای این مردم بی خرد جوونتون رو میگذارید ولی توی جامعه اصلا عین خیالشون هم نیست ... سید دارم دیوانه میشم .
و آماده شدم سید یه چیزی بگه و شروع کنم به فحش و ناسزا و نفرین به این انسانهای نفهم جامعه که سید با گفتن حرفی انگار یک لیوان آب یخ روی من ریخت ... !

سید گفت یک روزی رو می بینی که من هم شهید شدم ، و توی جامعه صدایی از کسی در نمیاد که هیچ ؛
انگارهم نه انگار ...


شهدا این دنیای جهنمی را ترک کردند و ما راهشان را به خوبی ادامه دادیم ... !
؟           ؟           ؟
مدتی زیادی سکوت کردم

بعد گفتم سید من زودتر از تو میرم سید گفت من زودتر میروم (شهید میشوم) من گفتم سید من زودتر میروم سید ناگهان بصورتی که انگار باید از خودش دفاع کنه گفت بخدا قسم من زودتر میروم... !

سید محمود عزیز
در دلی دارم :
ایکاش حرف تو راست نبود و زنده نبودم و این روزها رو نمی دیدم که ببینیم  :

علنا توی بازار تهران توی این ماه رمضان حرامی ای فریاد بزنه و بگه : دوغ ! دوغ خنک نوشابه ... و بعضی از مردم بدون هیچ نظارتی بخرند و بخورند !
یا دختر و پسر در پارکها مثل دودکش سیگار و قلیان بکشن در ماه رمضان !
یا با رفتارهای زشت کسانی که دهانشون بواسطه روزه بوی مناسبی نداره رو تمسخر کنن ...

یا دختران و پسران بازیگران در کشور علنا فساد اخلاقی داشته باشن یا به خارج رفته و روسپیگری کنند ... !

البته کسانی که در یکسال گذشته از اطلاع رسانی خبر شهادت این شهدا و حتی تشییع شهدا در تهران برخلاف نظر مقام معظم رهبری (دامت برکاته) سهل انگاری یا امتناع کردند گناهشان کمتر از گناه این گمراهان، مفسدان ، بی خبران و روزه خواران نیست .


و متاسفانه به این ترتیب گفته شهید سید محمود موسوی دوسال قبل از شهادتشون درست از آب در آمد که :

زمانی رو می بینید که من هم شهید شدم و هیچ کسی به هیچ کسی نیست ... !


شادی روح شهدا صلوات

گروه فرهنگی نازعات

شهید فرشاد شفیع پور


بسم رب الشهدا و الصدیقین


یاد می کنیم از شهدای سر افراز پیشگام در توسعه وحدت شیعه و سنی که با خون خودشون جدایی در بین این دو را غیر ممکن کردند .

مقدمه :
شاید تا قبل از شهادت این شهدا ، اختلاف نظر و دیدگاه طوایف مانع این وحدت میشد ، اما علتی که اکنون مانع ازهم گسیختگی این وحدت شده ، درهم آمیختن خون شهید سردار شوشتری و سردار محمد زاده و سران طوایف و علمای اهل تسنن حاضر در جلسه با همدیگر بود .
بیان هر قسمتی از رشادت های این شهدا از ابتدای زندگی تا زمان شهادت مستلزم تاسیس هزاران سایت و نوشتن میلیونها کتاب در مورد ایشان می باشد لیکن از این به بعد درمورد بعضی از این شهدا مطالبی را خدمتتان عرض می کنیم .

قسمت اول شهید فرشاد شفیع پور :در خاطره قبلی ای که درمورد شهید حسین رضایی بود ، عرض کردیم که نام تکاور ، رنجر ، کماندو و چریک نامی نیست که با پوشیدن لباس آنها بتوانیم خود را بدین اسم بنامیم .
نامهای فوق نیازمند داشتن آمادگی جسمی و روحی بالا میباشد .
شهید فرشاد شفیع پور نیز یکی از کسانی هستند که از دوران نوجوانی ، پیشرفت خود را با چریک بودن شروع کردند .
ایشان متولد شهر خرم آباد بودند و از ابتدای انقلاب در عرصه های مختلف مبارزه با گروهکهای معاند اول انقلاب فعالیت می کردند.

شهید شفیع پور در دوران نوجوانی
درواقع اهمیت خدمت به اسلام، ایشان را مشتاق به خدمت در این عرصه نموده بود و علیرغم سن کم ، جان خودشان را دردست گرفتند و از همان دوران نوجوانی به مبارزه با گروهک های معاند و ضد انقلاب غرب کشور می پرداختند .
ایشان هوش اطلاعاتی بسیار خوبی داشتند .
یکی از دوستان تعریف میکنند : در اردویی در کویر کاشان مشغول پیاده روی بودیم.
ایشان در طول حرکت در کویر نکات جالب و جدیدی را به بچه ها میگفتند ؛ در حین حرکت در آن مسیر بچه ها به یک موتوری برخوردند جلوی آنرا میگیرند و از او پرس و جو می کنند ، او که خودش را بومی این منطقه معرفی کرده بود بعد از سوال جواب هایی با آن موتوری خدا حافظی میکنند ؛ شهید شفیع پور از بچه ها میپرسند چرا ایشون رو آزاد کردید؟
بچه ها گفتند چطور ؟ آقا فرشاد گفتند : سیگاری که آن موتوری میکشید سیگار این منطقه نیست و مردم این منطقه محروم هستند ولی کفش کتانی ای که پای این مرد بود کفش اسپورت و گران قیمتی بود ... نباید به این سادگی اورا ول میکردید ... !

شم اطلاعاتی واژه ای هست که مفهوم آن در شهید فرشاد شفیع پور تجلی پیدا می کند بطوری که اولین فرمانده یگان ویژه صابرین مدتی پیش می گفتند شهید شفیع پور یک فرمانده لشگر بود و می توانستیم با خیال راحت یک لشگر را به او بسپاریم ...


سردار سرتیپ دوم پاسدار شهید فرشاد (مهدی) شفیع پور


این شهید والا مقام ضمن اینکه از نظر اطلاعاتی توان بسیاری داشتند معلم خوبی نیز در موضوعات اطلاعاتی بودند در همین رابطه خاطره ای رو بیان می کنیم از  آموزش اطلاعاتی این شهید:
در دوره یکم صابرین بزرگترین ستون کشی تاریخ نیروهای مسلح ایران (قبل یا بعد انقلاب) توسط صابرین به ارتفاعات توچال انجام شد.
در این ستون کشی شهید شفیع پور و جناب سرهنگ (و.ج) که مسئولیت بخشی از مربیگری و آموزش نیروهای دوره یکم صابرین رو به عهده داشتند سعی می کند درس اطلاعاتی و فراموش نشدنی خاصی رو به بچه های صابرین بدهند.
به همین جهت این دو عزیز ضمن پوشیدن لباس مبدل زنانه ، اقدام به جلب نظر نیروها می کنند و با اینکار بدنبال فریب نیروها و بهم خوردن تمرکز شان در انجام ماموریتهای محموله شان می شوند .
 این جریان دقایقی طول کشید که ناگهان

سرداران شهید : شوشتری ، شفیع پور ، نوزاد ، زلفی

این دو عزیز از زیر مانتو های خودشون سلاح کلاشینکف را بیرون آوردند و همه بچه ها را با تیر مشقی دقایقی به رگبار می بندند !
و همه بچه ها ناگهان زمین گیر میشوند و سپس این شهید به نزدیکی بچه ها می آیند و میگویند :  ضد انقلاب در غرب همین گونه عمل میکند ...
و این درسی شد برای هزار مطلب دیگر ...

------------(پاورقی خودمونی برای آنانکه شبکشون روی بیسیم ما تنظیمه ... )----------------
مدتی پیش میگفتند ارتش امریکا در افغانستان و عراق بوسیله برهنه شدن تفنگ داران زن اقدام به اغفال نیروهای مقابل میکردند و بدین وسیله به اهداف خود میرسیدند و بعضی در ایران میگفتند که این موضوع شاید برای ما هم اتفاق بیفتد و... ؛ حال آنکه دشمنان بدانند نیروهای متعهد و پاسدار خون شهدا اعم از سپاه و ارتش زیر دست اساتیدی چون شهید شفیع پور آموزش دیدند و یاد گرفته اند که درصورت مشاهده چنین اقدامات مشکوکی چگونه برخورد بکنند ... !
خودمونی تر : همین حالا یادم اومد همون زمونا از شهید موسوی پرسیدم در چنین حالتی سید توباشی چیکار میکنی؟
گفت : با یک تیر حلالش میکنم    :-))                  «مثال ذبح کردن یک حیوان »
-------------------------------------------------------------------
از دیگر مسائلی که میتوان درمورد این شهید والا مقام بیان کرد توان وصف ناپذیر ایشان در مدیریت تاکتیکی عملیاتها بود .
تاکتیک یعنی هنر جنگیدن که شامل قسمتهای مختلفی میباشد (بطور مثال تبدیل تهدید به فرصت ، یا استفاده درست از عوارض طبیعی زمین برای بهره مندی بهتر در عملیات ها یا غافلگیری دشمن )
دریکی از سالها در یکی از عملیاتها دریکی از نقاط فوق حساس و بشدت خطرناک کشور ، شهید شفیع پور با مدیریت بسیار خوب خود بدون اینکه عناصر و نیروهای گروهک های تروریستی منطقه متوجه شده باشند توانستند نیروهای صابرین را به منطقه ای ببرند که تاکنون هیچ یک از نیروهای مسلح بعد از انقلاب به آن منطقه نرفته بود و این کار بدون اینکه کسی زخمی یا شهید بشود صورت پذیرفت ؛ که در نتیجه توانستند منطقه را مورد شناسایی 100٪ قرار دهند و در عملیاتی به آنان ضربه مهلکی وارد نمایند .
به قول یکی از فرمانده هان ارشد سپاه این عمل شهید شفیع پور بیشتر به یک معجزه شبیه بود که نشان از مدیریت فوق العاده تاکتیکی این استاد شهید دارد .



یکی دیگر از این اقدامات اعجاب انگیز شهید شفیع پور در سال 87 در درگیری با عبدالمالک ریگی بود که بخاطر کمین فوق العاده و دقیقی که توسط شهید شفیع پور طراحی و به اجرا درآمد بود ، ریگی در منطقه زمین گیر شد و درهمین رابطه مسئول اطلاعات و عملیات عبد المالک ریگی به نام یونسی را تکاوران زبده یگان صابرین به درک واصل نمودند که این مسئله موجب تحسین خیلی از فرماندهان آن زمان شده بود ...
======================================
پاورقی:
دیشب مستند سوریه رو دیدید؟ خیلی جالب بود...
شهر آرامی که به کشتارگاه مردم عادی توسط منافقین و گروهکها تبدیل شده بود ...
حالا فکر کنید بعد از فتنه 88 ایران هم همینگونه می شد ؟خواهرها ، برادرها توجه کنید ، امنیت امروز ما بخاطر چیست ؟ غیر از خون شهدا و رزمندگانی چون صابرین ، ناجا و برادران ارتش که برای امنیت کشور و شما جانشان را تقدیم میکنند
؟
===============================
پایان قسمت اول



شادی روح شهید فرشاد شفیع پور و همه دیگر شهدای وحدت صلوات ختم کنید



تهیه و تنظیم : گروه فرهنگی نازعات
-------------------------------------------------




بانام خدای رئوف و کریم
یاد میکنیم از سه شهید بزرگوار یگان صابرین
شهید شهرام زلفی ، شهید فرشاد (مهدی) شفیع پور و شهید روح الله نوزاد
این شهدای والامقام در بمبگذاری تروریستی گروهک جندالشیطان در کنار شهید سردار شوشتری و شهید سرادر محمد زاده به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
روحشان شاد یادشان گرامی باد


ذکر صلوات برمحمد وآل محمد


شهید شهرام زلفی
شهید شهرام زلفی
شهید فرشاد شفیع پور و شهید شهرام زلفی
شهید شهرام زلفی و شهید روح الله نوزاد


شهید سردار نورعلی شوشتری ، دلیرمردان قبایل سیستان و بلوچستان و شهید مهدی شفیع پور
شهید مهدی شفیع پور


شهید شفیع پور در دوران جوانی


شادی روح شهدای وحدت برادران شیعه و سنی

صلوات

======================================

یک نقطه بیشتر فرق رحیم و رجیم نیست ...                                 

نوشته شده توسط : خادم سايبري


از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

شهدا مارا می بینند


اهمیت نماز اول وقت



شهيد مهدي زين‌الدين به نماز اول وقت بسيار اهميت مي‌داد. پس از شهادتش يكي از برادران در عالم رؤيا ديد كه آقا مهدی مشغول زيارت خانه ی خداست. عدّه‌اي هم به دنبالش بودند. پرسيده بود: «شما اين جا چكار داريد؟» گفته بود: «به خاطر آن نمازهاي اوّل وقت كه خوانده‌ام در اين جا فرماندهي اين ها را به من واگذار كرده‌اند.»





شهیدی كه بعد از 16 سال جنازه اش سالم پیدا شد

                                                    به نام خدا


  شهیدی که پس از 16 سال پیکرش سالم به وطن برگشتنایت اسکین

پس از مجروح شدن به اسارت دشمن در آمد و در آن جا به شهادت رسیده است و او را دفن كرده اند و۱۶سال بعد هنگام تبادل جنازه ی شهدا با اجساد عراقی، جنازه ی «محمدرضا شفیعی» و دیگر شهدای دفن شده را بیرون می آورند تا به گروه تفحص شهدا تحویل دهند. اما جنازه ی محمدرضا سالم است، سالم سالم.
صدام گفته بود این جنازه این طور نباید تحویل ایرانی ها داده شود. او را ۳ماه در آفتاب داغ می گذارند، اما تفاوتی نمی كند. پودر مخصوص تخریب جسد می پاشند، ولی باز هم بی تأثیر است.

مادر شهید می گوید: موقع دفن محمدرضا، حاج حسین كاشی به من گفت شما می دانید چرا بدن او سالم است؟ گفتم چرا؟
گفت:راز سالم ماندن ایشان چهار چیز است:
هیچ وقت نماز شب ایشان ترك نمی شد.
دائماً با وضو بود.
هیچ وقت زیارت عاشورا یش ترك نمی شد.
مداومت بر غسل جمعه داشت.هر وقت برای امام حسین- علیه السلام- گریه می كرد، اشك هایش را به بدنش می مالید.
مادر شهید درباره ی موفقیت شهید می گوید: به امام زمان- عجّل الله تعالی فرجه الشریف- ارادت خاصّی داشت و هر وقت به قم می آمد، رفتن به جمكران را ترك نمی كرد.

خاطرات یک عکاس از شهید همت

 اباصلت بیات گفت : دوربین در دستم بود؛ حاج همت ادامه داد «خبرنگار هستی؟» گفتم «بله؛ اگر اجازه بدهید یک عکس هم از شما بگیرم» حاج همت گفت «این همه بچه‌های خوش تیپ و خوب در این جبهه است؛ چرا از من می‌خواهی عکس بگیری؟» در حالی که حاج همت تبسمی زدند آن عکس بسیار زیبا را از وی گرفتم که جزو تصاویر برجسته تاریخ دفاع مقدس است.




 

خدا کند که پیش شهدا شرمنده نباشیم........


حمید دانایی


دقت کن .....

نگاهشان به منو توست.......

نکند گناهی از ما سر زده که اینگونه به ما مینگرند ؟!!!

و شایدم بخاطر ......

 

فردا باید به این بزررگواران جواب دهیم..........





حمید



الامام علی (علیه السّلام):
مَن غَضَّ طَرفَهُ قَلَّ أسَفُهُ و أمِنَ تَلَفَهُ


امام علی (علیه السّلام):
هركه چشم خود را پایین اندازد، تأسف كمتر خورد و از نابودى در امان ماند...
میزان الحکمه / محمدی ری شهری / ح 20259


شهدا برای چه سبقت مگرفتم وما برای چه ...........


سابقون



والسابقون الســابقــــون

اولئــک المـــقربــــــــــون


مادر شهید مگوید ........


مادر شهید

سال ها منتظر بوی شهیدت ماندی

 انتظار از در و دیوار خجالت بکشد


ربع قرن است که تقویم ورق خورده ی سال

 زدل لحظه شمار تو خجالت بکشد


پسرت در پی لالایی تو برگشته

عقده بُگشا که دل زار، خجالت بکشد


استخوانی و پلاکی به تو برگرداندند

 مدعی زین همه ایثار، خجالت بکشد


گل پر پر شده،دامان تو را خوشبو کرد

 در هوایت گل و گلزار خجالت بکشد


رگ غیرت قلم دست چروکیده ی توست

 بنویس عشق، که انکار، خجالت بکشد



خیلی نامردیم ....




شهید

                                          کلبه بهترین انتظار                                                                                    

این روزها ، بوی فراموشی می آید
و وضعیت زرد است
و کس نمی داند که عزت،
چه بهایی داده است،
که رهایی زاده است


خیلی نامــردیم

راه را گم کــردیم
آتش سرد شدیم
از وفا طرد شدیم
معدن درد شدیم

یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید.



چقدر ساده .....



آپلود عکس رایگان و دائمی



ای کسانی که ایمان اوردید!!
در برابر مشکلات و هوس ها استقامت کنید
و در برابر دشمنان نیز پایدار باشید
و از مرزهای خود مراقبت کنید!!
و.. شاید رستگار شوید...!!

دغدغه ......


راقی‌ها گشته بودند، پیدایش کرده بودند. آورده بودند جلوی دوربین برای مصاحبه.
قد و قواره‌اش، صورت بدون مویش، صدای بچه‌گانه‌اش، همه چیز جور بود.
پرسیدند: کی تو را به زور فرستاده جبهه؟
گفت: نمی‌آوردنم. به زور آمدم، با گریه و التماس
گفتند: اگر صدام آزادت کنه چی کار می‌کنی؟
گفت: ما رهبر داریم هر چی رهبرمون بگه.
فقط همین دو تا سوال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!!!!

حمید دانایی

آب بابا ............


گفتی : بنویسید آب ...

همه نوشتیم ...

گفتی : بنویسید بابا آمد ...

همه .... همه نوشتند به جز من ! یادت می آید خانم معلم ؟؟!!

همه نوشتند بابا آمد اما من نوشتم بابا رفت ...

همیشه از همان اول که اسم بابا می آمد بغضم می ترکید و گریه می کردم .

مثل روزی که تو دیکته می گفتی و من نبود بابا را آه می کشیدم .

خانم یادت می آید وقتی بغلم کردی چقدر اشک ریختم ؟!


آ شهادت



صمیمیت......


ده و صمیمی ....



آحمید دانایی



هزار هزار شور و شوق

هزار هزارلبان پر از خنده

هزار هزار بسیجی

هزار هزار پرنده

هزار هزار پهلوون

هزار هزار همخونه

رفتند که ما بمونیم

رفتند که دین بمونه

شهدا را یاد کنیم اگرچه با یک صلوات:

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم